قصه شب: شب سراب 56

16 مرداد 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   168 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


گفت بصيرالملک فقط از تو قيمت دکان را پرسيد جواب سوالش را بده ، من هم قيمتي گفتم که گران تر از قيمت روز بود فرستاده اش رفت و آمد گفت بصير الملک گفت دو برابر مبلغ مي خرم به شرط آن که از فردا ديرتر نشود ، من هم قبول کردم همين .
با يک حرکت سريع پيچه اش را بالا زد و گفت :
- پس پدرم تو را بيکار کرد ؟ تو را از نان خوردن انداخت ؟ آخر زهر خودش را ريخت ؟
احساس کردم خون تمام رگهايم توي صورتم جمع شد ، خدايا اين دختر را چقدر دوست دارم گفتم
- عوضش اين ترياق شفايم را داد .
مثل اينکه حرفم را نشنيد يا شنيد و بروي خودش نياورد باز گفت :
- تو را از نان خوردن انداخت ؟
خيلي دلواپس کارم و نانم بود گفتم :
- لابد مي دانسته که دور از تو نان از گلويم پائين نمي رود ! ...
خودم از حرفي که زده بودم خنده ام گرفت ، رحيم با حجب و حيا ، رحيم کم حرف بي زبان ، رحيمي که تا بامروز صورت زن نامحرمي را نديده بود ، چه شجاع شده ! چه زبان در آورده ، خدايا اکسير عشق معجزه مي کند ادم را از اين رو به آن رو مي کند ، اين دختر ، به اين نازنيني به اين مهرباني ، والله باورم نمي شود دختر بصير الملک عاشق من يک لاقبا شده ؟! شده که شده مهم اينست که پايان اش خوش باشد .
- از اول مي دانستم تو را به من نمي دهند .
- بيا خواستگاري بيا به پدرم بگو که مي خواهي وارد نظام بشوي ، که مي خواهي صاحب منصب بشوي مگر نمي خواهي ؟ هان ؟
چرا نمي خوام ؟ تمام وجودم ترا مي خواد ، تک تک اعضايم ترا مي طلبد معلومه مي خوام
- چرا مي خواهم ، ولي فايده ندارد ، اصلا نميگذارد حرفم را بزنم
- چرا ، چرا ، وقتي تو را ببيند ...
طفلکم فکر مي کرد ، پدرش هم مرا از ديد او نگاه مي کند ، فکر مي کرد مرا ببيند ، تسليم مي شود ، رحيم با چشم ابروي خوشگل را
- پدرت مرا ديده
- چي ؟ کي ؟ کجا ؟
خيلي تعجب کرد باورش نمي شد ، اصلا نمي توانست تصورش را هم بکند ، لحظه اي را که روي رکاب درشکه پريدم را ياد آوردم ، ناراحت شدم ، هر چه باداباد بايد بگويم چه شده ، مگر نمي خواهم محرم اسرارم باشد ؟ مگر قرار نيست زنم باشد ؟ خب از همين حالا بايد صادق باشم .
- وقتي پدرت دکان را خريد و در آن را تخته کرد ، باز هم يکي دو روز مي آمدم دم دکان مي ايستادم و کشيک مي کشيدم ، کشيک مي کشيدم تا تو بيائي و نيامدي ، نمي دانستم چه بکنم ! چه طور تو را ببينم ، مي ترسيدم به زور شوهرت داده باشند ، به همان پسر عمويت ... اسمش چه بود
- منصور
- آهان ! براي همان منصور خان ، خيلي مالدار است نه ؟
وقتي صحبت پولداري کسي پيش مي آمد من ديگر کاري نمي توانستم بکنم ، در برابر ثروت بي حساب اين و آن من يک لاقبا چه داشتم که رو کنم ، و اين ها ، اين طبقه اعيان و اشراف ، بنده پول و غلام زر بودند ، از نگاهم حالت سرزنشم را درک کرد و با لبخند محزوني نگاهم کرد ، طفل معصوم اين که مي دانست من شاگرد نجار بيکس و بي چيزي هستم ، اين را ديگر چرا قاطي آنها کردم ؟ از سرزنشي که بناحق روا داشته بودم شرمنده شدم . ديگر نتوانستم به چشمهاي گله بارش نگاه کنم ، سرم را پائين آوردم :
- هر چه منتظر شدم نيامدي ، تا اين که يک روز درشکه پدرت را ديدم که از جلوي دکان رد مي شود ، کروک آن را عقب زده بودند و آقا جانت در آن لم داده بود ، وقتي جلوي دکان رسيد زير چشمي مرا ديد که دست به سينه ايستاده ام ، به روي خودش نياورد ، بي اختيار شدم ، به خود گفتم دخترش را کجا پنهان کرده ؟ چه به روز او آورده ؟ جلو پريدم و دهنه اسب ها را که آهسته کرده بودند تا بپيچند گرفتم و گفتم آقا عرض داشتم .
بی اراده چنگ زد به صورتش و گفت : وای خدا مرگم بدهد
- چرا ؟ خدا نکند فرشته ای به وجاهت شما بمیرد ، به دنبالش فوج فوج جوان ها فنا می شوند ...
با نگاهم می خواستم اثر کلام ام را در چهره اش بخوانم ، از فوج فوج جوان گفتن منظوری داشتم اما باز هم خودش را به نشنیدن زد .
- خوب ؟ بعد ؟

