قصه شب: شب سراب 8

19 خرداد 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   321 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


- به خاطر نان و نمكي كه با محسن خوردم، محسن هم مثل من بي پدر بود تازه وضعش بدتر از من بود من خودم هستم و مادرم طفلي محسن دو تا بچه كوچكتر از خودش را هم اداره مي كرد حاجي باقر برود دنبال محسن، من جاي محسن را نمي گيرم، نكند به پشت گرمي من محسن را جواب كرده؟ هان؟
- نمي دانم رحيم، بيخود قبول كردم كه پيامش را به تو برسانم.
- پس اون پيام داده، آهان؟ بيخود كرده، بره دنبال يكي ديگر.
- رحيم، پشت پا به بختت نزن. تو هم گرفتاري،‌ لجبازي نكن.
- اَه بخت بخت بخت، كدام بخت؟ پادويي هم خوشبختي است؟ من اگر بخت و اقبالي داشتم اينقدر دربدر و آواره نمي شدم،‌پدرم نمي مرد، اربابم گم نمي شد، تا مياد يك ذره كار و بارم روبراه شود درد و بلاي تازه اي به سراغم مي آيد، پير شدم بخدا دارم پير مي شوم بسكه شب و روز غصه مي خورم.
- چرا سربازي نمي روي؟
- مي خواستم بروم، نشد. پدر ندارم كفيل مادرم هستم، تازه من بروم مادرم را چه بكنم؟ مگر مي شود در اين دنيا كه تنها اميدش منم تنهايش بگذارم؟ گرگ هايي هستند كه هنوز چشمشان،‌چشمهاي هيزشان به دنبالش هستند، كجا بروم؟ چه جوري بروم؟ دلم مدام شور مادر را دارد پدرم او را به من سپرده گفته رحيم، جان تو و جان مادرت، نمي توانم ولش كنم نمي توانم تنهايش بگذارم، او تنهايم نگذاشت، مي توانست سر و سامان بگيرد، مي توانست صاحب خانه و زندگي شود، اما به خاطر من بود كه به همه گفت:نه. مي فهمم حالا كه بزرگ شدم بهتر مي فهمم.
- مادرت را شوهر بده خودت برو سربازي و خندۀ‌ زشتي كرد.
قند و چايي كه تعارف كرده بود روي زمين تف كردم چايي را پاشيدم روي زمين.
- تف، زهرمار مي خوردم بهتر از اين چايي زهرماري بود.
- رحيم رحيم
- زهرمار رحيم كوفت رحيم.
از آنجا فرار كردم و ديگر هرگز پا به تيمچه فرش فروش ها نگذاشتم.
فاصله بين تيمچه تا خانه را اصلاً به ياد ندارم چگونه طي كردم، بشدت ناراحت بودم هر كس از راه مي رسيد به مادر من توهين مي كرد همه فكر مي كردند چون آه در بساط نداريم شرافت هم نداريم. وقتي خانه رسيدم مادرم از سر و وضعم فهميد كه ناراحتم.
- چيه پسرم؟ چي شده؟ حاجي آقا باز هم پيدايش نشده؟ خبر مرگش آمده؟
- مي داني مادر دلم مي خواهد سر به تن هيچ كس نباشد، ديگه دارم ديوانه مي شوم آخه چقدر بيكار بمانم؟ چقدر حرف اين و آن را بشنوم بالاخره خودم را مي كشم.
- چي شده رحيم، يك چيزي شده.
- به من بگو ببينم مادر، خدا با آدم حرف مي زند؟ يا اونهم حرف نمي زند و ساكت است؟
- كفر نگو پسر كفر نگو، با خدا چكار داري؟
- تو به من بگو ببينم خدا حرف مي زند يا نه؟
- به حق چيزهاي نشنيده.
- من فكر مي كنم حرف مي زند منتها آدمها شعور شنيدنش را ندارند، چقدر با شما حرف زد چقدر خوب و بدتان را گفت چرا گوش نكرديد؟
- رحيم حالت خوبه؟ به سرت زده؟
- نه ننه جان فعلاً به سرم نزده اما ديگه كم مانده زنجيري شوم كم مانده سر به بيابان بگذارم.
- چي شده نصف جانم كردي؟
- ميداني مادر؟ اصغر را زاييدي مرد، رفتي اكبر را زاييدي، آنهم مرد، عباس را زاييدي، باز هم مرد زور زور مباس را هم زاييدي آن هم مرد از رو نرفتيد كبري را زاييدي آن هم مرد باز ام از رو نرفتيد مبري را درست كرديد، آخه خدا چه جوري بايد با آدم هاي نادان حرف بزند؟ هي به شما گفت شما نبايد بچه دار شويد شما نبايد بچه داشته باشيد باز هم از رو نرفتيد. من بدبخت گردن شكسته را آواره روزگار كرديد،‌ بدبخت كرديد، بيچاره كرديد. زنگوله پاي تابوت پدر شدم. مادرم اشك توي چشم هايش پر شده بود و چانه اش مي لرزيد، اصلاً دلم نسوخت.
- لااقل دختر هم نشدم كه يك گردن شكسته نجاتم بدهد بروم قاتون درست كنم رخت بشويم.
- پسر من كه دختر بودم چه كردم؟ شوهر نكردم؟ بدبخت نشدم؟
- اگر بدبخت بودي چرا هي بچه آوردي هي بچه پس انداختي؟هي خدا گفت نبايد بچه بياوري باور نكردي هي سماجت كردي هي ... هي ...
- پسر خدا داد، بچه را خدا داد.
