قصه شب: شب سراب 71

2 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   5441 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


علاوه بر اين ، عادت کرده بودم که وقتي دايه خانم مي آمد چند روزي محبوبه با من سر سنگين مي شد و اين امر را من حمل بر دلتنگي اش نسبت به پدر و مادرش و خانواده اش مي کردم و حق را به او مي دادم و سعي مي کردم بيشتر محبت اش بکنم تا شايد بتوانم جاي خالي آنها را برايش پر بکنم .
روز پنجشنبه بود ، کارهاي اوستا شعبان را تمام کرده بودم و منتظر بودم بيايد کارها را تحويل بگيرد و مزدي را که قرار گذاشته بوديم تمام و کمال بپردازد .
به محبوبه گفته بودم ظهر نمي آيم ، منتظر خواهم ماند که اوستا شعبان بيايد ، براي فردا نقشه کشيده بودم ، اگر همه پولم را مي داد فردا عصر جمعه جالبي راه مي انداختيم مثل جمعه هاي قبل ، دلم از شوق ديدار محبوبه لبريز بود ، چقدر روزهاي جمعه را دوست داشتم ، کنارش مي نشستم و با هم نفس مي کشيديم با هم صحبت مي کرديم و ساعتهاي متوالي بدون اينکه گذشت زمان را درک کنيم از مصاحبت هم لذت مي برديم .
اي خدا چرا هر چه من رشته مي کنم پنبه مي شود ؟ تا غروب هر چه منتظر شدم اوستا شعبان پيدايش نشد پول لازم داشتم ، مي خواستم شيريني بخرم ، مي خواستم هديه اي براي محبوبم بخرم نشد که نشد .
با حال زار دکان را بستم و براه افتادم ، فقط شوق ديدار محبوبه و لذت مصاحبت اش بود که به پاهام نيرو مي داد ، هر چه مي شود بشود مهم اين است که زني مهربان در خانه چشم انتظار من است .
هميشه قبل از اينکه در را با کليد باز بکنم اول در را مي زدم تا محبوب متوجه شود که منم ، دارم مي آيم ، مثل هر روز چند ضربه به در زدم و در را با کليدم باز کردم و وارد دالان شدم ، محبوبه برعکس همه روز که روي پله ها منتظرم مي شد دوان دوان آمد توي دالان ، نه سلامي نه عليکي با عجله گفت :
- رحيم اينطور نيا تو ، تکمه هاي يقه ات را ببند
- چرا ؟
- آخه دايه جانم اينجاست
- خوب باشد ، مگر دفعه اول است که مرا مي بيند ؟
با عصبانيت گفت :
- نه دفعه اول نيست ، ولي چرا با ريخت مرتب نبيندت ؟ اينطور که درست نيست ، صبر کن .
حالم اصلا خوش نبود از بد قولي اوستا شعبان که دلگير بودم اين امر و نهي محبوبه هم کلافه ام کرد ، صبر کن ، دست دراز کرد و تکمه هاي يقه ام را بست ، هيچ اعتراض نکردم مثل مجسمه جلويش ايستادم که هر کار مي خواهد بکند اما خون خونم را مي خورد ، اين همان دگمه اي است که محبوبه عاشق باز بودنش بود ، اين همان يقه اي بود که هميشه ترجيح مي داد باز باشد و موهاي سينه ام بيرون بزند ، چه شده ؟ شستم خبر داد که بايد دايه حرفي زده است مثل هميشه ، من بيچاره تمام دوران از همان بچگي عادتم بود که از سر کار يا از بيرون که مي آمدم هميشه بدون استثنا سر و صورت و دستهايم را کنار حوض مي شستم ، وقتي هم که هوا سرد نبود پاهايم را هم مي شستم بعد مي رفتم توي اطاق ، منتها اول بايد لباسم را در مي آوردم بعد مي آمدم کنار حوض ، خواستم بروم توي اطاق باز جلويم را گرفت .
- رحيم جان ، تو را به خدا اول دست و رويت را سر حوض بشور .
نشستم لب حوض ولي نگاهي حاکي از غضب توام با تمسخر بصورتش کردم ، اين دختر بنظرم حالي بحالي است سر و صورتم را شستم و بي صدا از پله ها بالا رفتم ، دايه در بالاي پلکان به پيشوازم آمد و سلام گفت ، عليکي گفتم و رد شدم ، پچ و پچي با هم کردند و بعد از چند دقيقه صداي بسته شدن در را شنيدم دايه تشريف برد .
