شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


راستي آقا ناصر چكاره است؟ هنوز نمي دانستم.
معصومه خانم با يك ظرف پر خرما آمد آقا ناصر مثل ترقه! از جا بلند شد خرما را از دستش گرفت يكراست آورد طرف من
- رحيم خان شما برداريد ببريم بگذاريم پهلوي مادر ها
يكي برداشتم
- همين؟ سه چهار تا بردار كه چائي حسابي بچسبد، آقا جان حالا تو بايد بخوري كه استخوان مي تركاني، بخور، نوش جان كن
من بيشتر دلم مي خواست بجاي خرما، صحبت هاي انيس خانم را گوش بدهم.
معصومه خانم همانجور سرپابود.
- مادر اجازه مي دهيد سفره شام را بياورم؟
- بگذار چائي مان را بخوريم
- شما بخوريد من بروم غذا را بكشم
نمي دانم چرا از دهنم پريد:
- معصومه خانم كمك نمي خواهيد؟
مادر چشم غره اي كرد كه معني اش را نفهميدم، من كه حرف بدي نگفته بودم
آقا ناصر گفت:
- شما توي خانه هم اينقدر سبك پا هستيد؟ طنز تلخي توي حرفش بود.
صداي انيس خانم به كمكم آمد.
- ميداني ناصر؟ رحيم آقا چون تنها بچه مادرش است و مادرش دختر ندارد هميشه دور و بر مادرش چرخيده مثل دختر ها مهربان و گوش بفرمان است.
- پس من چرا نيستم؟
- وضع تو فرق مي كرد، ما گرفتار بدبختي پدر پدرسگ تو بوديم، توي خانه ما نفرت از پدر حكومت مي كرد توي خانه اين ها حسرت از دست دادن پدر، اين مادر و پسر غم مشتركي داشتند كه محبت سرچشمه آن بود اما تو چه بسا مرا هم به اندازه پدرت تقصير كار مي دانستي و گناه دربدري مان را بپاي من هم مي نوشتي، براي همان تو هميشه از خانه فرار مي كردي و حال آنكه آقا رحيم هميشه توي خانه است، من نديدم رحيم سر كوچه بايستد يا با جوان هاي كوچه و بازار اختلاط كند هر جا كه هست بسوي مادر پر مي كشد بعد خنديد و ادامه داد
- نه فقط مثل دختر ها خوشگل است مثل دختر ها هم خانه دار است.
نمي دانم چرا با وجود اينكه ما مرد ها باور داريم كه كشته مرده زنها هستيم اما از اين كه شبيه آنها باشيم بدمان مي آيد، به مردانگي مان بر مي خورد.
زياد از تعريف آخر انيس خانم خوشم نيامد، اما آقا ناصر بلند شد و رفت به كمك معصومه خانم انيس خانم چشمكي به من زد و گفت:
- مگر تو آدمش كني خيلي تنبل است، پسر من است اما تنبل است چه بكنم؟
مادرم گفت:
- نگو انيس خانم، ماشاالله كارش را بيرون مي كند بيچاره يكساعت شب استراحت نكند؟
- نه خواهر از اولش تنبل بود باور كن تا معصومه بياد رختخوابش را هم جمع مي كردم، ناخن هايش را هم من مي گرفتم، بخودم ستم كردم، گفتم پدر ندارد بگذار لااقل راحت باشد، اما بد كردم، طفلي معصوم از صبح تا شب توي اين خانه كار مي كند، من كه بيرون هستم، ناصر هم كه در راه خدا، دست به سياه و سفيد نمي زند، اين بچه كمري شده، من مي دانم منتها برويم نمي آورم، خواهر زاده خودم است بچشم مادر شوهر به من نگاه نمي كند، اما خدا را خوش نمي آيد از صبح تا غروب تنهاي تنها اينجا باشد و كار كند شب هم ناصر حتي چائي را هم بگويد بريز به دهنم، بگذار آقا رحيم تو، بيشتر با اين نشست و برخاست بكند شايد ياد بگيرد.
صداي آقا ناصر بلند شد.
- هي آقا رحيم داداش بيا پائين، بيا حالا كه كار كردن دوست داري بيا ...
صداي معصومه خانم بگوش رسيد:
- ناصر عيب است خجالت بكش، مهمان است ...
بلند شدم نگاهي به مادر و نگاهي به انيس خانم انداختم، هر دو خندان بودند، پرده در را كنار زدم و بيرون رفتم.
