شیرین:بیدار شدی بیا سوپ درست کردم بخور

ارشیا با تعجب نگاهی به او کرد با عجله پیراهنش را پوشید وبدون حرفی بر روی میز نشست نگاهی به سوپ کرد چقدر گرسنه اش بود بدون حرفی شروع به خوردن کرد شیرین روبه رویش نشست و با لبخندی به خوردن او نگاه کرد چند ساله غذا نخورده بچه ام ارشیا زیر چشمی نگاهی به شیرین کرد شیرین تا نگاه اورا دید نگاهش را به طرف شومینه برگرداند و تکیه اش را به صندلی داد
شیرین:می دونم از محبت دوروغین از ترحم بدت می یاد ولی هرکس که به تو کمک می کنه نمی تونی اون حرفارو بهش بزنی آدما همه یکجور نیستن اوندفعه هم بهت گفتم تا جایی که بتونم کمکت می کنم چون من خودم خانواده مو می شناسم می دونم با زندگی چند نفر بازی کردن حتی افراد خانواده ی خودشون
ارشیا نگاهش را به او دوخت صدایش می لرزید و سنگینی نگاه اورا بر خود احساس می کرد ولی باید ادامه می داد
شیرین:حتی همون افراد عزیزی که تو می گفتی منم بدبخترین فرد این خانواده ام خیلی هارو اینطور دیدم خودم کمکشون کردم چون نمی تونستم آدما رو اینطور ببینم چیزی که خانواده ی من نداره همون احساسه دل آدم لک می زنه برای اغوش گرم پدر پدرت کنارت هست ولی از اون محبت پدرانه خبری نیست
شیرین نگاه اشک آلودش را به او دوخت:نگام نکن اینطور می خندم که انگار غمی ندارم از این درد تو بیشتر دارم اگه از تو زندگیتو گرفتن از من همه چی گرفتن من فقط واسه مامان سایه ام اینطورم چون نمی خوام دردی ببینه چون پای قولی که به داداشم که یادم نیست چه شکلی بود پای بندم تو از ترحم حرف می زنی وقتی خودم من محتاج ترحم دیگرانم
دیگر طاقت نگاه کردن به چشمان یکدیگر را نداشتن هردو نگاهشان را به گوشه ی خیره کردن در فکر عمیقی رفته بودن که صدای گوشی ارشیا هر دو را از جا پراند با دیدن قیافه رنگ پریده ی یکدیگر به خنده افتادن ارشیا نگاهی به لباس هایش کرد و نگاهی به لباس های پوشیده اش نگاهش را به شیرین برگرداند شیرین سرش را به زیر انداخت
شیرین:دیشب حالت بد شده بود مجبور شدم درشون بیارم
ارشیا بر سرجای خود نشست:نمی دونم دیشب چم شده بود یادم نمی یاد
شیرین لبخندی زد:من که گفتم بذار این دستتو پانسمان کنم ولی اقا لوس بازی در اوردن
ارشیا نیز لبخندی به صورت او زد که قلبش به لرزه افتاد

ارشیا:دیگه از این سوپا داری من گشنمه

شیرین خنده ای کرد و کاسه ی خالی از سوپ او را برداشت
شیرین:خوبه تو از سوپ من خوشت می یاد اگه شبنمو می دیدی چی می گفتی
ارشیا با حالت تعجب نگاهش کرد:شبنم!!!
شیرین:شبنم توی این دنیا تنها دوستمه البته خواهر خیلی دوستش دارم
ارشیا لبخندی زد که شیرین سوپ را جلوی او گذاشت
ارشیا:پس خودت نمی خوری
شیرین سرش را کج کرد که ارشیا در دل نالید ای خدا باز این دختره این شکلی کرد اگه بلایی سرش در آوردم دیگه نگین تقصیره منه
شیرین:من از سوپ خوشم نمی یاد
ارشیا:سوپ که خیلی خوبه
شیرین خنده ای کرد:سوزن هم چیزه خوبیه چرا همه نمی زنن؟
ارشیا نگاهی به او کرد:همیشه جواب تو آستینت داری دیگه
شیرین ابرویی بالا انداخت:اون که ببببببله
ارشیا خنده ای کرد شیرین نیز با او شروع به خندیدن کرد
شیرین:چقدر تو سنگینی کمرم شکست بلندت کردم دیه ی منو باید بدی ها گفته باشم
ارشیا:مجبوری بلندم کنی
شیرین اخمی کرد:بیا و به این غول خوبی کن
ارشیا خنده ای کرد که شیرین دست بر روی دهان خود نهاد
شیرین:تورو خدا نگو باز من با صدای بلند صحبت کردم
ارشیا باز هم خنده ی دیگری کرد خدایا خندهاش منو کشته این پسره اخ آخ بخورمش بچه ام نگاهش کن تورو خدا خاک تو سرت شیرین هیز بودی و نمی دونستی ارشیا بعد از تشکر از کلبه بیرون رفت شیرین باش اینکه خسته بود ولی بلند شد و به بیرون رفت ارشیا با لبخندی به اتش خیره شده بود این هم که به جز اتیش چیز دیگه نمی بینه بابا دوربرتو نگاه کن دختر به این خوشگلی کنارته روبه روی ارشیا نشست که ارشیا نگاهش کرد
ارشیا:می تونم ازت سوالی بپرسم؟
شیرین:تورو جون من تو سوال کردنم می دونی ..بپرس
ارشیا لبخندی زد:من این همه تورو اذیت کردم وقتی دیشب حال من بد بود تو می تونستی فرار کنی پس چرا کمکم کردی؟
شیرین:من ادمه نیمه راهی نیستم این درست می تونستم فرار کنم ولی اون موقع سلامتی تو مهمتر بود
ارشیا:چرا سلامتی من واسه ی تو مهم باشه؟
شیرین نگاهی به او کرد نمی توانست بگوید چون دوستت دارم می ترسید همان ارشیای قبل باشد
شیرین:گفتی یک سوال حالا می شه من از تو سوالی بپرسم
ارشیا نگاهی به او کرد شیرین لبخندی به او زد:باشه بابا اینطور نگام نکن نمی پرسم
ارشیا لبخندی زد نگاهش به انگشت دست چپ شیرین افتاد چیزی در درونش فرو ریخت چته ارشیا نکنه تو..نه نه ممکن نیست این دشمن منه من ازش متنفرم ولی از حرفی که خودش می زد مطمئا نبود چرا واسش مهم بود بداند که کسی در زندگی او هست یا نه شیرین نگاه ارشیا را دنبال کرد که بر روی انگشترش بود لبخند تلخی زد
شیرین:اینم یکی از بازی بهاودری هاست

