قصه شب: شب سراب 83

16 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   206 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


اگر میگفت آری ناراحت میشوم، حتما دنبال مادر نمیرفتم،بالاخره به هر جان کندنی بود پول و پله ای جور میکردم،فکر کرده بودم در همان ورامین اتاقی براش بگیرم و مقداری من کمکاش کنم،مقداری هم میتوانست برای پسرخاله که دوخته فروشی داشت کار کند و زندگیاش را بچرخاند،اما از یک طرف هم دلم برای الماس میسوخت،این چند روز مثل کسی که چیزی را گم کرده میرفت و میامد و میگفت:
-نانا،محبوب هم میفهمید که مادرم را میخواهد اما بروی خودش نمیآورد سابق از نانا بدش میآمد جوابش را نمیداد اما من متوجه شده بودم این روزها تا میگفت نانا که همون ننه بود محبوب فوری جوابش میداد:
-جانم چه میگی؟چه میخوای ننه به قربانت.
صبح جمعه قبل از اینکه محبوب و الماس بیمار شوند راه افتادم،رفتم ورامین،پسرخاله و زنش و دختر و پسرش الحق آدمهای مهربانی بودند،من اولین بار بود که میدیدمشان،خیلی تحویلم گرفتند.
-صفا آوردید،مشرف فرمودید.
-آقا رحیم و همه ی تهران،می گویند از هزار نجّار یکی مثل او نمیشود.
-پس چه خانم تشریف نیاوردند؟قابل ندانستند؟بنده نوازی میکردند،صله ی رحم میکردند.-کلبه ی ما لایقشان نبود؟جان فدا میکردیم.
-نه بابا این حرفها نیست عروس من خیلی خاکی است،بچه دار است جانش به جان بچهاش بند است.
-حق با مادر است الماس یه خرده سرما خورده بود ترسیدم بدتر بشود.
وقتی داشتیم بر میگشتیم مادر تو راه گفت:
-کوکب را دیدی؟اینرا میخواستم برای تو بگیرم،بد بود؟
-توجه نکردم،اما صدای خوبی داشت،مهربان بود.
-بگو آدم بود،پدر و مادرش هم خوبند نمیدانی این یه هفته با من چه کردند.خاله خانم گفتند و مثل پروانه دور و برام میچرخیدند وقتی رحیم آقا میگفتند مثل اینکه از کدام امیر و حکم صحبت میکردند،ندیده خاطرت را میخواستند،به وجودت افتخار میکنند.
-فهمیدم.
-دیدی چطور پا به بخت و اقبالت دادی؟خویش مان بودند،لقمه ی دهنمان بودند،وصله ی تنمان بودند.
-بس کن مادر قسمت نبود.
-همت نبود،قسمت که با پای خودش تو بغل آدم نمیآید.
خندهام گرفت:-اتفاقا قسمت با پای خودش توی بغل آدم میاید.
مادر هم خندید،خوب نگفتی سر خود آمدی دنبال یا با اجازه ی ملکه آمدی؟
-خودش گفت برو بیاورشان
اخمهایش باز شده؟روبراه است؟
-آره،راستی این دختر خوبه که شوهر نمیکنه.
-مثل اینکه چند تا خواستگار داره،یکی خوششان آماده،اما کار و بارش تهران میخواهند بیایند پرس و جو کنند ببینند اهل است،خوب است.
-چی کاره است؟پسر،خواستگار کوکب.
-نمی دانم مثل اینکه قهوه چی است،شاه عبدالعظیم یک قهوه خانه کوچیک دارد.
خدا رو شکر مادر بدون هیچ کینه و عداوتی با محبوبه روبرو شد،الماس نانا نانا گویان خودش رو انداخت تو بغل مادرم،دلم سوخت،بچه ی بیچاره اسیر بدخلاقی ما شده بود.
آن شب وقتی محبوبه کنارم دراز کشید خیلی صمیمی و با مهربانی گفت:
-رحیم جان تقصیر از من بود،باید مرا ببخش.در آغوشش گرفتم،وقتی مظلوم میشد محبوب واقعی بود،وقتی شاخ و شانه میکشید،به نظرم قیافهاش عوض میشد،زیباییاش را از دست میداد،دیدارش رنج آور میشد بغلش کردم موهایش را نوازش کردم،خدا رو شکر باز هم همه چیز روبراه شد،پسرم بغل مادرم و کنار او خوابیده بود و محبوبم بغل و کنار خودم.
اوستا گاه گاهی پیشم میآمد،می نشست و با هم درد دل میکردیم،بعد از مرگ زنش تنها زندگی میکرد.