سيني بزرگي روي زمين مطبخ بود كه از سير تا پياز هر چه كه لازم بود معصومه خانم تويش گذاشته بود. ناصر خان يك طرف سيني را گرفته بود معصومه خانم طرف ديگرش را.
- وا خدا مرگم بده آخه ناصر مهماني گفتند صاحبخانه اي گفتند بگذار خودم مي برم.
- اينقدر بشقاب و ليوان چپاندي اين تو، تو مگر حريفش هستي
- تو بردار
- رحيم جانم آمد، جوان است، قوي است ماشاالله بازوهايش را ببين، پهلوان است.
- آي كلك زبان باز
- بزن بكنار، برو خورشت را بكش كار به كار ما مرد ها نداشته باش
معصومه خانم رو كرد به من:
- آقا رحيم ببخشيد شب اول، شايد اخلاق ناصر ناراحتتان بكند ولي بعداً عادت مي كنيد اين اينجوري است، مهمان سرش نمي شود.- من كه مهمان نيستم معصومه خانم
- داداش رحيم خودم است بيا رحيم جان بيا كه من پير مرد زور بلند كردن اين سيني را ندارم خنديد من هم خنديدم، ناصر شايد خيلي خيلي سن داشت سي سالش مي شد اما بسكه تنبل بود حاضر بود پيرمرد خطاب شود اما كار نكند.
سيني را برداشتم و آوردم توي اطاق، ناصر هم دنبال من آمد، سيني را يك گوشه گذاشتم رفتم استكان هاي خالي چائي و ظرف خرما را بردارم ناصر سفره را از توي سيني برداشت كه روي زمين پهن كند.
- واي واي ناصر سفره را پشت و رو انداختي، پسر آنورش را بينداز
ناصر برخلاف ظاهر بيروني اش، خيلي ادا اطوار داشت با خنده سفره را برگرداند در حاليكه زير لب مي كفت:
- خدا رحم كرد معصوم نديد والا سفره را مي بايست دوباره آب مي كشيد.
خلاصه با اين تفاصيل شام را كه حلي خوشمزه و خيلي آبرومندانه بود در يك محيط كاملاً صميمي خورديم، آن بفرما و تشريف آورديد و مرحمت كرديد در همان يكساعت اول تمام شد، چقدر زود صميمي شديم، مثل اينكه سالهاي سال بود كه با هم نشست و برخاست كرده بوديم، سالهاي سال بود همدم و همكلام هم بوديم آقا ناصر بمن «رحيم جان» مي گفت و من به او «ناصر خان». انيس خانم هم رحيم جان مي گفت اما معصومه خانم رحيم خان مي گفت.
بعد از شام نزديكتر بهم نشستيم انيس خانم صحبت مي كرد و ما گوش مي داديم.
- حرف توي حرف آمد، جريان سه روز مهماني من ناتمام ماند، مي گفتم كه براي اولين بار رفتم خانه بصيرالملك، كشور خانم فرستادم، گويا زن بصير خواهش، التماس، پيغام پسغام كه من بروم برايشان خياطي بكنم، بالاخره با صلاحديد كشور خانم رفتم، حاجي خانم خيلي با گذشت است دلش بزرگ است با وجود اينكه زن برادرش گويا پشت چشم برايش نازك مي كرد اما بمن گفت فقط بخاطر گل روي برادر زاده ام مي گذارم بروي، مثل اينكه شوهرش مي دهند.
يكدفعه پرسيدم: مگر دختره لخت بود؟
همه خنديدند، معصومه خانم گفت: رحيم خان، اعيان اشراف لباس را براي لختي نمي پوشند هزار تا قر و قميش دارند، لباس را براي فخر مي فروشند.
ناصرخان گفت: براي پول در آوردن عرق كه نمي ريزند قدر پول را بدانند، علف بيابان است.
انيس خانم غريد:
- قر و قميش آنها نباشد من و امثال من چي بايد بخوريم؟
- اي مادر خدا كريم است، خب ببخش كشور خانم ماه است عزيز است لنگه ندارد دلش بزرگ است با گذشت است بس است؟ به مرغ خان گفتيم كيش و خنديد
ناصر خان آنطوريكه من فهميدم آدم بگو بخندي بود و براي همين خصوصيتش بود كه معصومه خانوم تنبلي اش را پذيرفته بود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.