قصه شب: شب سراب 62

23 مرداد 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   177 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


بعد با اين كثافت طبع به خاطر پول بادآورده اي كه معلوم نيست مال كدام مظلوم و بيكس است كه بالا كشيده ،خودش را بالاتر از من هم مي داند كه لااقل اگر آهي در بساط ندارم لاشخور هم نيستم .تفاوت من و اون همين بس كه آن مردكه با داشتن زن و فرزند اين عجوزه را گرفته و من عذب اوغلي يك لاقبا كه آه در بساط ندارم ،دختر بصيرالملك را دارم مي گيرم.ديگر طبيعت تعالي با طبيعت پست را چه جوري مي شود تشخيص داد؟

برايم چائي آورد ،همان پسر جوان.

-بفرمايئد يك پياله چائي ميل كنيد،قابل شما را ندارد ،اختيار دازيد صاحبش قابل است زحمت كشيديد،خانه ي خودتان است ،به صاحبش مبارك ،ممنون.

بالاخره تارزن آمد ،كت و شلوار پوشيده بود ،وقتي توي لباس خانه بود،قوز پشتش معلوم نبود اما حالا قوز در اورده بود ،آهان ترياكي ها معمولا قوزي مي شوند ،بس كه خم مي شوند روي منقل به مرور قوز در مي آورند.حتما بصيرالملك هم روي منقل به مرور قوز در مي آورد ،ترياك را مي كشد تا بتواند با اين ملكه وجاهت سر يكي كند ،آدم سالم كه احتياج به دوا و درمان ندارد.

واقعا بعضي از مردها چه بد سليقه اند.چه بگويم شايد هم كج سليقه ، آخر مادر محبوب كجا اين ملكه وجاهت كجا؟

پا به پاي ميرزا حسن خان راه افتادم و آن روز تا عصر بيچاره پيرمرد از زبان افتاد اما توانستيم كفش و لباس مرا بخريم.

سر راه هم به خانه مقداري نقل و نبات خريدم و آمدم خانه.

مادر بريام اسپند دود كرد ،لباس ها را پوشيدم و سرپايم را دود داد.

-الهي به پيري برسي پسر ،خدا رو شكر نمردم و تو را در لباس دامادي ديدم،الهي به شماره نخ هاي لباست عمر كني ،الهي به پاي هم پير شويد.

-لباس را در آوردم و با دقت روي چوب آويزان كردم ،دوباره لباس هاي خودم را پوشيدم،مادر براي اولين بار توي لباس خودم براندازم كرد :

-والله رحيم به نظرم توي اين لباس ها بهتر نمود داري.

خودم هم همين جوري فكر ميكردم.نمي دانم شايد يك عمر بود كه به اين لباس ها خو گرفته بودم راحت بود ،قبراق بودم.،براي تن خودم بود عاريتي نبود،اما چاره اي هم نبود ،يا مكن با فيلبانان دوستي يا بساز خانه اي در خورد پيل ،توكل به خدا ما كه افتاديم ،آب از سرمان گذشته چه يك ني چه صد ني ،پاكباخته شديم.خون داديم دل داديم سر داديم ،آبرو واحترام بر باد داديم ،اين هم از شكل و شمايلمان،برو رحيم تا به اخر ببين آنجا چه خبر ....

من ادم بد دلي نيستم اما از خدا پنهان نيست اقرار مي كنم كه نسبت به پول خرج كردن ميرزا رحيم خان شك كردم ،هر چه خريد بنجل ،هر چه خريد ارزان مايه ،خدا مرا ببخشد اما به ادم ترياكي عرق خور هم نمي شود خوشبين بود ،اين آدم ها دست از ناموسشان هم مي كشند و يك بسته ترياك مي كشند ،چه جوري از پول نقدي كه نه حسابرس داشت نه حساب دان نخورد؟ من كه نمي توانم باور كنم.

درست است كه من تا بيست سال ديگر هم نمي توانستم چيزهايي را كه در عرض يك هفته خريدم بخرم اما خوب عقل كه دارم بفهمم چي به چيه؟

توي يك محله شلوغ يك خرابه را خريد ،من كه نه پول داشتم نه حق مداخله ولي دلم براي محبوبه مي سوخت كه بايد از آن خانه ي بزرگ و آباد بيايد و در اين خرابه زندگي كند.

يك در چوبي سبز رنگ كوچك به رنگ در كوچه ي خواهرش باز مي شد وارد دالان باريكي مي شديم كه سمت راست دالان مستراح بود ،يعني تا وارد خانه مي شدي بوي گند به استقبالت مي آمد وقتي دالان به انتها ميرسيد با يك پله به حياط مربوط مي شد.دست چپ اتاقي بود و در كنار يك انباري كه با دري به هم مربوط مي شدند ،دست راست در كمركش حياط ،دهنه ي تاريك معجدي بود كه در سقف زردي از آجر داشت ،اين دهنه ي باريك با چند پله به مطبخي كوچك دود زده اي مي رسيد ،ميان حياط حوض كوچكي با آب سبز رنگ و لجن بسته قرار داشت ،هر چه خواستم تا آمدن محبوب آب حوض را عوض كنم نشد براي اينكه خيلي به نوبت آب محله باقي بود ،روبه روي در ورودي پلكاني از گوشه ي حياط بالا مي رفت و با دري به ايوان باز مي شد ،و از درون به اتاق كوچكتري راه داشت كه پنجره اي رو به ايوان داشت اما در نداشت و بايد از اتاق بزرگ عبور ميكردي ،نمي گويم خانه ي ما بهتر از اينجا بود نه ،ما فقط يك اتاق داشتيم ،مطبخ هم نداشتيم ،گوشه ي زير زمين را مادرم براي خودش مطبخ كرده بود اما همه چيز مثل گل تميز بود ،بارها ديده بودم كه مادرم ديوارها را هم با دستمال تميز ميكرد ،آيا محبوبه مي تواند اين خانه را تميز و شسته و رفته بكند ؟ گمان نمي كنم.

دكانم بد نبود مخصوصا كه به خانه نزديك بود و من از آنهمه پياده رفتن ها آسوده مي شدم.

بلاخره مخلص كلام اينكه نه بصيرالملك خانه را ديد كه بفهمد مي ازرد يا نه ،نه من فهميدم كه چقدر خريد و چقدر حساب كرد.

باشد مال حرام همان بهتر كه دود ترياك شود و خرج عرق سگي،خدا بهتر مي داند كه چي بايد كجا برود.

كليد در را هم به من نداد كه لااقل بروم و تميز كنم گفت به آقاي بصير الملك بايد تحويل بدهم،بده ،دلتان خوش است باشد مگر نه اينكه تا ده روز ديگر اينجا در حاليكه محبوبم درونش است متعلق به من است؟

شبها باز هم مهمان بازي مان گل كرده بود ،من به شدت متوجه گفته هاي خودم بودم كه مبادا پيش ناصر خان كه مثل يك مفتش ميپرسيد و تحقيق مي كرد حرفي از دهانم بپرد و بفهمد كه روز خواستگاري براي من بدتر از روز عزا بود.

-بلاخره آقا رحيم بعد از عقد حتما بايد طلا به زنت بدهي شگون دارد.

-ازكجا بياورد مگر خودتان نميدانيد كه مزد رحيم در هفته چقدر است؟

-قسطي مي شود خريد ،قسطي بخريد.

-چه جوري؟ از كجا مي شود خريد؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.