-خودتان غذا میپذید؟
-آره،رحیم کاری ندارد،یکساته میپزم،دو سه روز میخورم،اغلب حاضری میخورم،خدا بیامرز هم بود اغلب شبهای تبستن نان و پنیر و خربزه یا انگور و یا هندوانه میخردیم. خیلی هم خوشمزه است،آبگوشت هم بلدم،عدسی هم بلدم.
-لباسهایتان را کی میشوید؟
-خودم،میروم همام شال و کلاهم را قبایم را در میآورم همنجوری میروم تو،خودم را میشویم لباسهایم را هم میشویم میام بیرون،کاری ندارد که،اجبار خودش اوستای خوبی است،تو حالا مجبور نیستی وقتی خدای نکرده تو هم دست تنها شودی میبینی که همه کار بلدی.
نخواستم بگویم که من بیچاره همه ی کارها را بلدم،ما با بودن زنمان،کارگر شدیم.
-رحیم تنهایی هم دنیایی دارد،شبها وقتی کار خورد و خوراکم تمام میشود،یک تخته راش یک متر در یک متر و نیم دارم روش کار میکنم.
-چه کاری اوستا؟
-کنده کار رحیم،رویش گل و بته کشیده ام،متن را میکنم گل و بته برجسته میماند،گاهی چنان مشغولم که یک دفعه میبینم از نیمه شب گذشته،کار قشنگی است مشغول کننده است.
-بعد چی کارش میکنید؟
-بعد میدهم مبل ساز ها،صفحه ی میز میکنند،چهار پایه میگذرند لاک الکل میزنند چیز غریبی میشود.
-باید بیام ببینم.
-بیا تنها هستم،حاج خانم نیست که حرف در بیاورد.......
اوستا آهی کشید و مدتی سکوت کرد بعد گفت رحیم زن جماعت با خیالی جنگشان و صلحاشان خیالات میکنند برای خودشان میبرند،می دوزند،بی آنکه تو خبر داشته باشی داستانها میسازند،بعد،هم تو را آتیش میزنند هم خودشان را،چه ها که به من پیرمرد بار نکرد،خدا از سر تقصیراتش بگذرد،من حلالش کردم خدا بیامرزدش،هم مرا خانه خراب کرد هم خودش را.
برای اینکه موضوع را عوض کرده باشم گفتم،اوستا آن کنده کاری حتما باید روش راش باشد؟-
روی چوب گردو هم میشود،بهتر هم میشود،می دانی رحیم چون خیلی کار میبرد خوب است که روی چوب بادوام باشد،راش موریانه نمیزند،چوب گردو هم با دوام است.
شب باز قمر در عقرب بود،حال محبوبه باز بهم بود سرددرد را بهانه کرد و رفت توی اتاق کوچک بخوابد با اشاره از مادر پرسیدم چیه؟چی شده؟
-مثل اینکه پسر عمویش زن گرفته.
-کی؟کدام؟
منصور.
دلم فرو ریخت،یعنی زن من حالا هم چشمش به دنبال پسر عمویش است؟اینکه خودش ردش کرد.
-خوب به ما چه؟
-فکر میکنم دلش میخواد بره عروسی،نمی دانم دعوتش میکنند یا نه.
-با کی عروسی کرده؟
-چه میدانم با دختر یکی از شاهزاده قراضه ها.
-از کجا این خبرها رو گرفتی؟-دایهاش آماده بود،رفتند پارچه هم خریدند داده دایه ببرد بدهد برایش بدوزند.
باز دایه آمد و اوضاع به هم خورد،خوب چرا خودش این خبرها را به من نگفت؟
چرا نگفت رفتیم بازار و پآرچه خریدیم؟ناسلامتی من شوهرش هستم،نباید بفهمم زنم کجا میره کجا میاد؟
-چه پارچه ای خریده؟
-چه میدانم کریپ دشین میگه،کراپ دیشان میگه،یک همچو چیزی.
به تو نشان داد؟
-نه همنجوری داد دایه برد.
چیزی نگفتم،موقع خواب محبوبه پشتش را به من کرد فکر کنم تا صبح مواظب خودش بود که به طرف من برنگردد یا دستش به دست من نخورد.
صبح بی آنکه ببینمش،رفتم سر کار،دلم میخواست بروم خانه ی اوستا و کاری را که میکرد ببینم،به شوق کاری که ندیده بودم،کار خودم را کردم،ولی رحیم تا آخر عمر که نباید در و پنجره بسازی برو از اوستا یاد بگیر،کار ظریفی است،هنر است،توی خانه هم میتوانی انجام بدهی،تازه تو بهتر از اوستا انجام خواهی داد،اوستا پیر شده نه چشمش به تیزی چشم تو است و نه دستش به محکمی دست تو.
