قصه شب: شب سراب 14

27 خرداد 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   214 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


رحيم يك شبه زندگي مثل بهشت ما تبديل به جهنم شد،ديگر آن صفا و صميميت از بين رفت،ديگر مهر و محبت ما نسبت به پدرمان فروكش كرد.باور كن من يكي،بارها و بارها وقتي شب مي خواستم بخوابم آرزو ميكردم كه صبح بيدار شوم و ببينم پدرم مُرده. مادر هر روز هزار بار مي گفت:الهي خبر مرگش برسد،الهي سكته كند بميرد. اما رحيم،پدر نمرد بلكه مادرمان از غصه دق كرد و مُرد.
- آخه چرا طلاق نگرفت؟
- طلاق؟ طلاق؟ رحيم طلاق مي گرفت كجا مي رفت؟چكار ميكرد؟ بچه ها را چه ميكرد؟زن جماعت بدبخت، مهر مادري است كه مي گويند سگ بشي مادر نشي راست ميگويند، نود درصد زنها همه بدبختيها را مي پذيرند،تحمل ميكنند فقط و فقط به خاطر بچه هايشان، تازه مادر من يا زن هايي مثل مادر من،همين خانوم خانمها طلا ق بگيرند كجا بروند؟زنگي شان را چگونه بگذرانند؟رحيم بيشتر زن هاي دروازه قزوين، زن هاي بيوه هستند،همه زن ها كه فاسد نيستند، نه، از ناچاري و لاعلاجي تن به اين كارها مي دهند، مادر ما ماند و سوخت، اما بعد از مرگش همهء ما را آتش زد، پدر خواست زنش را بياورد سر خانهء مادرم، توي رختخواب مادرم، توي لباسهاي تن مادرم، قيامت كردم، من قيامت كردم، از همه بچه ها بزرگتر بودم،بيشتر مي فهميدم، با مادرم سالهاي بيشتري زندگي كرده بودم، تصور اينكه زني كه آتش به زندگي مادرم زده بيايد سر جايش و خانمي كند ديوانه ام كرد توي صورت پدرم ايستادم، سرش داد كشيدم، رحيم حتي دست رويش بلند كردم، مرگ مادرم عقلم را زايل كرده بود،حسابي قاطي كرده بودم،مي خواستم آنقدر عصباني بشود كه بزنه مرا بكشد و راحت شوم،بروم پيش مادرم.
ولي نزد، حتي يك سيلي هم به من نزد، وقتي صدايم را بلند كردم و وقتي دستو را بلند كردم كه بزنمش،مستقيم نگاه كرد توي صورتم بعد تف كرد روي زمين و الله اكبر گفت، دستهايش را بلند كرد طرف آسمان و زير لب يك چيزهايي گفت بعد رو كرد به من گفت:برو حروم زاده عاق ات كردم.
گفتم به درك بگور پدرت خنديدي، سر پيري معركه گرفتي خانه خرابمان كردي.
رحيم ديگر از آن به بعد نه او مرا ديد نه من او را ديدم،بچه ها را برداشتم آمدم تهران. گفتماز آن شهري كه هوايش قاطي هوايي است كه از دهان پدر عياش من بيرون مي آيد دور شويم.
رحيم من يك چيزي مي گويم تو يك چيزي مي شنوي، اما مصيبتي كه من تا بزرگ شدن سه تا بچه كشيدم نصيب هيچ بنده خدايي نشود، تو خوشبخت بودي كه پدرت مُرد و مادرت كنار تو بود، بدبخت كسي است كه مادرش مُرده باشد،يتيم واقعي مادر مرده است نه پدر مرده، مي بيني كه، پدر تو مُرد و مادرت به پاي تو ماند و حالا به هر طريقي بود زندگي كرديد و به اينجا رسيديد.
پدر ناصر مُرد و انيس ماند و بزرگش كرد و حالا شكر خدا زندكي خوبي دارند، گرسنگي و تشنگي و برهنگي قابل تحمل است، بي عاطفگي و نامهرباني ها پدر آدم را در مي آورد.
اوستا نگاهي به كوچه انداخت.
