قصه شب: شب سراب 81

14 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   2719 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


شستند،کفن کردند،آوردند گذاشتند روی زمین،ملا آمد همه مان پشت سر ملا سرپا ایستادیم،قصابه جلوی همه مان بود همانجوری سرپایی نماز میت خواندیم و بلاخره دفن اش کردند.
با جمعیت برگشتم،رفتم خانه قصاب،پدر صلواتی عجب دبدبه ای،کبکبه ای داشت،یاد گوشت هایی که به محبوبه قالب می کرد افتادم،پوست و استخوان را با مقداری چربی توی کاغذ می پیچید و می داد،نه به محبوبه به هرکس بی زبان بود بدبخت بود،بی کس و کار بود،شناس نبود،چه کردی مرد؟همه را گذاشتی رفتی،وبال اش به گردن تو ماند،لذتش را ورثه می برند،تو باید جواب بدهی،یادم آمد همان گوشتی را که خودش دو ساعت قبل یک کیلو حساب کرده بود وقتی برگرداندم گفت کم است،راست هم می گفت اما بعدها شنیدم که خودش از اول کم می فروشد،چه شد مرد؟کم فروشی هایت به چه دردت خورد؟جز گناه چه نصیب تو شد؟
- به چه مرضی مرد؟
- خوره گرفت.
- آن دیگر چه جور مرضی است؟
- خوره خونش را خورد، گوشتش را خورد.
- آه خدایا،تو چقدر عادلی تو چقدر حکیمی،سزایش همین بود،گوشتی را که از راه حرام آورده بود همه آب شد،خون مردم را به شیشه گرفت،خون خودش از بین رفت،الله اکبر،الله اکبر.
واقعا آنهایی که گناه می کنند چقدر نادان و جاهل هستند،ما اگر گوشت مان یک پونزه یک چارک کم بشود یا نشود،می گذرد اما وبال بگردن قصاب می ماند،رحیم خدا را شکر که کار تو کم فروشی و بدفروشی ندارد،خداراشکر.
رفتم به دکان،دمادم غروب بود،در دکان را باز کردم،چوبهایی را باید اره می کردم،بیکار نبودم،تصمیم گرفتم شام به خانه نروم،بگذار محبوبه ببیند که هر وقت بدعنقی می کند تنها می ماند،مادر هم که نیست بگذار توی خانه بماند،با بچه اش است،تنهایی یه خرده راجع به رفتارش فکر کند،شاید پشیمان شود.آخه زندگی چی هست که اینقدر سخت گرفتیم؟ از کجا معلوم که فردا من هم مثل این قصاب نیفتم و نمیرم؟چهار برابر من بود،به اندازه ی تمام عمر من،در ماه گوشت می خورد،خانه اش کم از خانه ی بصیرالملک نبود،اما چه فایده؟ تا آنهمه گوشت آب شود و به آن روز مرگ بیفتد ببین چه کشیده جهنم توی همین دنیاست،ایکاش محبوب را هم می بردم مردکه ی قصاب را ببیند،حتما بهمین خاطر است که یم گویند قبرستان رفتن ثواب دارد، آدم بیدار می شود،آگاه می شود،می فهمد که عاقبت اینجا باید برود،حرص و آز کم می شود،حیف محبوبه در همه ی این مدت با هیچ کس رفت و آمد نکرد،همسایه ها را نمی شناسد،هم محله ای ها را نمی شناسد،اصلا یکبار هم نپرسیده آخه شما هیچ فک و فامیلی ندارید؟
مادر با چه رویی رفته خانه ی انیس خانم؟ما که سال تا سال خبر از آنها نداریم،فکر کردم بروم سری به آنجا بزنم شاید مادر کاری داشته باشد،شاید از دلش درآورم بیاورم خانه،الماس دوستش دارد،مادر برای بچه هلاک است،اما نه،بگذار یکی دو روز بعد می روم،مادر هم بیخود آتش بیار معرکه شد،چند بار گفتم تو مداخله نکن،ولی می کند،چه بکنم؟
گرسنه ام شد،وقت شام است بروم خانه،محبوبه منتظرم است،حتما حالا سر و صورتی صفا داده،شامی درست کرده چشم براه من است،دوستش دارم،زنم است،عاشقش هستم،امروز تند رفتم،نباید می گفتم همینم که هستم،باید ملایمتر حرف می زدم،بد کردم،چه بکنم؟
در دکان را بستم و راه افتادم،وقتی وارد محله ی خودمان شدم،دیدم سر کوچه ی قصاب عده ای روی زمین نشسته اند!! جلو رفتم،بلی اهل محل،مرد و زن نشسته بودند،در خانه ی قصاب باز بود،توی حیاطش هم پر بود شام غریبان بود،پلو و خورشت قیمه،سینی سینی دور می گرداندند،من هم نشستم،چه بروبیایی بود،مثل اینکه واجب بود مال مردم را بخورد و شب شام غریبان این بساط را راه بیندازد،فکر می کنند گناهانش را سبک می کنند،ای خدا مردم چرا کج فهم اند،نه به آن کم فروشی و بدفروشی، نه به این احسان و بذل و بخشش،یک بشقاب پلو با یک پیاله قیمه و یک زیردستی سبزی خوردن جلویم گذاشتند،از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ناهار هم نخورده بودم،بشدت گرسنه ام بود،خوردم،ای قصاب باشی در زنده بودنت یک پونزه از گوشت مرا خوردی بعد از مرگت بیشتر از آن را خوردم،اینچنین حق به حقدار می رسد،مردم باور ندارند.
