قصه شب: شب سراب 80

13 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   257 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


-رحیم رحیم میفهمی چه میگویی ؟بس کن
نمیفهمیدم ،دیوانه ام کرده بودند،دوتا زن،بجانم افتاده بودند،من داشتم خرد میشدم ،گفتم:
-حالاچپ میرم راست میام دستور می دهی ،رحیم جان این را بمال به دستت چرب بشود،نرم بشود،رحیم جان دکمه ییقه ات را ببند،سینه ات پیداست خوب نیست،رحیم جان زلفت را شانه کن زیر کلاه بماند،موهایت را کوتاه کن،توی قاب غذا بخور،پاشنه یاورسی هایت را ور بکش،دگمه ی کت ات را ببند،این کاررا بکن ،ان کاررا نکن،فقط مانده یک دست هم بزکم بکنی،روزی ده دفعه به گوشه وکنایه میپرسی،رحیم نظام نمیروی ؟پس کی میروی؟پس چطور شد؟مگر روزی که من تو را دیدم نظامی بودم ،کی به تو گفتم توی نظام میروم ؟
با عصبانیت گفت:نگفتی ؟پشت دیوار باغ نگفتی؟
-خوب تو پشت دیوار باغ خر منو گرفته بودی که میروی توی نظام یا نه؟من هم برای دلخوشی تو یک غلطی کردم وبدهکار شدم...راست میگف من الاغ خودم تو دهنش انداخته بودم ،از اول هم خودم گفته بودم همان روزها بود که زن اوستاگفته بود که خویشش توی نظام است و میتواند کاری برای من بکند،من هم هوایم برداشته بود خودم را توی لباس صاحب منصب ها تپانده بودم ،خوشم امده بود.
یک دفعه صدای فریادش بلند شد:
-روزی که خانم دستبد وگوشواره ی سر عقد مرااز دست وگوشم دراوردن گفتی میروم نظام؟نگفتی بهترش را برایت میخرم ؟
مادرم قاطی ماجرا شد:دپس بگو خانم دلشان هوای طلا وجواهرات کرده ،پای مرا چرا به میان میکشید؟دیواری کوتاهتر از دیوار من پیدا نکردی؟جشمت به این یک جفت گوشواره....
-حالاسرکوفتم میزنی ؟باید ازدیوار مردم بالا بروم برای تو طلا بخرم؟مگر تو نظام النگو وگوشواره یطلا خیرات میکنند؟خسته ام کردی ،ذله شدم ،من دستم را چرب نمیکنم ،پسر عمو جانت باید دستش را چرب کند من که نان زحمت نکشیده نمیخورم که دستم را چرب کنم!چرب هم کنم فردا همین اش است وهمین کاسه،ببین محبوبه ،حرف اخرم را بزنم ،من نظام برو نیستم،خانه ی خاله که نیست؟درس خواندن دارد،دودو چراغ خوردن دارد،خرج دارد....
-خرجش را اقاجانم میدهند
-این قدر پول اقا جانت را به رخ من نکش ،من همینم که هستم ،بهتر از اینم نمیشوند زن گرفته ام شوهر که نکرده امًمی خواهی بخواه نمی خوای نخواه
تند رفتم خورم فهمیدم که تند رفتم،نیاد این اخرین جمله رو میگفتم ،این یعنی پایان خط یعنی بوی جدایی یعنی طلاق ومن هم از طلاق وحشت داشتم
- بس است دیگر،برو، دیگر نعره نکش ،خودت را بیشتر از این از چشمم نینداز
بیخود عصبانی شدم،دست خورم نبود،قیافه ی مظلوم وگریان پسرم هر چه کردکرد صدای مادرم بلند شد
- رحیم جان اینقدر حرص نخور مادر،تو که این غذا زهر مارت شد حالا محبوبه یه چیزی گفت،شما ببخشید ،خودش پشیمان شده
من پشیمان شدم من غلط کردم...مجبوبه با یک خیز امد طرف دری که من ایستاده بودم فکر کردم با من است اما با مادرم بود
-خیال میکنید نمیشنیدم چطور زیر گوشش ورد میخواندید؟حالا که کار به اینجا کشید خیالتان راحت شد؟همه ی این بساط زیر سر شماست
مادر دوتا دستش را بلند کرد وبه سر خود کوبید
-خاک بر سر من که اینجا کلفتی میکنم و هزار جور حرف مفت میشنوم وجیکم در نمی اید زیر سر من است؟نه جانم زیر سر من نیست،رحیم دیگر از چشم تو افتاده،دیگر از عاشقی فارغ شدی ،دیگر کبکت خروس نمی خواند،دیگر سیر شده ای نگذار دهان من باز شود ها!!
