شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


همين درخت ها همين گل ها همين سنگفرش كق حيلط مثل اينكه آب طلا همه جا پاشيده اند روز طلايي آن هم يك جور است ظهر كه آفتاب بالاي آسمان است همه چيز نقره اي است آب حوض مثل اينكه ميرقصد فواره مثل اينكه خرده شيشه مي پاشد آنهم قشنگ است شب شبهاي چهاره ماه نمي اني رحيم چه غوغايي است در تاريكي شب درختها مثل اينكه سربسر گذاشته با هم پچ پچ مي كنند گلها مثل اينكه راستي راستي خوابيده اند و ناه چقدر زيبا زير ابر ها ناز و عشوه مي كند خوا را قربان برم چي ساخته هزار نقاش چيره دست هم گوشه اي از آنرا نمي توانند آنطوريكه هست بكشند لطافت هوا در شب در صبح، هرم آفتاب در ظهر، مگر مي شود اينها را با رنگ و قلم عجين كرده الله اكبر الله اكبر
خيلي جالب بود درست وقتي اوستا الله اكبر ميگفت صداي موذن به گوش رسيد اذان غروب بود حق با اوستا است هيچ نقاشي ولو خيلي ماهر كجا مي تواند وقتي عكس مسجد و گلدسته هايش را مي كشد صداي اذان را در آن بگنجاند
رحيم غروب به غروب كه اينجا مي نشينم خستگي تمام روز از تنم در مي آيد خدا را شكر مي كنم فقط اگر پسري مثل تو داشتم كه اينجا بالا پايين مي وفت ديگر هيچ غمي نداشتم اما حيف كه خدا قابلم ندانست گويا قسمت ما هم همينقدر بود شكر
نمي دانستم چه بگويم حسابي محيط و محاط گيجم كرده بود باد خنكي گاه به گاه مي وزيد و قطرات آب را از فواره روي ما مي پاشير دلنشين بود لذت بخش بود خوشابحال اوستا كه همه شب اينجا مي نشست همه شب شاهد اينهمه زيبايي بود مي شود روزي منهم مثل اوستا بشوم
رحيم دختر هم داشتيم خوب بود پسري مثل تو دامادم مي شد چه فرق مي كند داماد هم پسر آدم مي شود اهل باشد عزيزتر است. اما نشد ناشكري هم نمي شود كرد گله ار مشرب قسمت معصيت است بايد رضا بداده داد
لوستا لحظه اي چشمهايش را بست با تسبيحي كه دستش بود بازي مي كرد صداي مادر از توي اتاق شنيده مي شد اما نفهوم نبود كه چه مي كويد زنها چه خوب به اين زودي با هم اخت مي شوند من بهد از اينهمه مدب كلامي نداشتم كه به اوستا بگويم
راستي رحيم رنگ اين قاب را از كجا آوردي
خنديدم
از كي ساختي كجا بود كه من نديدم
امروز ساختم اوستا
با تعجب قاب را برداشت و دوباره نگاه كرد
همين امروز؟ دستت درد نكند تميز در آوردي رد خور ندارد با دقت ورانداز كرد آهان اينها را سوزاندي من سقف بعضي از خانه ها را چوبكاري مي كنم بعد مي سوزانم روغن جلا ميزنند خوب در مياد اين رنگ چيه
حناست اوستا
حنا؟ اوستا قاه قاه خنديد در همين موقع حاجي خانم همراه مادرم هر كدام يك سيني به دست آمدند توي حياط
خوب با هم اختلاط كرديد صحبت هاي مردانه مثل اينكه شيرين تره
خنده روي لب اوستا خشكيد نفهميدم چرا
مادر سفره را وسط تخت پهن كرد بشقاب هاي گلسرخي دا چيد يك تنگ دوغ با چهار تا ليوان توي يك سيني كوچكتر بود يك گوشه سفره گذاشت حاجي خانم يك بشقاب پر از سبزي خوردن وسط سفره گذاشت يك پياله ماست يك پياله ترشي يك ظرف بزرگ خاگينه (من اسمش را نمي دانستم مادر بعدا يادم داد ) يك پياله روغن داغ كرده از توي سفره كوچكي نان سنگك خشخاشي تا كرده در آورد گوشه گوشه سفره گذاشت دوباره زنها رفتند كه غذا بياوند