روضه خوان روضه خواند.دل من گرفته بود به حال خودم گریه کردم،به حال الماس پسرم گریه کردم،به حال محبوبه گریه کردم،به حال مادرم هم گریه کردم.
- خدارحمتش کند آدم خوبی بود.
- بلی.
- خدا از بزرگی کم تان نکند.
- فامیل تان بود؟
خنده ام گرفت.فکر کرده بود برای قصاب دارم گریه می کنم،غم خودم امروز از صبح روی دلم سنگینی می کرد،بغض ام را اینجا خالی کردم،ساعت از نیمه شب گذشته بود،دلم می خواست دیرتر بروم.بگذار محبوبه نگران بماند،بگذار دلواپسم شود،بگذار غصه بخورد،همیشه دور و برش هستم،قدرم را نمی داند،اشتباه می کنم همیشه کنارش هستم،باید یک جایی پیدا کنم که گاهگاهی بروم،این می بیند که من هیچ پناهگاهی ندارم،هیچ کس و کاری ندارم،حسابی سوارم شده،اگر خانه ی امیدی داشتم،اگر می دانست می توانم چند شب به خانه نروم،اینطور نمی کرد،فردا به بهانه ی مادرم می روم منزل انیس خانم،ناصرخان مرد است می فهمد با هم خوب اخت شده بودیم،ببین از وقتی که محبوبه آمده،همه را از یاد من برده،حتما مادر تعریف می کند که چه بلایی است،انیس انم خبر از حال و احوالاتمان حتما دارد،عمه کشور خبرگزاریش خوب کار می کند.
مثل اینکه مراسم تمام شده بود.وقتی سرم را بلند کردم یکی دو نفر با تعجب نگاهم می کردند شادی متعجب بودند که من کی هستم اینجا نشستم،خویش که نبودم،بیگانه و اینهمه عزاداری؟
وقتی به خانه رسیدم ساعت دو بعد از نیمه شب بود،توی اطاق کوچک خوابیده بود، در را هم از پشت بسته بود،احتیاج داشتم سرم را روی دامنش بگذارم،هنوز بغض در گلو داشتم،دلم مالامال از غصه بود،پشت در ایستادم:
- محبوب بیا آشتی کنیم.
جواب نداد،آهسته با پا زدم به در،گفت:
- سر و صدا نکن بچه خوابیده.
- به گور پدرش که خوابیده.
- دست بردار رحیم.
خدایا چه بکنم؟پشت در نشستم،پاهایم تاب تحمل تنم را نداشتند،سرم داغ شده بود،چشمانم می سوخت .با التماس گفتم:
- محبوب جان...محبوب جان...در را باز کن...
صبح وقتی بیدار شدم همانجا پشت در بدون لحاف و تشک خوابیده بودم.
تا من خانه بودم محبوب از اطاق بیرون نیامد،صبحانه درست نکردم،یک لقمه نان و پنیر گذاشتم لای دستمال رفتم دکان،پریموس را روشن کردم و بی منت صبحانه خوردم،تا ظهر کار کردم،سر ظهر دیدم پایم اصلا نمی آید بروم خانه،از جلوی قهوه خانه،سیب زمینی پخته با تخم مرغ پخته خریدم،نان هم داشتم،آمدم نشستم توی دکان ناهارم را هم خوردم،یک لقمه غذا که این همه دنگ و فنگ ندارد،چقدر باید به خاطر شکم منت مادرم یا زنم را بکشم؟دیدم بدم نمی آید چایی ای درست کنم،هرگز بعدازظهر ها توی دکان چایی نمی گذاشتم اما سیب زمینی حسابی تشنه ام کرده بود،چایی را دم کردم گذاشتم روی کتری که دم بکشد.