مادر باور نکرده بود که محبوبه دست نخورده بود،با وجود اینکه من قسم خوردم که پاک بود،باکره بود اما با شک و تردید تلقی کرد میترسیدم این حرف را جلو بکشدکه انموقع دیگر واویلا بود داد زدم:
-ننه تو صدایت را ببر
-اره خفه میشوم این هم مزد دستم،بر پدر من لعنت اگر دیگر اینجا بمانم
بچه را داد بغل محبوبه،دوان دوان رفت بقچه ی لباسهایش را بست وچادر به سر انداخت،لبه ی چادرش بر زمین کشیده میشد شیون کنان در را بهم کوبید ورفت گفتم:
- حالا خیالت راحت شد؟همین را می خواستی؟بفرما
نمیدانستم چه بکنم؟مادرم کجا رفت؟فکر کردم حتما میرود خانه ی انیس خانم،نشستم پهلوی سماورشاید حالا دیگر محبوب بیایدصبحانه بخورد،مادر را که بیرون کرد خیالش راحت میشود،میاید اشتی میکنیم،زن وشوهر ها گاهی از یان دعواها دارند،بعد اشتی میکنند من رشته ی محبت تو پاره میکنم شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم ف ولی نه این دعواها مثل ترک های کوچکی هستند که ظرفیت حیات را میشکنند بلور دل را ترک دار میکنندکدام رشته محبت؟ گره کره؟نه من هیچ وقت یادم نمیرود زخم زبانهایی که در این مدت از محبوب شنیده ام،کارهایی که دیده ام نه،چیزی را فراموش نکرده ام ولی چاره چیه؟بچه داریم الماس مظلوم توی بغل مادرش کز کرده است غصه ی مادربزرگش را خواهد خورد حسابی با او جور است..
هرچه صبر کردم نه امد نه حرکتی از روی اشتی کرداگر می اورد بچه را میداد بغلم دستش را میگرفتم کنارم مینشاندم نازش می دادم اشتی میکردیم،ولی نیامد اگر صدایم میکرد با سر به سویش میدویدم در اغوشش میگرفتم هم او هم پسرم را هردو عزیز من اند هردو را می پرستم،اما صدایم نکرد
از جایم بلند شدم پایم به قندان گیر کردپراندمش طرف دیگرکتم توی اتاق کوچک بود به بهانه برداشتن کت رفتم انجا شاید کلامی بگوید شاید نگاه سحر انگیزش را به صورتم بدوزدتسلیم میشوم معذرت میخواهم دستهایش را می بوسم تا مرا دید پشت به من کرد
کتم را برداشتم عادت داشتم هرچه پول توی جیبم بود روی طاقجه میگذاشتم انها را برداشتم راه افتادم
توی مجله برو بیایی بود از پسربچه ای سوال کردم
-چه خبره؟
- حاج اسماعیل مرده.
-حاج اسماعیل کیه؟من چون صبج زود میرفتم دکان وشب برمیگشتم زیاد اهل مجل را نمیشناختم
-قصاب محله
-ا؟چرا؟با ان یال و کوپال؟جوان بود مردی چهار شانه با سبیل های از بنا گوش رفته بازوان ستبر خالکوبی شدهقابل به مرگ نبودصدای صلوات از گوشه ی بالایی به گوش رسیدایستادم بلی عده ای مرد الله اکبرگویانوصلوات گویان تابوت قصاب را به دوش میکشیدند
بیکار بودم حال درست وحسابی نداشتم دنبال مفری میگشتم شنیده بودم که مشایعت مرده ثواب داردرفتم پشت تابوت چند تا زن به سر وسینه میزدندوگریه میکردندحتما عیال و دخترو خواهر حاج اسماعیل بودندکمی با جمعیت راه رفتم بعد مردی که جلوی من بود برگشت طرف من گفت:
-نمی خواهی ثواب کنی؟بگیر
دسته ی تابوت را به من داد برخلاف تصورم خیلی سبک بود قصاب اقلا صدو بیست کیلو وزن داشت اما گویی پر کاه توی تابوت بوده،تعجب کردم پیاده رفتیمتا ابن بابویه، اولین بار بود قبرستان می دیدم مرده می دیدم،مرگ پدرم یادم هست اما مرا نگذاشتند به قبرستان بروم،کنجکاو شدم که قصاب را در حال مرده ببینم،آخه مرد به آن چاقی به آن هیکل چرا اینجوری سبک شده بود؟مگر روح وزن دارد؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.