قصه شب: شب سراب 42

2 مرداد 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   326 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


راست بگو ، بگو دوستم دارد بگو دوستش داري به اوستا بگو به مادرت بگو به در و همسايه بگو ، عيب که نيست خلاف شرع که نيست تو پسر عذب هستي زن نداري که بگوئيم گناه مي کني ، نه با کسي قول و قراري داري نه دل به کسي دادي خب بالاخره بايد سر و سامان بگيري ، هر پسري مثل تو ، هر دختري مثل محبوب تو ، اين قانون طبيعت است اين خواست خداست ، از اولش با دروغ و پنهان کاري شروع نکن .
يکي ديگر از نوشته هايم توي جيبم بود روي قلبم ، فکر مي کردم هماني است که دست اونه ، نگاه مي کند ، مي خواند ، مطمئن مي شود که منهم دوستش دارم ، تک تک کلمات برايم رنگ ديگري پيدا کرده بودند دل ميرود ز دستم ، اين دل من بود ، اين دل گمشده من بود کجا برد ؟ پيش محبوبه من پيش آن دختر کوچولو که با يک حرکت پيچه برايم بزرگ شده بود يکدفعه ده سال بزرگتر شده بود ، من بچه سال را نمي خواستم . من همين سن و سال را دوست دارم خدايا چه مي کند ؟ اصلا از کجا معلوم که سواد داشته باشد و بتواند نوشته ام را بخواند دخترهاي اعيان و اشراف معلم سرخانه دارند اين طفل معصوم از کجا بايد سواد داشته باشد ؟ انشالله درس قران خوانده ، شايد هم مکتب خانه مي رود که اينقدر راحت مي تواند سري هم بمن بزند ، والا دختر تنها ، توي کوچه ها ، چه مي کند ؟
مثل فرفره کار مي کردم با خيالات او خوش بودم ، با او چنان مانوس و يکدل شده بودم که اين بار ديگر خجالت نخواهم کشيد ، چرا خجالت بکشم ؟ يک دختر مال يک پسر است ، اين بار وقتي آمد محبوبم خواهم گفت گل عزيزم خواهم گفت عزيز دلم خواهم گفت
محبوبه شب خشک شده بود اما روي ديوار فرو کرده بودم به درز کنار دولابچه ، اگر اوستا بيايد و ببيند چه بگويم ؟
مي گويم دير آمدي والا مي ديدي که چقدر معطر بود ، معامله پاياپاي کرديم اون گل داد من قاب ، هر کس متاع خودش را ارائه داد ، آخ خدا چه معامله اي ، چقدر اين مزد برايم شيرين بود چقدر با ارزش بود مزد يک عمرم بود ، بهاي تمام زندگيم بود .
هر چه فکر مي کردم نمي توانستم حساب بکنم ببينم فاصله آمدن هايش چند روز بود ، چرا اين بار روزها دير به دير مي گذشت ؟ دفعات قبل تا تکان مي خوردم دور و برم پيدايش مي شد اما حالا چشم براهش هستم پيدايش نيست ، کار مي کردم کار مي کردم و استراحتم فقط چند دقيقه اي بود که چشم به در مي دوختم و طول کوچه را نظاره مي کردم ، آه از همانجا بايد بيايد از دست راست از همان طرف است که آفتاب زندگيم طلوع خواهد کرد ، امروز نيامد ، فردا حتما خواهد آمد ، اگر دوستم دارد که دارد مي آيد ، خودش با پاي خودش آمده باز هم مي آيد . فردا نيايد ، پس فردا حتما حتما مي آيد ، دلش براي من تنگ مي شود ، مثل دل من .
