قصه شب: شب سراب 44

4 مرداد 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   185 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


خدايا تا به امروز کجا بود که دير آمد ؟ خيلي زودتر مي توانست بيايد خيلي زودتر ، تمام روز بفکر شب بودم و اينکه زودتر سر بر بالش بگذارم چشمهايم را ببندم و خودش را در آغوشم بيندازد ، حتما بيادم هست که خواب نمايم مي شود ، اگر او هم هر شب ...
ديگه چه جوري بفهمم که دوستم دارد ؟ غير ممکن است بياد من نباشد و شب تا صبح کنارم باشد تو که با من سر ياري نداري ؟ چرا هر نيمه شب آئي بخوابم ؟ سر ياري دارد ، ديگه چه جوري بايد حاليم بکند ، روز روشن گل مي دهد ، روز روشن برايم کاغذ نقاشي مي کند ، تنهاي تنها توي دکان پهلويم مي آيد ، مگر اينکه خنگ باشم نفهمم چي به چيه رحيم عجب شانسي آوردي واقعا از آسمان افتاد توي بغل ات ، پسر فکرش را مي کردي ؟ کي فکر مي کرد که توي همين اطاق يک وجبي توي همين رختخواب که مادر تازگي با تکه پارچه هاي کوچکي که انيس خانم برايش مي دهد حسابي نو نوارش کرده ، هر شب دختري مثل قرص ماه را در آغوش بگيري
از اينکه اوستا هر روز غروب به غروب نمي آمد راضي شده بودم ، دلم نمي خواست افکار شيرينم گسيخته شود ، نمي خواستم پاي نا محرمي به خلوتکده ما وارد شود ، مي خواستم تنم بوي او را داشته باشد چشمم صورت او را ببيند و در کله ام جز ياد او ياد ديگري نباشد .
پنجشنبه اوستا آمد ، مثل هميشه سرد ، کم حرف ، مزد دو هفته را يکجا داد ، لنگه هاي پنجره را که درست کرده بودم وارسي کرد .
- رحيم وسط هفته مشدي رجب را مي فرستم بده اينها را ببرد دم در آقاي بشير الدوله تحويل بدهد
- چشم اوستا
- خداحافظ
- بسلامت اوستا
رفت از وسط کوچه برگشت ، خدا را شکر کمي قيافه اش باز شده بود .
- ببين رحيم تو مشدي رجب نگي ها بهش بگو حاجي آقا ، خوشش مياد ، خوش اخلاق ميشه .
- چشم اوستا
رفت ، به عجله ، با سرعت ، گوئي از دکان فرار مي کرد ، چه مي دانم شايد از من هم فرار مي کرد ، اما ديگر فرصت پرداختن به اخم و تخم نه اوستا را داشتم نه حتي مادر را .
مادر هم سر گران شده بود ، گوئي از نگاه کردن به من ابا داشت ، کمتر با من حرف مي زد ، منهم کمتر به حرفش مي کشيدم ، چه بگويم ؟ حرفي نداشتيم که بزنيم ، حرفها همه حرفهاي ما بود ، يک عالمه حرف توي دلم بود که به محبوبم بگويم يک هزار بار بايد مي گفتم که بد جوري گرفتارم کرده ، دلم را ربوده و رفته .
صبح جمعه برخلاف هميشه که مادر مي گذاشت تا هر وقت که مي خواهم بخوابم ، زود بيدارم کرد .
- رحيم بلند شو ، هي با تو هستم ، بلند شو
چشمم را باز کردم بالاي سرم ايستاده بود .
- چه خبره ؟
- چه خبر بايد باشد ؟ لنگ ظهره
به آفتاب نگاه کردم چرا دروغ مي گفت ؟ هنوز آفتاب وسط آسمان نبود هنوز خيلي هم مانده بود که وسط آسمان برسد .
لجم گرفت
- مثل اينکه امروز روز استراحت ماست ها
- بلند شو ، کمتر حرف بزن
از من دلخور بود ، معلوم بود که دلخور است جاي حاشا نبود .
- چه شده اول صبحي بد اخم شدي ؟
- حرف زيادي ميزني بلند شو اول برو حمام بعد بيا کارت دارم .
- چه کاريه که بايد اول صبحي غسل بکنم ؟ سمنو بايد بپزي ؟
خواهي نخواهي بلند شدم
- فقط براي سمنو پختن غسل نمي کنند ...
زنها عجب شامه قوي اي دارند ، انگاري بوي عروس به بيني اش خورده ، انگاري فهميده که کسي تمام دلم را پر کرده ، از کجا فهميده ؟ چه جوري فهميده ؟ من که هر روز کاغذ محبوب را توي جيبم روي قلبم با خودم مي بردم و با خودم مي آوردم ، تازه موهاي خودم هم توي جيب بغلم است ، مادر از کجا بددل شده ؟