مدتی بود ناهارها به خانه نمیرفتم،عادت کرده بودم مثل آن زمان که پسر بودم صبح به صبح مادر چیزی تو دستمالم میگذاشت و در دکّان میخوردم حالا هم صبح به صبح مادر غذا ی باقیمانده شب را توی قابلمه میگذشت میاوردم دکّان و روی پریموس گرم میکردم و میخوردم،هم کارم را بهتر انجام میدادم هم از یک نوبت خطر جنگ و دعوا کاسته شده بود،شب به شب به خانه میرفتم.
تا غروب کار کردم،خودم با خودم قرار گذاشته بودم بروم خانه ی اوستا،اما وقتی موقعش رسید پشیمان شدم اوستا تازه پیش من آمده بود،ممکن است به این زودی بروم بد باشد،بگذار یکی دو روز هم صبر کنم..
برگردم خانه ببینم اوضاع از چه قرار است،نمیشد بی اعتنا ماند،این زن با تار و پود من عجین شده بود،زندگیم و زنده ماندنم به اشارت او بسته بود،چه بکنم خدا؟باز حالش بهم است،باز با ما و مادر سرسنگین است،قبلا الماس را شیر میداد،حالا بچه را هم از شیر گرفته،دیگه کاری به کار هیچ کداممان ندارد ساعتها توی اتاق کوچک میماند،یا میخوابد یا سردرد را بهانه میکند دراز میکشد یا سرش را پائین میآورد و گولدوزی میکند.
خیلی دلم میخواهد شعری قشنگ بنویسم و همان را گلدوزی کند،اگر کمک من باشد،اگر همدل و همسر من باشد کار قشنگی از آب در میآید.من بنویسم و او بدوزد،امروزها میگویند دولت به عنای دستی بها میدهد،این هم یک جورش،قاب هم من میسازم و قاب میگیرم،اینهم بالاخره از هیچ بهتر است،کاچی بهتر از هیچی همین است.
-مادر این الماس چقدر چرک و کثیف است؟
-چه کنم؟ دو تا دست که بیشتر ندم؟بچه یک نفر به پا میخواهد.
-محبوبه لاقل مادر کارها را میکند رخت و لباس الماس را تو عوض کن،سر و صورتش را بشور موهایش را شانه کن،بچه توی کثافت وول میخورد.
-من چه بکنم؟خانم دنبال خودشان اینور و انور میکشند.
-ا ا یعنی تو میای تمیزش بکنی من میگویم نکن؟بسم الله من کی دست تو را گرفتم نگذاشتم؟
-مگر من به شما نگام خانم الماس سر و صورتش کثیف است میفرمایید بچهام مثل ماه است دیگه باشد برایش خواستگار نمیآید.
-خوب میگویم ماه است الهی قربونش برم که هست اما نمیگم تو دست نزن تو تمیز نکن،خوب بیا بچه ات رو ببر نونوارش کن کور چه میخواهد از خدا؟دو چشم بینا.
-الماس جان بیا خودم سر و صورتت را بشورم از قدیم گفته آن آشپز که دو تا شوداش یا شور میشود یا بی نمک،طفل معصوم خبر نداری که مادرت اشراف زاده است و عارش میآید دست به فین تو بزند،نوکر و کلفت باید این کار را بکنند،ما هم که نداریم،بیا پسرم،بیا پسرک مظلوم بدبختم،من بی پدر یتیم شدم تو با پدر و مادر یتیم شودی.
-رحیم بی انصافی نکن با همان نداری چنان تو را تمیز بیرون میآوردم که هیچ کس نفهمید نداریم.
مادر راست میگفت،من نصف نصف الماس هم لباس نداشتم اما همانی را که داشتم مادر آنقدر میشست و روی طناب صاف و صوف میکرد و بعد موقع تا کردن لابلایش شاخه ی نعناع میگذشت که همیشه بوی خوب از تن و بدنم به مشام برسد.
بلی برای اخم و قهر آن هفته هم همین گین دماغ الماس کافی بود.
یکی دو ماه بود که بچه را از شیر گرفته بود،مادرم گوش به زنگ حاملگیاش بود،گویا وقتی من خانه نبودام اینها هم بیکار نبودند و بهم متلک میگفتند و به هم میپریدند،آن از پشتی های قالیچه یشان،پرده های زر دوزی،باغ شمیران آقا جان،باغ کرج عمو جان،روغن و ماست چکیده دهشان میگفت و مادر را میچزاند،این هم زن بود جور دیگر نیشش را میزد و روز به روز وضع خانواده گیمان بدتر میشد و فاصله ها بیشتر و بیشتر.
یک روز مادر از سر خیر خواهی چه میدانم یا شاید هم بد خواهی،گفته حالا چی شده که صحبت حاملگی پیش آمده خوب نتوانستم ته توی قضیه را در بیاورم ،اینجوری حالیم شد که مادرم گفته:
-آخر از بس ضعیف هستی،جان نداری،باید دعوا درمان کنی.
