قصه شب: شب سراب 9

20 خرداد 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   339 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


مادر با ناراحتي نگاهم كرد.
- قبلاً مي گذاشتي توي جانماز، كو كجا گذاشتي؟
- رحيم كار شب سنگين مي شود، صبر كن فردا صبح، فردا يادت مي دهم.
- كار شب چرا سنگين مي شود؟ كي گفته؟ اي بابا ول كن مادر، ما همه كارها را از اول صبح شروع كرديم كو؟ پس چرا سبك نشد؟ دكان مشدي جواد صبح نرفتم؟ تيمچه فرش فروش ها صبح نرفتم؟ مدرسه صبح نرفتم؟ پس چرا همه شان نصفه كاره ماندند، بگو نخ و سوزن كجاست، ياالله.
- توي قوطي چايي است بالاي رف گذاشتم.
اين قوطي چايي از زمان پدرم مانده بود، قبلاً كه پدر بود هميشه تويش چايي مي ريختيم، بعد از مرگ پدر كه وضعمان خوب نبود، قند مي ريختيم، حالا مادر جاي نخ و سوزن و دگمه و سنجاق كرده بود. بلند شدم و پيراهنم را آوردم، پشت پيراهنم را روي زمين صاف كردم، سوزن را نخ كردم و خودم شروع كردم به دوختن.
- الهي قربان قد و بالايت بروم تو كه بلدي
- خياطي همينه؟
مادر غش غش خنديد. مدتي بود كه صداي خنده مادر را نشنيده بودم، نه فقط او كه خودم هم نمي خنديدم.
- مادر يك تابلو مي زنيم بالاي درمان خودم با خط خوش مي نويسم مي زنم.
- به اين زودي نمي شه پسر.
- خب به اين زودي نه ولي بالاخره مي تونيم مگر نه؟
- چند سال ديگر رحيم؟
- دير باشد دروغ نيست مادر، بگذار ببينم اسمش را چي بگذاريم؟
حسابي كيف كردم، آينده درخشاني براي خودمان ترسيم مي كردم، وضعمان خوب مي شد، خانه بزرگتري كرايه مي كرديم، شايد هم چند سال بعد موفق مي شديم خانه اي بخريم، من كار توي خانه را دوست دارم، ددري نيشتم، هميشه دلم مي خواهد پهلوي مادر باشم، ديگه بهتر از اين نمي شود، هنر هم هست، من ديگر آقا بالاسر نخواهم داشت، توي خانه كي ميداند من هم با مادرم كمك مي كنم؟ تازه كمك كردن كه عيب ندارد، ولي لباس زنانه دوختن فكر مي كردم براي مرد عيب است، تا حالا مردي كه لباس زنانه بدوزد نديده و نشنيده بودم، از مادرم مطمئن هستم دهنش كيپ است، اسرار خانه را پيش هيچ كس نمي برد، براي همين زياد با زنهاي همسايه اخت نمي شود، نه كاري به كار ديگران دارد نه به هيچكس رو مي دهد كه سر از كار ما در بياورند، مسلماً هيچ كس نمي داند كه من مدتي است بيكارم.
- پيدا كردم، پيدا كردم خياطي شمشير.
- شمشير؟ چرا شمشير؟ تا حالا همچي اسمي نشنيده ام.
مادر راست مي گفت اما من دنبال اسمي بودم كه دو تا سين داشته باشد، اتفاقاً اين دو حرف را بهتر از حروف ديگر مي نويسم.
- خب مي گذاريم شمشاد.
- تا به آنجا برسيم پسر، كار به اسم برسد صد تا اسم پيدا مي شود.
- تو از شمشاد خوشت نيامد؟
- رحيم من كاري به اسم هنوز ندارم من در فكر دوختن هستم، بگذار فردا با اين خانم صحبت كنم ببينم اصلاً قبول مي كند يا نه.
- چي چي را قبول نمي كند، مگر خودش نگفته؟
- گفت ولي منظورش اين بود كه مرا همراه خودش ببرد، اين را هم كه تو نمي پسندي.
حالم گرفته شد، براي چند دقيقه اي آسمان تاريك روزگارم سفيد شده بود روشنايي اميدي سو سو مي زد، آنهم پژمرد.