اگر نيايد ؟ اگر از نوشته ام بدش بيايد ؟ اگر سواد خواندن نداشته باشد و بچگي بکند و بدهد يک بزرگتر بخواند ؟ چه مي شود ؟ واويلا مي شود ، من بدبخت مي شوم ، اوستا بيرونم مي کند ، درست مثل شاگردهاي قبلي ، گوشم را پر مي کرد که حساب کار خودم را برسم ، آنها را هم بجرم اينکه سر و گوش شان مي جنبيد بيرون کرده ، مگر من چه چيزم بالاتر از آنهاست ؟ خاک بسرت رحيم تازه يک لقمه نان حسابي خودت با مادرت مي خورديد ديدي چه کردي ؟ ديدي چه رسوائي بار آوردي ؟ ديدي چه شد ؟
حالا چکار کنم ؟ چه بکنم ؟ بگويم من ننوشتم ؟ اگر کاغذ را به اوستا بدهند چي ؟ مسطوره خط مرا دارد مگر مي توانم قسم بخورم و حاشا کنم ؟ دروغ بگويم ؟ اين ديگه عذر بدتر از گناه است ، خدايا غلط کردم اين بار نجاتم بده ديگر تکرار نمي کنم ، غلط مي کنم نامه عاشقانه مي نويسم ، غلط مي کنم بدخترها نامه مي دهم ، خب اين يعني چه ؟ يعني ولگردي يعني همان کاري که بي پدر و مادرها مي کنند يعني همان کاري که پسرهاي لات مي کنند ، مادر ديوانه مي شود ، اگر بفهمد رحيم سربزيرش يک شبه پررو شده بي حيا شده دختر بازي ميکند عياشي مي کند ، خدايا تو کمکم کن ، اين بار گندش بالا نيايد ديگه تکرار نمي کنم .

هفته به اخر رسيد باز هم پنج شنبه آمد ، اين هفته اوستا اصلا پا به دکان نگذاشت دو روز پيش سورچي آقاي بشيرالدوله آمد کارهائي را که تمام کرده بودم تحويل گرفت و برد و پيغام اوستا را که دستور داده بود چه بکنم را داد و رفت ، امروز ديگه بايد اوستا پيدايش شود ، هيچوقت نشده که در طول هفته يکدفعه هم نيايد ، خدايا چه شد آن صميميت ، آن پدر فرزندي ، داشتم حسابي محبتش را در دل مي گرفتم ، ديگر احساس مي کردم پدر دار شده ام ، اما اينهم بهم خورد ، چه کيفي داشت وقتي مي نشست چائي مي خورد چپق مي کشيد و حرف مي زد .
اصلا اوستا يک جوري شده ، نه مياد نه وقتي گاه بگاه که مي آيد حرف مي زند ، آخه مگر من چه کرده ام ؟
آيا همه چيز را خودم خراب کرده ام ؟
چقدر راحت تر بود اگر يکباره سرم داد مي زد و اتمام حجت مي کرد که رحيم دست از پا خطا بکني بيرونت مي کنم و من همه جريان را به او مي گفتم ، همه را مي گفتم چه بکنم ؟ راست راستش را مي گفتم پدرم بود راز دلم را با پدرم مي گفتم يک کلام مي گفت آهان يا نه
رحيم بکن يا رحيم اين کار عاقبت خوشي ندارد ولش کن
بجان مادرم به روح پدرم اوستا هر چه بگويد اطاعت مي کنم ، ده بار بيشتر نصيحتم کرده بود که از تجربه ديگران استفاده بکن ، خب اوستا جوانم جاهلم نمي دانم تو بگو اگر بجاي من بودي چه مي کردي ؟
صداي چرخ درشکه آمد ، برگشتم نگاه کردم از سر کوچه رد شد ، اما درشکه بصيرالملک نبود بکارم مشغول شدم ، هوا گرم شده پيراهنم خيس عرق است به تنم چسبيده ولي چه بکنم ؟ لخت نمي شود کار کرد در دکان باز است شايد اوستا بيايد ، شايد سورچي بشير الدوله بيايد .
