قصه شب: شب سراب 66

28 مرداد 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   317 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


همه چيز را فراموش کردم ، آنهمه نامهرباني هاي پدر و مادرش را آن بي اعتنائي ها را ، آن عروسي عزا گونه را و همه و همه را ، با لذت تمام خنديدم امشب همه ملک جهان زير پر ماست ، خدايا شکرت مگر هر دو طالب اين لحظات نبوديم ؟
دايه خانم لاله ها را روشن کرد و در طاقچه اطاق ها گذاشت و ما را براي خوردن شام صدا کرد ، اولين بار بود که غذا خوردن محبوبم را مي ديدم ، به اندازه دو نفر غذا خورد انگاري او هم از چند روز به اين طرف لب به غذا نزده بود ، اما من اصلا اشتها نداشتم با غذا بازي کردم و فقط مزه آنرا چشيدم هنوز سفره بر زمين بود که دايه خانم بلند شد :
- محبوب جان ، من هم بايد بروم ، مي داني که منوچهر بهانه مرا مي گيرد ، خانم گفتند زود برگردم و به او برسم آخر خانم جانت خيلي خسته هستند .
خنده ام گرفت خانم جانش براي چه خسته بود ؟ براي عروسي دخترش زحمت کشيده بود ؟ چه کرده بود ؟ چه گلي سر ما زده بود ؟ حالا دايه را هم احضار کرده بود آنهم در شب زفاف دخترش ، شبي که خانواده عروس تا صبح در خانه او مي ماندند و او را تنها نمي گذاشتند ، دايه را چرا احضار کرده اند ؟ هان ؟ حتما خواسته اند تنها باشد که بعدا شاهدي هم من نداشته باشم ، ولي چه شاهدي ؟ من که فردائي ندارم تا احتياج به شاهدي داشته باشم ، چه بهتر که اين زن هم برود ، مادرم را فرستادم که فردا گرفتار آژان و تحقيق و مستنطق نشود ، بگذار اينهم برود ، اين بيچاره مهربانتر از همه است چرا گرفتار شود ؟ اين بنده خدا چه تقصير دارد ؟ همان بهتر که دوتائي تنها در اين جا بمانيم و من براحتي کار را يکسره کنم ، بعد از اينهمه توهين و بي اعتنائي ديگر کاسه صبرم پُر پُر شده با يک قطره سرازير خواهد شد محبوبه از سر سفره بلند شد مي خواست دستهايش را بشويد ، رفت پائين دايه خانم برايش آب ريخت و دست و دهانش را شست من هم چراغ بادي را روشن کردم و بردم گذاشتم روي پله دالان که بنده خدا چشمش جلوي پايش را ببيند .
دايه خانم محبوبه را با خودش برد بالا ، رفتند توي اطاق کوچک ، در را هم از پشت بست ، انگاري جز من بيگانه اي در خانه هست ، مدتي آنجا پچ پچ کردند و بعد بلند شد آمد پائين ، سفره را جمع کرده توي سيني گذاشته بود با خودش آورد بُرد گذاشت توي مطبخ ، چادرش را از روي پله برداشت و سرش کرد من جلوي دالان ايستاده بودم منتظر بودم بدرقه اش کنم ، ما فقير فقرا اگر آه در بساط نداريم اما معرفت و ادب داريم آمد بطرف دالان چراغ بادي را برداشتم و راه را برايش روشن کردم جلوي در کوچه ايستاد نگاهي به طرف حياط کرد و گفت :
- جان شما جان محبوبه ، خداحافظ ، خدانگهدارتان
- خداحافظ دايه خانم زحمت کشيديد ، باز هم تشريف بياوريد ، محبوبه چشم براه شماست .
در را بستم و برگشتم ، محبوبه توي اطاق کوچک بود من نمي دانستم آنجا چه شکلي است با چراغ بادي رفتم تو در اطاق بزرگ را بستم و آرام در اطاقي که مجبوبه آنجا بود را باز کردم ، روي رختخواب نشسته بود لحاف ساتين صورتي ، همرنگ لباس خودش ، ملافه هاي سفيد او را به يک فرشته شبيه کرده بود که وسط ابرهاي سفيد در پرواز بود ، خدايا اين منم ؟ اين محبوبه شب من است ؟ همه دلتنگي هايم رنگ باخت همه نامهرباني ها فراموشم شد ، محو نگاهش شدم پس خواب نمي بينم بي اختيار گفتم : بالاخره ... نگاه از من دزديد سرش را پائين افکند با چين هاي دامنش بازي مي کرد گفتم : نه ، بگذار سير تماشايت بکنم ... زمزمه کردم : تمام شب هائي که راحت خوابيده بودي مي دانستي چه بر من مي گذرد ؟
تعجب کرد گفت :
- راحت خوابيده بودم ؟
پس او هم مثل من در تب و تاب بوده ؟ خدايا همه اينها حقيقت دارد ؟ اين دختر به اين زيبائي به اين ملاحت فقط بخاطر من بي خواب بوده ؟ خدايا هيچ کلکي در کار نيست ؟ خدايا او پاک و منزه است ؟ اصلا من خوابم يا بيدار ؟ دستهايش را مثل بال پرندگان بطرفم دراز کرد و گفت :
- هر شب دستهايم به آسمان دراز بود به درگاه خدا التماس مي کردم ، التماس مي کردم خدايا او را بمن بده او را بمن برسان .
خدايا راست مي گويد ؟ او هم مثل من مدام از تو کمک مي خواست ؟ و تو با آن قدرت لايزالت دو دلداده را بهم رساندي ؟ خدايا شکر خدايا سپاس
رفتم توي اطاق چراغ بادي را وسط دو لاله قديمي که روي طاقچه بود گذاشتم آخ که اين پدر صلواتي دست از سر من باز نمي دارد باز هم اينجا ، در بهترين شرايط ممکن ، روي لاله ها نقش ناصرالدين شاه با سبيل هاي چخماقي با سماجت به روي من زل زده بودند ... حالم گرفته شد ، آنچه که از کثافتکاري اين مرد بر من صدمه خورده بود بسرعت از جلوي چشمهايم رد شد برگشتم و سيماي معصوم و زيباي محبوب دوباره حالم آورد :
- من که نمي فهمم چه کرده ام ! چه ثوابي به درگاه خداوند کرده ام که تو را به من پاداش داد ، هنوز هم گيج هستم انگار خواب مي بينم ، مي ترسم که بيدار شوم ، آخر چه شد که تو از آسمان به دامان من افتادي محبوبه ؟ که هر روز مثل قرص قمر بر در دکان تاريک من ظاهر شدي ! که نفسم را بريدي ! دختر ؟
چشمانش از شادي و طلب موج مي زد چنان به قهقهه خنديد که مرا به رقص آورد .