محبوبه آمد توي اطاق بي آنکه حرفي بزند و يا نگاهم بکند رفت زير کرسي و خودش را بخواب زد .
مدتي هم من دندان روي جگر گذاشتم اينطرف کرسي کز کردم ، حرف نزدم ، غصه خوردم به روزهاي خوش فکر کردم به حال و هواي قبل از رسيدن به خانه فکر کردم چگونه بال و پر گشوده بودم ، چگونه مي آمدم تا غصه هايم را در دامن اش فراموش کنم ، چه نقشه اي براي امشب و فردا کشيده بودم ، همه به هم خورد همه پريد ، نگاهش کردم مظلوم و معصوم دراز کشيده بود پلک هايش بهم مي خورد اما خودش را به خواب زده بود ، طفل معصوم حتما باز هواي مادرش را کرده ، حتما باز دلش براي پدرش تنگ شده ، وضع اين فرق مي کند من هم پدر ندارم اما لااقل مي دانم نيست ، مرده پوسيده خيالم راحت است اما اين طفل معصوم مي داند که هست اما دستش به دامن شان نمي رسد ، باز هم دلم سوخت رفتم پهلويش بالاي سرش نشستم دستم را گذاشتم روي پيشاني اش :
- چته ؟ چته محبوبه ناراحتي ؟
- نه
- چرا يک چيزيت هست
- گفتم نه سرم درد مي کند و زد زير گريه
خنده ام گرفت و تعمدا هم با صداي بلند خنديدم : ااا سر درد که گريه ندارد ، الان خودم درمانت مي کنم .
مادر هر بار که مي آمد يک چيزي به اندازه وسع خودش برايمان مي آورد نه چيز مهم نه ، مثلا سبزي مي خريد پاک مي کرد مي آورد ، توي شيشه هاي کوچک انواع و اقسام گياه هاي داروئي را خشک کرده برايمان آورده بود ، همه را خودم يکي يکي پرسيده بودم و روي يک کاغذ نوشته توي شيشه انداخته بودم ، نعناع براي شکم درد و گل گاو زبان براي سرما خوردگي ، سنبل الطيب براي طپش قلب ، گل محمدي براي سر درد ، گل پامچال براي سر درد و ...
خب محبوبه خانم سرشان درد مي کند چه بدهيم ؟ گل محمدي عطر خوبي داشت ، اول اينرا دم مي کنم اگر خوب شد که شد اگر نه از آن يکي مي دهم .
آب جوشاندم برايش دم کردم و بردم دادم خورد ، موقع شام بود و از قرائن پيدا بود که براي ما شام نخواهد داد رفتم مطبخ روي چراغ نفتي ديگي بود که غذاي ظهر را تويش پخته بود در ديگ را باز کردم ، يک کمي مانده بود ، گذاشتم گرم شود ، سماور را روشن کردم چائي دم کردم سفره را پهن کردم آوردم غذا هم خورديم چائي هم خورديم جمع کردم بردم شستم جابجا کردم فکر کردم که ديگه حالا کاري هم نمانده سرش خوب مي شود !!
با خوشحالي برگشتم توي اطاق نشستم پهلويش دستم را گذاشتم روي پيشاني اش ، تا دستم خورد به سرش زد زير گريه
خدايا چه بکنم ؟ صبح تا شام کار مي کنم شب مي آيم که نفسي بکشم يک چاي گرم يک غذاي آماده يک لبخند ، خستگي ام را از تنم در آورد ، اين هم بدبختي من .
- آخر به من بگو چه شده ، من کاري کرده ام ؟ شايد دايه ات حرفي زده
- واي نه به خدا
- پس چي ، بگو ! به خاطر اين که من دگمه هايم را نبسته بودم ؟
خدايا من چه خاکي توي سرم بريزم ؟ اين چرا با من اينطور مي کند اين دگمه هاي باز را مي پرستيد من گاهگاهي که حوصله نداشتم مخصوصا دگمه هايم را مي بستم که نگاهش به سينه من نيفتد ، هميشه نگاه پر از شور و شوقش به دگمه هاي باز من بود آخه حالا چرا اينجوري مي کند ؟ گفت : نه وشروع کرد دوباره گریه کردن

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.