ارشیا نگاهش را با تعجب به او دوخت:منظورتو نمی گیرم

شیرین نگاهش را به اتش دوخت:پس باید از اول شروع کنم از نفرتی که تو داری باید تک تک اعضای این خانواده رو بهت نشون بدم سر ریس این خانواده آقا جونه منوچهر بهادوری همیشه حرف حرفه اونه روزی که شروین رو از خاندان بهادوری بیرون انداختن یادم نمی ره نمی دونم شروین چکار کرده بود ولی تنها چیزی که می دونم اون دومین کسی بوده که جلوی آقا جون ایستاده بوده گریه های شبونه ی مادرم اون موقع ها من 12 13 سالم بود شروین تازه مدرسه شو تموم کرده بوده غمو توی چشای بابامو می دیدم ولی غرور اجاز نمی داد من شده بودم تمام زندگی مامان شروین انگار آب شد رفت زیر زمین (لبخندی زد)هنوز اون روزنامه رو دارم روزنامه قبولی داداشم توی دانشگاه وقتی روزنامه رو جلوی مامان گرفتم اشک دوری یک مادرو دیدم نمی دونی او روزنامه رو چطور توی آغوشش گرفت انگار خود شروین باشه هنوز که هنوزه می ره توی اتاق شروین نگاهشو به در دیوار می دوزه ضربه ی سختی به مامان سایه ام وارد کردن دقیقا روز تولدم بود می دونستم اتفاقی قراره بیوفته 18 سالم شده بود توی چشمای عمه نگرانی می دیدم همون اتفاقی که باید می افتاد افتاد(نگاهی به انگشترش کرد)منو نامزاد پسز عمه ام کردن بدون اینکه از من نظر بخوان حتی مامان سایه هم خبر نداشت بابا مثل همیشه روی حرف آقاجون حرفی نزد نگاهی به دورو برم کردم نگاهای ترحم انگیز همه رو دیدم حق داشتن چون وحید مرد زندگی نبود همه می دونستن با زندگی منم بازی شده بود شبنم دوستم به حال من گریه کرد ولی من واسم مهم نبود چون می دونستم حرف حرف آقاجونه باور می کنی ارشیا(ارشیا نگاهش را به چشمان آب او دوخت)بهترین روزایی که من داشتم اینجا بوده اذیتاتتم واسم عادت شده بود
ارشیا سرش را به زیر انداخت:من ازت معذرت می خوام
شیرین لبخندی به او زد:یادت باشه من گروگان گرفتی من توی هتل که نبودم هر کاری کردی شاید حقم بود
ارشیا نگاهش کرد لبخند او قلبش را آرام می کرد یعنی واقعا من متنفر بودم او که کاری با من نکرده بود چرا هروقت اشکاشو می دیدم قلبم به درد می اومد چرا دلتنگ خنده هاش می شدم یک جایی خوانده بود توی مقاله ی دانشگاه آهسته آهسته عشق بدون در زندن وارد قلب می شه و بدون اینکه بدانی عاشق اون شخص شدی که دوریش برات سخت می شه ارشیا از جای خود بلند شد نه نه این ممکن نبود شیرین با نگرانی نگاهی به او کرد
شیرین:چیزی شد
ارشیا صورتش را برگرداند تا شیرین دگرگونی اورا نبیند ولی از صدای لرزانش همه چیز مشخص بود
ارشیا:می رم کباب بیارم اوندفعه که نشد بخوریم
شیرین لبخندی زد و دستانش را به هم کوبید:منم می رم وسایل رو آماده می کنم
ارشیا به رفتن او نگاه کرد در جو شادی هردو کباب درست کردن با سکوت و لبخند یکدیگر لذت می بردن هردو بار دیگر بر سر ماستی و گرجه ای بودن کباب ها بحث می کردن ولی این دفعه برعکس بود شیرین ماستی می خواست و ارشیا گرجه ای هردو با رفتار بچگانه شان خندیدن ساعت از 12 شب گذشته بود ارشیا نگاهی به شیرین کرد که خوابش برده بود به او نزدیک شد نگاهی به صورت او کرد چه معصومانه به خواب رفته بود دستی بر گونه ی او که از سرما سرخ شده بود کشید ولبخندی زد اورا مانند بچه ها در آغوش گرفت و بلندش کردموهایش بر روی صورتش ریخته بود وحالت بامزه ای را به او داده بود با پایش در کلبه را باز کرد و اورا بر روی تختش نهاد نا خدا گاه بوسه ی بر سر او نهاد مثل برق زده ها از کلبه خارج شد چم شده ارشیا خودتی به خودت بیا
صدای داد شیرین بالا رفته بود ارشیا خنده کنان از کلبه خارج شد
شیرین:دیونه ببین همه جا دود گرفته
ارشیا همینطور که می خندید از او فاصله گرفت
ارشیا:من گفتم باید شومینه تمیز شه تو خودت اومدی جلو به من چه
شیرین:رو آب بخندی نگاهش کن آخه غول بیابون این کارا واسه ی چیه
ارشیا اخمی کرد:چی گفتی یکبار دیگه بگو
شیرین که از اخم او ترشیده بود:اممم هیچی هیچی ارشیا جان خوب کثیف کردی دیگه