رحيم اين سبزي ها مال باغچه خودمان است نگاه كن اون طرف زير آن درخت ها نه ببين همانجا كه اصلا درخت نيست آخه سبزي آفتاب مي خواد سايه پرور نيست يك لقمه سبزي با ماست بخور تا مزه سبزي خانه پرور را بفهمي
من عادت نداشتم قبل از مادر دست به غذا دراز كنم اطاعت نكردم اوستا خودش يك لقمه درست كرد توي ماست فرو كرد و گذاشت توي دهنش بخور جوان بخور كه حالا موقع خوردن تست بيا اين تربچه چه رنگي دارد
صبر مي كنم مادر با حاجي خانم بيايند
مي آيند رفتند غذا بياورند بخود
وقتي ديد كه من دست دراز نمي كنم خودش يك لقمه گرفت مادر با حاجي خانم آمدند و اوستا لقمه را به من داد
بزن توي ماست بخور ببين چه كيفي مي كني
عطر غذا ها تمام حياط را پر كرده بودند من بزور اوستا آن شب خيلي غذا خورد م ولي مثل خانه انيس خانم به ما خوش نگذشت
بعد از شام حاجي خانم پرسيد
شما خدمت سربازي رفته ايد ؟
نه خانوم
چرا به سن قانوني نرسيده اين
كفالت منو دارد پدر ندارد كفيل منه معافيت بايد بگيرد
براي جوان خيلي خوب است مردش مي كند زبر و زرنگش مي كند
اوستا رحيم نخوانده ملاست ماشاالله زور بازويي دارد كه نپرس آن الوار ها را مثل پر مرغ بلند مي كند من پيرمرد يكي برداشتم كمري شدم
حاجي خانم خنده بدي كرد
علف به دهن بزي خوش آمده
اوستا ناراحت شد مادر منهم جابجا شد اما من زياد به دل نگرفتم
اگر خودت بخواهي مي تواني داوطلب خومت سربازي بري بد كه نيست هيچي نشي گروهبان كه مي شي
پس مادرش چه بكند
خيال كند دو سال پسر ندارد ما كه نداريم چي شده اگر دختر داشت چه مي كرد همانرا بكند
زن اوستا بد هم نگفت اصلا چرا گروهبان منكه سواد خواندن و نوشتن هم دارم مگر شاه مملكت باسواد است از قزاقي ببين كجا رسيده
صداي اوستا از خيالات بيرونم كشيد
بعد از قرني يك آقا رحيم پيدا كردم نمي گذارم مفتي از دستم برود بجاي گروهبان اوستاي نجار ماهري مي شود آينده خوبي دارد ماشاالله ببين چي ساخته
باز هم قاب را برداشت
معرفتش را ببين اين پسر عاقبت به خير مي شود فهميده دادي كه گاه بگاه سرش مي زنم از روي غرض و مرض نيست جور استاد است
يعني تو سرش داد هم مي زني باور نمي كنم اخم و تخم ات قسمت منه هر و كرت نصيب آقا!!
وقتي خواستيم خداحافظي كنسم و برگرديم زن اوستا از روي تخت تكان نخورد اوستا ما را تا دم در آورد مدتي هم دم در ايستاد تا ما از پيچ كوچه پيچيديم تعد صداي بسته شدن در را شنيديم
مادر چه خوش استقباي بد بدرقه بود
مادر مثل اينكه توي فكر ديگري بود
كي
زن اوستا نه به آن اول نه به اين آخر
آهي كشيد
چه مي دانم رحيم رلخوريش از كجا بود
اول كه سرحال بود چقدر دعايم كرد آخر سر محل سگ هم به من نگذاشت باز خدا را شكر با تو خداحافظي كرد
چه بكنيم رحيم دارا هستند اينها وصله تن ما نيستند بنده پروري كرده بود زحمت كشيده بود
ما كه زور نيامده بوديم خودش پيغام پسغام داد رفتيم
ولش كن اوستا خوب است كافيست

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.