- خدا، خدا، خدا ... هر اشتباهي مي كنند مي گويند خدا، خدا كجا از كار هاي شما خبر دارد؟
- پسر كفر نگو، بلند شو، سر و صورتت را بشور،‌استغفرالله بگو، انشاءالله كار پيدا مي كني، سفره حضرت ابوالفضل نذر كردم، انشاءالله خود ابوالفضل گره كارت را باز مي كند.
- آي مادر، خدا در كار من وامانده، اينهمه خدا خدا مي كنم گره از كارم باز نمي شود تو خدا را ول كردي حالا سفره حضرت ابوالفضل باز مي كني؟
- رحيم كفر مي گي، بلند شو، استغفرالله بگو برو دست و صورتت را بشور بيا.
لباسم را در آوردم لحافم را انداختم روي زمين و روي آن ولو شدم، هزار تا فكر توي كله ام برو بيا داشت، اما هرچه فكر كردم بالاخره نفهميدم من كه به خاطر مادر عصباني شده بودم بخاطر او از پيش قهوه چي فرار كرده بودم، چرا سر مادر داد زدم چرا با او يكي بدو كردم.
عصر پنجشنبه رغايب بود، در محله اي كه بتازگي آنجا اسباب كشي كرده بوديم بروبيايي بود مادر چادر به سر رفته بود بيرون در، مثل اين كه با همسايه هاي تازه اختلاط مي كرد، من چند روز بود با مادر سرسنگين بودم نه فقط با مادر كه با خودم هم، حق با آن آقا بود كه گفت پسر هنري بايد داشته باشي، حق داشت پادوي دم دكان بودن كه هنر نبود، اگر كاري بلد بودم اين همه مدت ول نمي گشتم، لااقل براي كسي هم نمي توانستم كار بكنم براي خودم كار مي كردم، اگر مادر كار نداشت تكليف زندگي ما چه مي شد؟ چي داشتيم بخوريم؟
از جا بلند شدم سفره روي طاقچه بود باز كردم كه ببينم براي شام لااقل نان داريم؟
مادر با سليقه تمام دو تا نان را تا كرده توي سفره گذاشته بود،‌ خدا را شكر كردم لااقل نان داريم، گرسنه نمي مانيم.
صداي بسته شدن در را شنيدم و صداي پاي مادر را، دويدم سرجايم نشستم و خودم را به خواب زدم چشمهايم را بستم، مادر وقتي وارد اتاق شد، طرف قاليچه رفت. بوي مطبوعي تمام اتاق را پر كرد. به به چه بوي خوبي، نتوانستم خودم را نگه دارم بلند شدم سر جايم نشستم.
- رحيم بلند شو، يكي از همسايه ها حلوا آورده.
- حلوا؟ مي بينم بوي خوبي مياد.
سفره را آورد باز كرد. بشقاب حلوا را وسط سفره گذاشت. يكي از نان ها را جلوي من گذاشت و يكي را جلوي خودش.
- شام بخوريم رحيم، من گرسنه ام تو هم حتماً گرسنه هستي.
درحاليكه حلوا را با نان لقمه مي كرد يكريز صحبت مي كرد.
- اين خانم كه حلوا آورده خياط است، خانه آدم هاي ثروتمند مي رود خياطي، كارش گرفته مي گويد اگر من بخواهم مرا هم همراه خودش مي برد براي كوك زدن، براي بعضي كارهاي ساده، خيلي تعريف مي كند.
- ننه جان ترو بخدا، كار خودت را ول نكن، آخرعمري شاگرد خياط نشو.
- رحيم، آخه زندگيمان نمي چرخد، دختر ها يواش يواش فن ما را ياد مي گيرند و به مادرهايشان كمك مي كنند مي بيني من يكي يكي مشتري هايم را از دست مي دهم، سابق بر اين هر هفته سه تا خانه مي رفتم حالا مي بيني كه همه اش خانه هستم گاه گداري مشهدي رقيه خبرم مي كند كه بيا فلان جا عروسي است.
- مادر من نمي دانم هر كاري مي خواهي بكن، آب از سر ما گذشته.
- مي گم با اين خياط كمك كنم عيب كه ندارد؟
فكري كردم گفتم: كمك عيب ندارد اما خانه مردم نرو، توي همين خانه هرچه كار بياره من هم كمك مي كنم.
خنديد، خنده تلخ،
- تو؟ تو خياطي مي كني؟
- چرا نمي كنم بهتر از بيكاري است كه، مگر لباس هاي مرد ها را كي مي دوزه؟ مگر خياط مرد تا حالا نديدي؟
- چرا چرا ديدم، ولي اين لباس زنانه مي دوزد.
- باشد كي مي داند من دوختم؟ تو يادم بده هر كاري باشد مي كنم.
- دلم يكدفعه اي روشن شد، بلند شدم لحافم را تا كردم گذاشتم روي رختخواب مادرم، آمدم نشستم سر سفره.
- عجب حلواي خوشمزه اي هست مادر.
- نوش جانت، خيلي شيرين است دل مرا زد.
فهميدم كه بهانه مي آورد كه نخورد و سهم اش را به من بدهد.
تعارف نكردم، مثل اين كه اشتهايم دو برابر شده بود همه حلوا را تمام كردم، من با يك تكه نان حتي ته بشقاب را هم پاك كردم و خوردم.
- مادر مي داني چقدر خوب مي شود؟ از اول صبح تا موقع خواب من و تو بدوزيم فكر مي كني چقدر مزد بگيريم؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.