پشت به در دکان داشتم تخته اره می کردم و توی خیالات خودم بودم،
- اوستا رحیم،سلام.
این صدای آشنای کی بود؟یک لحظه فکر کردم بصیرالملک است،برگشتم،آه خدایا کی را می بینم؟
- اوستا جان سلام قربان قدم هایت،راه گم کرده اید؟آفتاب از کدام طرف درآمده یاد پسرتان را کرده اید؟
محکم همدیگر را بغل کردیم،پدر و پسر بعد از سال ها بهم رسیده بودیم،اوستا با دستش آرام آرام می زد به پشت من،رحیم،رحیم...رحیم.
دلگیر بود،چشم هایش پر از اشک شد،من خوشحال شدم،گویی هدیه ی گرانبهایی خداوند بمن داده احساس کردم پشت و پناهی پیدا کرده ام،از بیکسی نجات پیدا کرده ام.می خواستم دکان را ببندم بروم سراغ ناصرخان،بلاخره پناهی پیدا کردم دارم داغون می شوم ،دارم منفجر می شوم.
- اوستا بفرما،بفرما کاش زیر قدمت رحیم قربانی می شد.
- رحیم زنده بماند انشالله.بنشین بنشین تعریف کن ببینم چه می کنی؟
اوستا دور و بر دکان را نگاه کرد: خداراشکر مثل اینکه کار و بارت هم خوب است الهی شکر.
- زیر سایه شما اوستا،هرچه دارم از برکت اوستایی شماست،شما یادم دادید،نانم از قبل محبت های شماست،تا زنده ام شاگرد شمایم.
- خودت هم شعورش را داشتی،مثل تو خیلی ها پیش من می آمدند،اما دست خالی رفتند،خب بنشین بگو ببینم پسر چه جوری رفتی داماد بصیرالملک شدی؟سرت بزیر بود اما انگاری کارت آن بالا بالاها صورت می گرفت.
- بگذار اوستا جان یک پایی برایتان بیاورم،امروز از قدم خوش شما چایی گذاشتم،خیلی عجیب است امروز هوس چایی کردم،نگو قسمت شماست که قبل از شما وارد دکانم شده .
- به به چه چایی خوشرنگی،پیر بشی پسر،برای خودت هم بیاور.
استکان دیگر نداشتم،الکی گفتم من خوردم شما نوش جان کنید.
- خوب بگو ببینم داماد بصیرالملک، چه می کنی؟ زنت براه است؟سازگار است؟لاغر شدی یا قد کشیدی؟آره بار زندگی سنگین است،آنهم اداره کردن دختری که در ناز و نعمت بزرگ شده،خیلی مشکل است خیلی مشکل.
- حاجی خانم چطورند؟سلامت هستند؟...
اشک های اوستا مثل باران ریخت توی صورتش.دستپاچه شدم،ناراحت شدم،ایکاش نمی پرسیدم حتما باز دعوایشان شده،حتما باز کتک کاری کردند، حتما باز از آن حرف های نامربوط زده،اوستا دستمال بزرگی را از توی جیب اش بیرون آورد مثل بچه ها،هق هق می کرد،خدایا چه شده؟جرات نمی کردم حرف دیگری بزنم،چشم های خودم هم داشت پر می شد.
- رحیم...رحیم...حاجی خانم آتش به جانم زد،حاجی خانم تنهایم گذاشت،رفت،رفت بدبخت شدم رحیم،تنها شدم،به اخم تخم اش هم خو گرفته بودم،چهل و پنج سال کنارم بود،شوخی نیست،عمر آدمی است،رفت.
- چرا نمی روید دنبالش؟چرا گذاشتید برود؟قهر کرد؟ می ترسیدم بپرسم طلاق گرفت.از این کلمه وحشت داشتم.
- رحیم از دستم رفت،جایی رفت که برگشت ندارد،جایی رفت که نمی توانم پیش اش بروم.
آه فهمیدم.حاجی خانم مرده،گویی تمام دلگیری هایی که از این زن داشتم همه آب شد و بخار شد فقط مهربانیهاش نماد پیدا کرد گریه ام گرفت گریه کردم پا به پای اوستا باز نه فقط برای حاجی خانوم برای خودم تصور مرگ محبوبه جگرم را آتش زد اگر محبوبه بمیرد من چه میکنم؟اگر روزی بی او شوم چه میکنم؟اگر روزی بروم خانه و او نباشد؟خانه سوت و کور است زندگیم سیاه است دیگر زنده ماندنم بی فایده است بداخلاق هست ناسازگار هست اما دوستش دارم انس گرفتم قهرش هم شیرین است اخم هاش هم خواستنی است...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.