صبح قبل از طلوع آفتاب بيدار شدم بعد از ماه ها توي اطاق خوابيده بودم ، امشب مادرم تنها خوابيده . چه فرق مي کند مدتي است که اطاق ، براي خواب او اختصاص پيدا کرده بود ، محبوبه در کنارم مثل بچه معصومي در خواب عميقي نفس مي کشيد ، مدتي توي صورتش نگاه کردم ، کوچک بود ، لااقل پنجسال از من کوچکتر بود و من نمي خواستم اينقدر تفاوت سني داشته باشيم .
مدتي نگاهش کردم ، گرسنه ام بود بيست و چهار ساعت بود که چيز درست و حسابي از گلويم پائين نرفته بود آرام بلند شدم ، آمدم بيرون ، هوا گرگ و ميش بود و سرد هم بود چراغ بادي را روشن کردم رفتم توي مطبخ ، دايه خانم لااقل نخواسته بود ظرفها را خيس بکند که تا صبح خشک نشوند ، بهر طريقي بود ظرفها را شستم ، سماور را روشن کردم ، مدتي دنبال کليد در گشتم که بروم نان بخرم ، پيدا نکردم انگاري دايه خانم با خودش برده بود يک تکه سنگ پيدا کردم گذاشتم لاي در و رفتم دنبال نان ، نان را که خريدم فکر کردم که اصولا نبايد پنير هم داشته باشيم ، رفتم پنير هم خريدم هنوز دکان ها را نمي شناسم با کسبه آشنائي ندارم بدينجهت يه خرده دير کردم .
برگشتم ، محبوبه هنوز خوابيده بود .
سماور مي جوشيد چائي دم کردم سفره را باز کردم و نان گرم را تويش پيچيدم ، جاي استکان و بشقاب و قندان را کورمال کورمال پيدا کردم .
همه جاي خانه را گشتم ، تازه مي فهميدم چي به چيه ، خدا را شکر من همصاحب خانه شدم واین از برکت سر محبوب بود هر چند که هر دختر دیگری را هم که میگرفتم به رسم معمول جهیزیه می آورد منتها کمو زیاد داشت مثل اینکه همه چیز داریم الهی شکر.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.