دوباره صداي چرخ کالسکه اي سکوت کوچه را در هم شکست ، صداي نعل اسبها از دور چه صداي خوبي داشتند آمد نزديکتر ، سر کوچه رسيد ، رد شد ، باز هم مثل اينکه خبرهائي هست معلوم نيست شب جمعه اي کجا مهماني است ، دسته دسته مي آيند ، با کالسکه مي آيند توي خانه هاي بزرگ مي روند چه مي کنند ؟
نمي دانستم ، از مهماني هاي خانه اعيان و اشراف هيچ تصويري نداشتم ، فقط مهماني خانه اوستا بنظرم مي آمد ، شايد يه خرده آب و روغنش زيادتر بود .
بياد زن اوستا افتادم و آن بدرقه بدي که از ما کرد ، چرا ؟ نفهميدم ، اما مادر دلخور شده بود ، بروي خودش نياورد اما دل آزرده شد ، بيچاره مادر
ياد مادرم آتش بجانم زد ، رحيم خاک بر سر بي وفايت بکنند ، ميداني چند شب است با مادر چند کلمه حسابي حرف نزده اي ؟
صبر دارد ، صبر مي کند صبر ايوب دارد هيچي نمي گويد ، سرم داد نمي زند ، گله نمي کند . اما آيا واقعا ناراحت نيست ؟ ...
- رحيم آقا
صداي اوستا بود تندي قد راست کردم .
- سلام اوستا دلم برايتان تنگ شده بود ، سلامت هستيد ؟
اوستا آهي کشيد و دست کرد توي جيب اش ، آمده بود مزدم را بدهد .
- اوستا حالتان خوب هست ؟
- چيه مگر رنگم فرق کرده ؟
رنگ اوستا فرق نکرده بود اما چشمانش حالت افسرده اي داشت ، شايد خستگي بود .
- رحيم ببخش تنهايت گذاشتم ، پول را روي ميز گذاشت و در حاليکه مي رفت گفت :
- مزد هفته ديگر را هم دادم شايد هفته ديگر نيامدم ، خداحافظ
- خدا ... حافظ ... اوستا
اوستا بسرعت رفت ، خدايا چه شده ؟ شايد کار بشير الدوله خيلي سنگين است ، بيچاره ديگه پير شده ، مگر آدميزاد چند سال توان کار کردن داره ؟ گفت چهل و چهار سال است کار مي کند ، بيچاره ، چه بکند ؟ کار نکند از کجا بخورد ؟ رحيم ببخش که تنهايت گذاشتم ، خدايا شکر پس از من دلگيري ندارد اگر من گناهکار بودم فحشم ميداد نمي گفت ببخش ، پس کسي خبرچيني نکرده ، کسي راپورت نداده ، راحت شدم ، خدايا شکرت .
پول را توي جيب قبايم گذاشتم ، تراشه ها را جمع کردم ، دمادم غروب بود ، خود اوستا هميشه اجازه داده روزهاي پنجشنبه کمي زودتر دکان را ببندم ، چوبها را کنار ديوار گذاشتم اره و سطره و چکش را روي رف گذاشتم قبايم را پوشيدم شال کمرم را بستم ، آخ که کمرم خشک شده خميازه اي کشيدم ، صداي ترق ترق مهره هاي کمرم و پشتم بلند شد ، اما سبک شدم ، جلوي درب دکان تاريک شد ، مثل اينکه اوستا برگشته ، آرام برگشتم آه چه مي بينم ؟
- آخر آمدي !
پيچه را بالا زد لبخند بر لب داشت ، آفتاب دوباره طلوع کرد .
- ميداني چند وقت است سراغي از ما نگرفته اي ؟
از چشمهايش شيطنت مي باريد ، تمام هيکلش پر از رمز و راز بود ، تير نگاهش تا درون قلبم را نشانه کرده بود گفت :
- مي دانم
پس او هم حساب روزها را داشت ، پس او هم مي دانست که چشم به انتظارم
- مي خواهيد مرا ديوانه کنيد ؟
هميشه جواب حسابي دم دستش بود فوري گفت :
- وقتي من ديوانه شده ام چرا شما نشويد ؟
يعني اينقدر در فکرم بود ؟ ماتم برد ، حيرت کردم ، باورم نمي شد که اينطور بصراحت سخن بگويد گفت :
- نمي دانستم سواد داري
- دارم

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.