- هي رحيم، پسر شب شده، زود باش لباس ات را بپوش برويم، فردا صبح زود من بايد بروم منزل بشيرالدوله،پيغام داده كارم دارد.
اوستا راست مي گفت خيلي از غروب آفتاب گذشته بود قصهء تلخ او، شيرين بود و هيچ كدام گذشت زمان را نفهميده بوديم.
- رحيم گاهي به عيالم مي گويم: زن! مادر من بدبخت شد كه تو خوشبخت شوي.
اوستا خندهء تلخي كرد.
تراشه هاي چوب را با جارو زير ميز جمع كردم، در دكان را بستم و با اوستا راه افتادم.
- رحيم سعي كن از زندگي ديگران عبرت بگيري، سعي كن از تجربهء ديگران درس بياموزي، مبادا بخواهي همه چيز را خودت تجربه كني، نه، عمر ما كفاف نمي دهد، هيچ وقت نگو من تافتهء جدا بافته ام، من مي توانم، من ميكنم، نه، نه ما همه مان عاجزيم، كوريم، كريم، چلاقيم، پس با تكيه به تجربيات همديگر بايد آنقدر قوي شويم كه اين پل زندگي را طي كنيم و به درٌه سرنگون نشويم، آري پسر آزموده را آزمون جهل است.
مادر با دقت داستان اوستاي مرا گوش كرد، چند بار وسط حرف من گفت:
- خدا پدر تو را بيامرزد، خدا رحمتش كند، خدا بيامرز خيلي پاك بود.
اما بعد از اينكه قصه غصه هاي اوستام تمام شد كمي به فكر فرو رفت و بعد سر بلند كرد و گفت:
- رحيم پس عاق پدر دنبالش است كه اجاقش كور است.
انتظار هر حرفي را داشتم جز اين
- اِ اِ مادر تو ديگه چرا؟
- خب رحيم، نبايد با پدرش درشتي مي كرد، نبايد حرف بد مي گفت
- واي مادر، زور مي گي ها، چطوري پدر مي تواند به خاطر ... استغفرالله، بره سر پيري دختر جواني بگيره بياره و هيچ به فكر آينده و زندگي بچه هايش نباشد، بعد بچه اش نمي تواند يك كلمه هم حرف درشت بزند؟
- نه
- واقعاً زوره، از خدايي خدا دوره كه به يك بچه اي كه مادرش مرده حكم كند كه بسوز و با پدري كه قاتل واقعي مادرت هست درشتي نكن
مادر آهي كشيد و گفت:
- نمي دانم رحيم، نمي دانم، اما از قديم و نديم به ما گفته اند كه احترام پدر و مادر واجب است حالا شما جوانها جور ديگري فكر مي كنيد، من نمي فهمم. ما جلوي پدر و مادرمان جيك نمي زديم،حرف بد چيه؟ اصلاً حرف نمي زديم.
- آره مادر، اگر پدر تو هم سر مادرت هوو آورده بود، اگر پدر من هم مرد عياشي بود آنوقت جز اين مي گفتي، بيچاره اوستاي من از سن 16 سالگي بار سنگين معاش سه بچه را به گردن گرفته پدرش درآمده، آنوقت تو مي گويي عاق پدر بدنبالش است؟
- پدره چي شده؟
- نمي دانم، اوستا هم ديگر خبرش را نداشته، ولش كرده
- پدره نيامده سراغ بچه هايش؟ خبرشان را نگرفته؟
- نه كه نگرفته، حتماً خدا خواسته، روز از نو روزي از نو، دوباره بچه پس انداخته.
- چي بگم رحيم، من نمي فهمم پسرم
- تازه مادر، مگر تو فكر مي كني هر كس كه بچه ندارد بدبخت است؟ برعكس من فكر مي كنم خدا به بنده هاي خوبش رحم مي كند و بچه نمي دهد از قديم گفته اند آدم بي اولاد، پادشاه بي غم است.
مادر خنديد:
- حالا نمي فهمي، انشاءالله وقتي براي بچه هلاك شدي يادت مي آورم، پسر زندگي بدون بچه يعني جهنم، يعني بدبختي، يعني بي حاصلي، درختي كه ميوه ندارد براي سوختن است.
- فرمايش مي كني مادر، شمشاد درخت بدي است؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.