شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


آقا ناصر بهتر از زنش است شوخی می کند اما احترام بزرگتر ها را هم دارد,وقتی نوشته من را دید هم تعجب کرد هم خیلی خوشش آمد تعریف کرد که:
گویا امیر کبیر برای سرکشی به باسمنج رفته بود یا با نائب السلطنه برای گردش به اطراف تبریز رفته بودند که در باسمنج ملای دهی عریضه ای به امیر کبیر می دهد امیر کبیر می گویند عادت داشت همه عریضه های مردم را خودش می خواند وقتی خط وربط ملا را می بیند خیلی می پسندد, فراموشش نمی کند,بعد هم که می شود همه کاره ناصرالدین شاه ملای باسمنجی را می آورد پایتخت کم کم کارش بالا می گیرد لقبی هم می دهند ومی شود میرزا سعید خان موتمن الملک وزیر خارجه کشور فخیمه.
با تعجب پرسیدم: به همین سادگی؟
ناصر خان گفت, سادگی ندارد یک لقب حالا به من بدهند منهم می شوم ناصر الملک ناصرالدوله , ناصر الممالک اصلا ناصر الدین شاه..
و قاه قاه خندید.
نه بابا از خیر شاه گذشتیم نه شاه می شویم نه گند بالا می اوریم.
انیس خانم گفت:
ناصر باز تو چسبیدی به این شاه شهید؟پسر پشت سر مرده حر نمی زنند معصیت دارد.
خاله خانم معصیت را آن کرد که گند بالا آورد ناصر چه بکند.
معصوم تو هم شدی لنگه شوهرت راست گفتند اسب را پهلوی اسب ببندی همرنگ نشه همخو میشه.
رحیم جان بخدا با این خط وربطی که تو داری حیف که یه خرده دیر بدنیا آمدی والا اگر عهد ناصری بودی یک کاره ای مش دی بعد با دقت صورتم را نگاه کرد وزد زیر خنده.
نه بابا شانس اوردی دیر بدنیا امدی والا سلطان صاحبقران ترا می برد و بجای ملیجک می نشاند.
مادرم نگاه بدی به ناصر خان کرد انیس خانم هم چشم غره رفت یک چیزهایی شنیده بودم اما داستان ملیجک را خوب نفهمیده بودم.
چند سال طول کشید که بلاخره فهمیدم آن شب آقا ناصر چه توهینی به من بی خبر از همه جا کرده بود.
ناصر خان بعد از ان حرفی که شاید از دهنش پریده بود هر چه گفت وهر چه کرد حال وهوای مجلس به حالت اول برنگشت معصومه خانم دیگر نه حرف میزد نه مدام می خندید,
مادر وانیس خانم گاهگاهی دم به دمش می دادن منم که مدام در این فکر بودم که زودتر بروند و مرا با خیال محبوبه ام تنها بگذارند.
وبلاخره هر انتظاری ولو طولانی وسخت به پایان میرسد و آنها رفتند.
آن شب جمعه اولین شبی بود که به یاد او به رختخواب رفتم دیگر تنها سر بر بالش نگذاشتم که یادش در اغوشم بود در کنارم بود درون بسترم بود,تمام بسترم بوی گل می داد محبوبه شبم بود انیس ومونسم بود از نگاهش همه چیز را فهمیده بودم دوستم داشت در این هیچ شکی نبود من بی حواس بودم من واخود نبودم همه رفت و آمدهایش علت داشت از همان لحظه اول که برای سفارش قاب عکس بهانه بود خاطر خواه خودم شده بود .
من رحیم,رحیم نجار اوستا رحیم,اوستا رحیم یک لاقبا دل که این حرفا سرش نمی شود مگر دل اول می پرسد طرف چکاره است پولدار است عنوان دار است, بعد عاشق می شود؟
نه تا دل بود دل آزاده بی ریا بود دنیا پرست نبود بفکر مال ومنال نبود,مکتب عاشق زمکتب ها جداست, خودم را می خواد نگاهش رسوایش کرد همه را گفت و من همه را فهمیدم.
بسترم بوی گل می داد صورتم خنکی بالش را همراه بوی گل محبوبه شب می بلعید وای چه دنیای زیبایی است دنیای دوست داشتن.
فاصله دیشبم با این شب زمین تا کهکشان است دیشب کجا بودم امشب کجایم؟
آسمان جای من است ناصر خان صحبت آن ملا را کرد که از ده رفت وزیر خارجه شد خبر از من ندارد که از زمین کنده شده ام و در آسمانها پرواز می کنم خدایا تو اینقدر قادری که در یک لحظه دستور کن فیکون می دهی؟
تو کردی عشق مرا در دل او انداختی من که خبر نداشتم من خیالش را به سر نداشتم چه بی خیال بودم اینهمه مدت چه ساده بودم که فکر میکردم قاب عکس را برای عروسکهایش می خواهد فکری به سرم آمد توی قاب چیزی باید می گذاشتم ولی من که نمی دانستم آن قاب را برای کی درست می کنم!
نمیدانم تا چه موقع از شب گشته بود که خوابم برد یا خوابم هم نبرد در عالم خواب وبیداری چشمهایش را می دیدم صدایش را می شنیدم عطر گل همنامش را می بلعیدم صبح اول وقت قبل از مادر بیدار شدم بوی خوش خیالش دماغم را پر کرده بود.

چوشو گیرم خیالش را در آغوش سحر از بسترم بوی گل آید

صبحانه نخورده رفتم سراغ کاغذی که مادر زیر گلیم صاف کرده بود قلم ودوات را اوردم نشستم جلوی پنجره افتاب توی اطاق می تابید رنگ دیگری داشت طلایی نقره ای بود هر چه بود حق با اوستا بود که می گفت هر لحظه از زمان ومکان رنگ دیگری دارد وهمه رنگها زیبا هستند شاهکار خدایند.
مادر توی حیاط ظرفهای دیشب را می شست برو بیای یداشت ومن توی اطاق می نوشتم قلم درشت بود بلند شدم کارد اوردم پشت قلم نی را تراشیدم عشق بمن قدرت داده بود قلمتراش شده بودم تراشیدم نازکش کردم و تو جیبم سمباده داشتم خیلی اروم نوک قلم را سمباده کشیدم صافش کردم.
کاغذ را تکه های کوچک تقسیم کردم می نویسم ده تا بیشتر هر کدام قشنگتر از از همه شد همان را بر میدارم.
دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را درد که راز پنهان خواهد شد آشکارا

دوباره سه باره تا ظهر نوشتم در عالم خودم بودم در کنارم نشسته بود مخاطبم بود با دو چشم وحشی نگاهم می کرد از چه بابت؟از چه بابت؟
وقتی گل را داده بود تعجب کرده بودم پرسیده بودم از چه بابت و اون آ»اده به جواب بود خوب بلد بود بجا جواب بدهد اجرت قاب عکس ,اجرت قاب عکس...
اخه دختر از ادم تا خاتم دیده شده اجرت نجار گل باشد؟اینها را کی به تو یاد داده کی؟

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مساله آموز صد مدرس شد

خط عشق را کجا می نویسند؟کجا عشق ورزیدن می آ»وزند؟نه این کار کار درس ومدرسه نیست این کار طبیعت است طبیعت خود معلم عشق است هوای گرم بهاری عطر گلها و همه برای دلدادن ودل بردن است , می بینی یک شبه با من چه کرده؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.