وقتي از حمام برگشتم لحاف و تشک و بالشم را آش و لاش وسط حياط انداخته بود . روکش همه را در آورده شسته بود روي طناب بود . بالشم را روي پايه نردبان زير آفتاب گذاشته بود ، لحافم را روي سه تا پايه ديگر انداخته بود تشکم روي زمين بود ، نه چيزي گفتم نه چيزي پرسيدم .
اما اين ملافه و روکش را تازه دوخته بود ، عجب آدم بيکاري هست ها
حوله و لنگم را خودم توي حوض آب کشيدم ، انداختم روي طناب ، رفتم توي اطاق
هوا گرم بود مي خواستم شال و قبايم را در آورم که صداي مادر از زير زمين بلند شد
- رحيم آمدي ؟
- بلي آمدم
- قبل از اينکه لباست را در بياوري برو منزل انيس خانم ...
بالا آمد رسيد جلوي پنجره
- براي چي ؟
- نردباني دارند که بايد بياوري اينجا
- نردبان ؟ ما که نردبان داريم
- چهار تا پله دارد ، اينکه تا بام نمي رسد
- کي مي خواد بره بام ؟
- تو يا من
- من مي روم ، چه خبره ؟ بام ريخته ؟ موش سوراخ کرده ؟
- نه بام ريخته نه موش سوراخ کرده ، هوا گرم شد ، يکي مان مي رويم پشت بام مي خوابيم .
- من که زياد احساس گرما نمي کنم
اصلا احساس هيچ چيز نمي کردم ، شيرين ترين خوابي بود که امشب ها مي کردم ، نه گرما حريفم بود نه پشه خاکي ها
- من مي روم ، چانه نزن ، تو برو نردبان را بياور
- آخه خودشان لازم ندارند؟
- حتما ندارند ديگه . مادر بيحوصله شده بود
- پرسيدي ؟
- رحيم روده درازي نکن ، ميري يا خودم بروم ؟
عجب گيري افتاديم ، کفش هايم را پوشيدم و راه افتادم
ناصر خان در را برويم باز کرد ، سلام و عليک کرديم ، روبوسي کرديم ، بنظرم مهربانتر شده بود .
- کم پيدائي رحيم جان
- بيکار نيستم ناصر خان ، شما که مثل من هيچوقت خانه نيستيد
چه بکنم آقا رحيم زندگي نمي گرده ، اگر از صبح تا شام کار نکنم چه جوري خرج سه نفر را در بياورم ؟
چرا سه نفر ؟ انيس خانم که خودش کلي درآمد داشت ، چيزي نگفتم بي ادبي بود .
- تو هم گرفتاري ، مي بينم صبح زودتر از من مي روي ، حالا که باز خوبه ، فردا که زن بگيري ، بيشتر بايد کار بکني
خنديدم
- کو زن آقا ناصر ؟ کي مي خواد زن بگيره
- اتفاقا ديگه وقتش است ، زياد طولش نده بله بگو و قال قضيه را بکن ...
از چي صحبت مي کرد ؟ نکند مادر داستان کوکب را گفته ، مثل اينکه خبرهائي داشت که من نداشتم به اينها چه ارتباط دارد که من کي مي خوام زن بگيرم يا نگيرم ، دلم مي خواد ، خيلي هم مي خواد اما اين موضوع بخودم ارتباط دارد به در و همسايه چه مربوط است ؟
خم شد نردبان را بلند کند ، عجب نردباني بود ، بلند ، تر و تميز ، تازه ساخت .
- شما زحمت نکشيد من خودم بر مي دارم
- کمک ات مي کنم
- نه چيزي نيست خودم بر مي دارم
سنگين نبود ، حق با اوستام بود اگر قرار بود اينهمه پله به آن پهني باشد که من ساختم دو تا مرد هم حريفش نمي شد
- ماشالله با اين زور بازو که تو داري زن گرفتن حق ات هست ... و خنديد منهم خنديدم ، خبر نداشت که با چند قطره خون که از دستم رفت مثل جوجه شده بودم .
- به مادرت سلام برسان
- بزرگي تان را مي رساند .
يادم رفت من هم بگويم به انيس خانم و معصوم سلام برساند ، احساس کردم زنها تعمدا آفتابي نشدند ، و الا هميشه تا مرا مي ديدند سه تائي دورم جمع مي شدند .
يک خبرهائي هست ، يک خبرهائي که من بي خبرم ، ولي هم آنها و هم مادر در جريانش هستند باشد ، اين به آن در ، توي دل من هم غوغائي است که اينها خبر ندارند ، من مي دانم و محبوبم و بالاي سرمان خداي بزرگمان
اما جريان اين نبود ، طشت رسوائي من از بام افتاده بود که خودم را مادر به بام تبعيد کرد .

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.