***********************************
چند روز، باز هم در سكوت گذشت. من و مادر جز به ندرت آنهم حرفهاي ضروري را به زبان نمي آورديم، روزگار باز هم برايم سخت گرفته بود سخت تر از سخت.
مادر زير لب غر غر مي كرد: چهار بار رفتم اين بشقاب حلوا را بدهم اين خانم خانه نبود.
- خوش به حالش مادر سر كار مي رود، مي داني سر كار رفتن چه لذتي دارد؟
- يعني مردم هر روز خدا لباس مي دوزند؟ مگر چه خبرشان است؟
- خب مادر دارندگي برازندگي است دارند مي پوشند ديگه.
مادر آهي كشيد، بشقاب را روي طاقچه گذاشت، رفت توي حياط.
قلم و دواتم را برداشتم، روي مقوايي كه لاي روزنامه كهنه ها پيدا كرده بودم شروع كردم به تمرين خط:
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت يارب از مادر گيتي به چه طالع زادم
دوباره سه باره همين يك بيت را نوشتم، نوشتم تا اينكه صداي در بلند شد. مادر توي حياط بود در را باز كرد.
- سلام خانم بفرماييد، حتماً دنبال بشقاب تشريف آورديد.
- نه فقط براي بشقاب نه، قابل شما را ندارد آمدم ديدني از همسايه جديد بكنم، والله فرصت نكرده بودم تا حال خدمت برسم.
- خواهش مي كنم خدمت از ماست مشرف فرموديد، صفا آورديد، قدم روي چشم.
و خانم آمد توي اتاق. از جا پريدم.
- سلام.
خانم هيچ انتظار ديدن مرا نداشت.
- وا خدا مرگم بده، تندي چادرش را كيپ كرد.
- سلام آقا حالتان احوالتان، خدا نكرده مريض هستيد اينموقع روز خونه تشريف داريد.
مادرم مداخله كرد.
- نه انيس خانم جان، صاحب كارش مدتي است پيدايش نيست.
- وا مگه مي شه؟
- شده ديگه، طفلك رحيم، بيكار شده نه مي تواند دل از آنجا بكند نه جاي ديگه كاري فراهم شده.
انيس خانم نشست. زن جا افتاده و با تجربه اي به نظر مي آمد، نگاهي به مقوايي كه رويش نوشته بودم انداخت.
- تابلو نويس هستيد؟
خوشم آمد كيف كردم.
- نه براي دل خودش مي نويسد، همينجوري، از بچگي علاقه دارد، هر وقت بيكار است، مشق خط مي كند.
انيس خانم نگاه دقيقي توي صورت من انداخت، از فرق سر تا نوك پايم را ورانداز كرد مثل اينكه خريدارم بود، سرخ شدم، بعد رنگم پريد، روي پاهايم صاف نشستم، اصلاً نمي دانستم چه بايد بكنم.
مادر دويد چايي درست كند. بعد از كمي سكوت، انيس خانم با لحن خيلي مهربان پرسيد:
- چند سال داري پسرم؟
- نوزده سال خانم.
- پير بشي انشاءالله، جواني، جاهلي، سالمي تا برسي به سن ما يك اوستا مي شوي، اين اربابت چه كاره بود؟
- فرش فروش خانم.
- فرش فروش؟ پس چي شده؟ چرا گم و گور شده؟ اسمش چي بود؟
- حاجي ...
- آه آه مي شناسم مي شناسم آنكه خانه شان پاچنار بود؟
دلم تپيد، خوشحال شدم، بالاخره يك كسي پيدا شد كه خبري از ارباب من بدهد.
- بلي بلي در بزرگي داشتند توي هشتي، ته كوچه.
- آهان خودش است مي شناختم، خياط خانمش و دختر خانمش بودم.
- خبر از آنها داريد؟ چي شدند؟ خانه شان هم خالي است؟
انيس خانم آهي كشيد، سرش را پايين انداخت، زير لبش مثل اينكه دعا مي خواند يا چيزهايي مي گفت چه مي دانم شايد هم داشت كسي يا كساني را نفرين مي كرد. جرأت نكردم دوباره سراغ حاجي آقا را بگيرم. او هم ديگر چيزي نگفت.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.