ارشیا:خوب تمیزش کن

شیرین:مگه من نوکر باباتم(ارشیا نگاهش کرد)ای به روی چشم حتما حتما
ارشیا پشت به او کرد تا شیرین خنده اش را نبیند شیرین شکلی برای او در اورد دارم واست پسره ی عقده ای بعد از تمیز کردن کلبه شیرین خسته به بیرون امد نگاهی به ارشیا کرد که یک ساعتی بود سعی می کرد آتیش روشن کند لیوان ابی در دست گرفت و به ارشیا نزدیک شد ارشیا خوشحال که بعد از ساعتی اتیش روشن کرده بود به ان خیره شد نگاهش به اتیش بود که یهو خاموش شد با تعجب سرش را بلند کرد شیرین خودش را تکاند
شیرین:ای واااا ببخشید افتادم آب ریخت
لبخند بدجنسی به لب آورد ارشیا لحظه ای به آتیشی که حالا نبود نگاه کرد و به شیرین
ارشیا:می کشمت می کشمت
شیرین جیغی زد و پا به فرار گذاشت ارشیا نیز پشت سر او صدای خنده هایشان در کل جنگل شنیده می شد شیرین نفس زنان به پشت درختی مخفی شد این ارشیا هم دیونه است هاا نه به اون لبخنداش نه به حالاش ارشیا بازویش را گرفت و اورا به خود نزدیک کرد شیرین از ترس جیغی کشید و چشمانش را بست ارشیا نگاهی به او کرد قلبش به لرزه افتاد
ارشیا به آرامی:چشماتو باز کن منم
شیرین به ارامی چشمانش را باز کرد هردو غرق در نگاه یکدیگر شدن ارشیا اورا بیشتر به خود چسپاند اهسته اهسته او وارد این قلب شده بود و آن را تصاحب کرده بود صورتش را نزدیک صورت او کرد نفس های گرمش به صورت شیرین می خورد هر دو از خود بی خود شده بودن با صدای زنگ گوشی ارشیا هردو از یکدیگر فاصله گرفتن ارشیا کلافه دستی در موهایش کشید و گوشی اش را جواب داد شیرین از او فاصله گرفت دستی بر روی گونه اش کشید لبخندی به لب اورد چه اتفاقی داشت می افتاد به کنار اتش نشست بعد از ساعتی ارشیا نیز بیرون آمد کنار اتش نشست شیرین نگاهی به او کرد که در فکر فرو رفته بود
شیرین:ارشیا چیزی شده
ارشیا نگاهش را به دوخت :نه نه اتفاقی نیوفتاده من می رم می خوابم شبت خوش
شیرین نگاهی به او کردو وبه آرامی شب بخیر گفت مطمئا بود چیزی شده که ارشیا رو اینقدر توی فکر برده ارشیا وارد اتاق شد و خودش را بر روی تخت انداخت یاد مکالمه اش افتاد ارشیا تموم شد موفق شدی بهادوری ها به زانو در اومدن می تونی دختره رو ولش کنی ولی چرا دلش نمی خواست اورا از اینجا دور کند دلش راضی نبود...
شیرین نگاهی به چهره ی مردانه ی او کرد در این چند روز خیلی آرام بود فقط تنها کلمه هایی که به زبان می آورد سلام مرسی خسته نباشید
شیرین:ارشیا
ارشیا دلش لرزید نکن دختر اینطور صدام نکن ارشیا نگاهی به چشمان او کرد و لبخندی زد




ادامه دارد....


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.