شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


دكان را حسابي تميز كردم.
گرسنه ام شده بود ظهر بود يك كمي از غذايم مانده بود، روي نيمكتي كه هميشه براي نا هار خوردن مي نشستم، نشستم دستمالم را باز كردم ضمن اينكه مي خوردم كوچه را نگاه مي كردم، مردمي بي خيال رفت و آمد مي كردند، كسي با كسي كاري نداشت لقمه دوم را برداشته بودم كه صداي كالسكه اي به گوشم رسيد.
گوش ها را تيز كردم، دلم شروع كرد به تاپ تاپ زدن، واي خدا باز مثل اينكه درشكه آن لعنتي است، يكدفعه باز هم پيدايشان نشود.
از همه شان وحشت داشتم از خود درشكه، از درشكه چي، از زن هائي كه تويش بودند از خود مرد كه به تنهايي سوار مي شد و اينطرف و آنطرف مي رفت.
درشكه آمد، آمد، دلم هري ريخت...
ولي نايستاد، رد شد
لقمه اي را كه توي دهانم داشتم قورت دادم يك ليوان آب رويش خوردم كه پائين برود، مثل اينكه در راه گلويم گير كرده بود، الهي شكر، رسيده بود بلائي ولي به خير گذشت.
آن شب به جاي شب قبل از لحظه اي كه رسيدم تا بخوابيم هر چه كه شده بود و آنچه كه اوستا گفته بود و من گفته بودم همه را براي مادرم تعريف كردم گفت:
- ننه جان دكان صاحب دارد، اوستا حق دارد كه انتظار دارد هر چه در نبود او اتفاق مي افتد تو بازگو كني، تو وظيفه داري همه را به او بگوئي، خيلي چيزها هست كه تو جواني حاليت نمي شود اما اون يا من دنيا ديده هستيم مي فهميم كه چي به چيه
- آخر مادر پيغام انيس خانم ارتباطي به اوستا نداشت.
- چرا نداشت؟ انيس خانم ترا چه مي شناخت؟ اوستا خويش اونه
- بابا اين زن هم براي ما، دردسري شده، رفته ديگه دل نداره برگرده
- برگشته، اتفاقاً امروز پيش پاي تو اينجا بود، آمده بود كه بگويد به تو زحمت داده و تشكر بكند، پول خوبي هم گرفته.
- از كجا فهميدي؟
- خودش گفت، شب جمعه هم قول گرفت شام برويم خانه شان
- راستي؟
- آره، مي آيي؟
- چرا كه نه، بسكه تنها مانديم پوسيديم، حالا خدا را شكر مي توانيم هر جا كه خورديم پس هم بدهيم، اوستا هم مثل اينكه مي خواهد دعوتمان بكند.
- اوستا محمود؟ چرا؟
- مي گويد بهار، باغچه خانه اش ديدني است همه گل و ريحان است.
مادر آهي كشيد
- خوشا بسعادتشان
يكدفعه احساس كردم كه نسيمي وزيد و دلم مثل غنچه گلي شكفت، شاد شدم
- مادر منو دوست داري يا هلو را؟
مادر با تعجب نگاهم كرد.
- آهان پس هلو را بيشتر دوست داري؟ باشد قهر قهر تا قيامت
- چي ميگي پسر؟ منظورت چيه؟
- منو بيشتر دوست داري يا هلو را؟
- ترا
- منو بيشتر دوست داري يا بادام را
- چشم هاي بادامي ترا
- منو بيشتر دوست داري يا سيب را
- رحيم چي مي گي؟ نه به ديشب نه به اين شب، چته؟ حالت خوبه؟
- ميگم مادر آنها توي باغچه شان درخت هلو، سيب، گلابي و هزار تا چيز ديگر دارند اما «رحيم» ندارند بعداً تو مي گي خوشا بحالشان؟ حاضري منو بدهي و خانه آنها را بگيري؟
- معلومه كه نه
- پس چي ميگي؟ بگو خوشا بحال خودت كه پسري مثل اوستا رحيم داري، اوستا محمود گفته برايم اسپند دود كني
- چشمش شور است، بلند شوم اسپند دود كنم پاي چشم هايت از ديروز سياه شده، يك خرده هم پف كرده، اوستا چشم كرده
- از بيخوابي است، ديشب خوب نخوابيدم براي همان است، فردا صبح درست مي شود دل نگران نباش.
صبح مثل هميشه زود دكان را باز كردم امروز قرار است چوب ها را بياورند و من منتظر آنها بودم وقتي ديدم از چوب خبري نيست رفتم سر كار خودم.
از اوستا اجازه گرفته بودم يك نردبان داشتم مي ساختم چوبهاي پله هايش را بريده بودم داشتم رنده مي كردم كه صاف بشود.
گرم كار بودم كه صداي سائيده شدن چرخ هائي بگوشم رسيد
- يا حضرت عباس...
اما كالسكه نبود يك گاري بود كه چوب هاي ما را مي آورد، گاريچي پياده بود و دهنه اسب را مي كشيد بيچاره اسب نفس نفس زنان بار سنگين را بزور مي كشيد اما عوضي مي رفت از در دكان بيرون رفتم با صداي بلند فرياد زدم:
- مشدي اينجا، اينجا، برگرد اينطرف
و گاريچي سر اسب را بطرف كوچه ما برگرداند و آرام آرام نزديك شد
چشم به چوب ها دوخته بودم، ماشاالله عجب چوب فراواني اوستا خريده، معلوم بود ديروز خيلي سرحال بود، كار حسابي اي گير آورده، من هم كار گيرم آمده، خدا را شكر
گاريچي نزديكتر كه آمد ديدم جوان است مشدي نيست ... نزديكتر كه شد يكدفعه فرياد زد:
- هي رحيم سلام
نگاهش كردم فوري جواب سلامش را دادم به مغزم فشار آوردم
- آه محسن توئي پسر تو كجا اينجا كجا؟
محكم همديگر را بغل كرديم، اسب با تعجب نگاهمان مي كرد.
- پس اوستا رحيم توئي هان؟ به به، چه بزرگ شدي، چاق شدي، معلومه خوش مي گذره
- تو چطوري؟ خوبي؟ مادرت، بچه ها خوبند؟
- الحمدلله چرا كه خوب نباشند مثل محسن نوكري زبر دست دارند.
- شكسته نفسي نكن تو سرور آنها هستي، آقائي، خوب پسري هستي
- بودم رحيم پسر بودم، پير شدم، كمرم شكسته بسكه كار كردم
- ماشاالله وضعت خوبه اتول هم كه داري، تو كه كار نمي كني، بيچاره اسب.
هر دو خنديديم
- مال خودت هست؟
- نه بابا مال خواهرم است
- خواهرت؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.