قصه شب: شب سراب 82

15 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   369 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


-کار و بارت که خوب است غصه ی چرا داری؟مادرت زنده است؟
-آری
-توی همان خانه اش است؟
-نه
-پیش شماست؟
-آری
-محبوبه خوب است؟زنده است؟
خنده ام گرفت اشکهایم را پاک کردم
-بگو درد دلت را بگو سبک می شوی من گریه کردم سبک شدم.
-چه بگویم اوستا چه بگویم؟خودم ه واماندم دارم می سوزم و می سازم محبوبه دار آتشم می زند.
-می دانی رحیم؟ان دختر وصله ی تن تو نبود تو یک کلام نیامدی با من که مثل پدرت بودم صلاح و مصلحت کنی بارها به تو نصیحت کرده بودم که سعی کن از تجربه ی دیگران استفاده بکن اشتباه دیگران را تکرار نکن نکونه من فرق می کنم نه پسر جان همه ی مان سرو ته یک کرباسیم از خدا بیشتر نمی دانیم که خودش فرموده ظلوما جهولا نادانیم همه ی مان از صدر تا ذیل خب بگو ببینم چه شده؟اصلا من همیشه در حیرتم که تو چه جور جرات کردی دختر بصیر الملک را خواستگاری کنی؟
-جرات نکردم خودش خاطر خواهم شد.
-آخه چه جور؟کجا ترا دید؟چه جوری تو را شناخت تعریف کن ببینم.پدرت از هیچ چیز خبر ندارد.
-اوستا جان هم قاتق نان ام از شماست و قاتل جانم از شماست؟
-من؟
-اگر در دکان شما شاگردی نمی کردم کار به اینجا نمی کشید هی رفت و امد به انیس خانم پیغام اورد و پسغام آورد سفارش قاب کذائی داد امد برد من گردن شکسته مزد نگرفتم بجایش گل اورد و خب....
اوستا نگاه می کرد و سرش را تکان می داد خب؟و شد آنچه که نباید می شد.
-نمی بایست می شد من راهنما نداشتم پدر بالای سرم نبود جوانی بود و بهار بود و سر شوریده.
-همیشه ایننطور است همیشه...همیشه خب حالا اختلافتان سر چی هست؟
-هیچی الکی گاهی الکی الکی اخم می کند تخم میکند قهر میکند آشتی میکند بهانه میگیرد ذله ام کرده نمی دانم چه بکنم.
-آخه حرف حسابش چیه؟پدر و مادرش چه می گویند؟
-هه پدر و مادر؟اصلا اسمش را نمی اورند اصلا پایشان را توی خانه ی ما نگذاشته اند اصلا اجازه نمی دهند این بنده ی خدا بدیدنشان برود ولش کردند طردش کردند...
-خب رحیم طفل معصوم دلش از انجا پر است مگردختر نمی تواند دل از پدر و مادر بکند>آنهم آن مادر یک پارچه محبت یک پارچه خانمی
-من چه تقصیر داردم؟مرا چرا می چزاند؟خودش را چرا می چزاند؟خودش هم ناراحت است خودش هم غصه می خورد دعوا که یکطرفه نمی شود هر دو طرف ناراحت می شوند لاغر شده تکیده آن محبوبه ی سابق نیست سرو وضعش همیشه قاطی است حتی سرش را هم شانه نمی کند.
-رحیم مواظبش باشد گل ناز پروده است مادر بچه ات است دخت کم آدمی نیست حالا نمی بایست پیش می آمد حالا که شده مواظبش باش تو مردی هرچه باشد زن است ضعیف است محبوبه خانم یادم است یک پارچه خانم بود والله اکبر سرنوشت چه کارها می کند ان خواهر بزرگ که از خوشبختی دارد می ترکد اینهم از این طفل معصوم یک چائی دیگر بده ببینم غصه دارم کردی.
-نباید میگفتم نباید شما را ناراحت می کردم دلم پر بود از غصه می ترکیدم.
-راحت شدی؟سبک شدی؟خب همین خوب است وقتی دلت از غصه خالی بشود از کینه هم خالی می شود نرم می شوی میروی سویش زنت است دختر کم کسی نیست جواهری است بپا
چند شب تا پاسی از شب گذشته توی دکان کار می کردم سیب زمینی و نان می خوردم یک چائی هم می خوردم و موقع رفتن دهنم را از آن زهرماری می مالیدم می رفتم خانه مثل اینکه همین کار سبکم می کرد از حرص بی اعتنایی هایش اینکار را می کردم.
تحمل قهرش را بیشتر از چهار روز نداشتم شب چهارم دلم می خواست بهر حقه ای هست آشتی کنم اگر آشتی میکرد که فیها المراد اگر نمی کرد دیوانه می شدم عصبی می شدم و زمین و زمان بد می گفتم دق دلم را سر دیگ و قابلمه وکاسه وبشقاب در می آوردم س رالماس داد می کشیدم به در و دیوار لگد می زدم خودم بعدا می فهمیدم که دیوانگی کرده ام اما دست خودم نبود داشتم کم کم از کوره در می رفتم اخلاقم تند شده بود بدخلق شده بودم صبرم داشت تمام می شد.
شب دیر وقت رفتم خانه شام خورده وسیر شده از اینکه فکر می کرد کباب و شراب خورده ام لذت می بردم مثل بچه ها میگفتم بگذار دلش بسوزد بچه خوابیده بود و خودش نشسته بود گلدوزی میکرد هی گل می دوخت ولی من بالاخره نفهمیدم برای چی می دوخت کجا می انداخت می فروخت یا می فرستاد برای مادرش کاری به کارش نداشتم خودش صلاح خودش را می دانست به من مربوط نبود ای شکل نشستن اش پهلوی بچه خوشم امد خدایا این زن من است این بچه ی من است هر دوتا را دوست دارم بی نکه نگاهم بکند بکارش مشغول بود اما حتما او هم بهانه ای پیدا نمی کند که با من سرحرف را باز کند من باز باید پیشقدم می شدم اولین بار قدم را او برداشت اما بعد از آن هرگز نشد قدم دیگری بردارد همیشه من بودم که آشتی می کردم و پیش او می رفتم.
وسایل خطاطی ام را آوردم و درست کنارش نشستم زیرچشمی نگاهم کرد جان گرفتم جرات پیدا کردم.
-چه بنویسم؟
جوابم را نداد.
-لوس نشو دیگر بگو چه بنویسم؟
-چه می دانم؟هر چه دلت می خواهد .
-دل من تو را می خواهد.
قلم راب رداشتم و نوشتم:
-محبوبه محبوبه محبوبه.
دلم مالامال از عشق بود نگاه او هم عاری از کینه بود لبخند زیبائی روی لبانش نقش بست نگاهم در نگاهش گره خورد تمام وجودم زیرو رو شد همه ی کینه ها و عداوت ها رنگ باخت همه ی دلخوری ها از بین رفت عشق من عزیز من زن من دستهای پر از تمنایم را بسویش دراز کردم.
-محبوب.
توی بغلم خزید سرش را روی سینه ام گذاشت چشمهایش پر از اشک شد اشک شوق اشک شادی اشک ندامت و پشیمانی محبوبم محبوبه ی شبم مادر بچه ام پسرم الماس پر بهایم آخ....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.