- آقا با چنان خشمی به من نگاه کرد که زانوهایم سست شد اگر نفتی داشت آتش می کرد .
رو به جلو خم شد و با صدای آهسته و بم ولی بسیار خشمناک گفت : بگو ، سر جلو بردم می خواستم هیچ کس نفهمد درشکه چی نفهمد ، اهل محل نفهمد ، آهسته در گوشش نجوا کردم : چرا اذیتش می کنید ؟ دست از سرش بردارید ، من هستم که می خواهد زنم بشود ، با من طرف هستید .
مثل اینکه مار پدرت را گزیده باشد ، کبود شد ، به طوری که به خودم گفتم الان خدای نکرده جلوی پایم می افتد و تمام می کند ، نگاه پر کینه ای به سراپایم انداخت ، یکی دو بار خواست نفس بکشد و حرفی بزند ، صدایش بالا نمی آمد ، بعد یکدفعه مثل فنر از جا پرید ، تا سورچی بیچاره آمد به خودش بیاید ، شانه او را با دست چپ از پشت گرفت و چنان او را عقب کشید که یک پایش به هوا بلند شد و چیزی نمانده بود به زمین پرت شود دست راست مرد بیچاره با شلاق به هوا بلند شد ، پدرت مثل شیر غرید : " این را بده به من ببینم " او شلاق را از دست سورچی قاپید و تا بیایم بخودم بجنبم چنان شلاق را بر بدنم کوبید از بالای زانو تا سر شانه ام پیچید و همان جا محکم ماند . پدرت می خواست شلاق را بکشد و دوباره به بدنم بکوبد ، ولی شلاق سر جایش چسبیده بود من هم با آن جلو کشیده شدم.

خون از محل شلاق بیرون زد وپیراهنم پاره شد پدرت که دید شلاق از بدنم جدا نمی شود به صدای بلند از میان دندانهای به هم فشرده اش فریاد زد:حرامزاده مزلف اگر یک بار دیگر حرف او را بزنی می دهم گردنت را خرد کنند اگر باز این طرفها پیدایت بشود مادرت را به عزایت می نشانم.
شلاق خود به خود شل شد از دور بدنم افتاد پدرت شلاق را جلوی سورچی پرت کرد وگفت:راه بیفت ورفت,ببین چه به روزم اورده.
با تعجب نگاهم می کرد دست کردم از جیب بغلم تکه پیراهن سفیدم را که خون آلود بود بطرفش دراز کردم رنگش پرید لبای گلگونش سفیدش شد پارچه را گرفت گفتم:
بگیر پیشت باشد یادگاری خون ما هم به خاطرت ریخت باکی نیست.
از میان لبهای لرزانش صدای محوی به گوشم رسید:
آخ.
یه خرده نگاهش کردم این دختر مثل گل این دردانه اشراف زاده این محبوب نازنین من است که به خاطر من نگران شده ناراحت شده رنگش پریده الهی من پیش مرگش شوم گفتم:
حالا می گویی چه بکنم؟می خواهم بیایم خواستگاری سرم برود هم دست بردار نیستم.
صبر کن خبرت می کنم.
چه طوری؟
نشانی خانه ات را بده.
یه خرده نگران شدم فقط مانده پدرش خانه مان را بر سرمان خراب کند گفتم:
چه فایده دارد؟اجاره ای است اگر پدرت بو ببرد آن جا را هم می خرد.
خیلی فوری تصمیم گرفت گفت:
خوب از توی حیاط خانه مان می ایم آخر باغ وبرایت کاغذ می اندازم همین جا کاغذ را می پیچم دور سنگ و از سر دیوار پرت می کنم گاهی بیا اینجا سر وگوشی آب بده.
هه گاهی بیام؟من هرروز این دور وبر ها پرسه می زنم چه کنم؟پدرت کارم را گرفته وتو قرارم را.
گفت :دیگر باید بروم.
هر چند تصمیم گرفته بودم دستم به دستش نخورد اما دلم می خواست چیزی را که به دستهایش به تن وبدنش خورده را در سینه ام بفشارم روی قلبم بگذارم ببویم ببوسم گفتم:
من این همه یادگاری به تو داده ام زلفم را خون تنم را تو به من چه یادگاری می دهی؟
همیشه اماده جواب بود همیشه,گفت:
اول بار که من به تو یادگاری دادم؟
!؟چه یادگاری؟
دلم را

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.