-نه خانم از ضعف من نیست، آخر این مدت من بچه شیر میدادم.
-آن وقت هم که بچه بشی نمیدادی دیدیم،آدم سر و مرو گنده از خانه ی پدرش بیاید،آنوقت تا شیش ماه حامله نشود؟
-شاید ضعف از رحیم است.
این حرف خیلی به مادر برخورده،فکر اینکه به پسرش توهین بشود غیر قابل تحملش بود دستها را به کمر زده و داد زده:
-وا دیگه چی،پس این یکی از کجا آمده؟پسر الماس خان ضعیف باشد؟وقتی قداره میکشید یک محله را گرق میکرد،از پهلوی من ردّ میشد حامله بودم،حالا اگر همه ی بچههایم مردند امری است علیحده.
آقا ما چند روز هم تاوان این بگو مگوی زنانه را پس دادیم و تاوان گناه پدر که قداره کش بود من نمیگویم پدرم شغل خوبی داشت نه،اما در دورانی که نه کلانتری بود و نه آژان بود و نه حساب کتابی بود قداره کش هر محله کلانتر محله ی خودش بود و تمام اهل محل را زیر لوای خود میگرفت و محافظت میکرد،داداش اکل معروف هم قداره کش بود،لوطی محله بود جوانمرد بودند باج سیبیل میگرفتند،اما یک موی سبیلشان کار هزار دفتر و دستک بانگ و ثبت امروز را میکرد،وقتی به ملا علی قسم میخوردند،سر میباختند اما عهد و پیمان نمیشکستند.
بالاخره هر شغلی بد و خوب دارد،والا من شرافت پدرم را هزار هزار بار بیشتر از ناصر الدین شاه میدانم که تخم و ترکه اش نفس ما را با فیس و افادهشان بریدند.


********************************

مادر آهسته طوری که محبوبه از اتاق کوچک نشنود گفت:
--تشریف بیار خانم ات چشم به راحت هست بزک دوزک کرده لباس کرپ داشین پوشیده موهایش را افشان کرده تو عطر شیرجه رفته،منتظر تخم طلاست.
هیچی نگفتم،محبوبه آمد توی اتاق،به به چه زیبا شده بود،بوی مست کننده ی عطرش سحرم کرد،نگاه دزدانه ای به او کردم،وا الله انگاری مادرم هم حسودیاش میشد،من نمیفهمم آخه چطوری با آن اصرار که میگفت،زن بگیر،و حالا که زن گرفته ام،مادر بچهام است،حسودیش میکند،عجب گیری افتادم.
شا م خوردیم،الماس خوابیده بود مادر بغلش کرد و برد اتاق خودش،مدتی بود الماس شب ها هم پهلوی مادر میخوابید،اینها عادت کرده بودند،هیچ نگران بچه اش نبود،مگر خودش را دایه بزرگ نکرده بود؟نمی گویم مادر بد نگهش میداشت،نه هزار مرتبه بیشتر از ما دوستش داشت،اما بی اعتنایی محبوبه ناجور بود.
-چه خبر شده که چشمات باز قصد جانم را کرده اند؟
خندید و توی چشمانم زول زد.-
محبوب تو چی کار میکنی که هر روز خوشگل تر میشوی؟
-هیچ فقط شوهر خوبی دارم.
-فقط همین.
به نظرم آمد مسخرهام میکند،اگر هم قصد شوخی ندارد،گویا یه کمی خل است،وا الله شنیده بودم شاهزادهها یه کمی خل میشوند،....روز تا شب ما با گله و دعوا میگذارد،حالا ما شدیم شوهر نمونه؟
بلی هر وقت خانم خروساش کبک میخواند رحیم تک است،لنگه ندارد،ماه است همه ی وجودش خواستنی است،همه ی کارهایش مقبول است،حتی رگ بر آمدن گردنش.صدای در کوچه بلند شد،این وقت شب؟عجب خروس بی محلی،این چه موقع در زدن است؟
از جانب اوستا نگران شدم،مرد بیچاره پیر بود و تنها،نکند بلایی سرش آماده باشد،از جا پریدم و با عجله دو تا پله یکی،پائین دویدم.چراغ بادی را برداشتم و به طرف در کوچه رفتم،مادر هم از اتاقش بیرون آمد و دنبالم کرد.
-سلام سلام،به به بفرمایید بفرمایید.
-به به مشرف فرمودید،قدم به چشم شما کجا اینجا کجا؟راه گم کردید؟چه عجب.
دویدم توی اتاق محبوب روی زمین ولو بود.
-پاشو محبوب پاشو،مهمان آمده،پسر خاله است با پسر و دخترش.
تند تند بالش را برداشتم انداختم توی اتاق کوچک،کلی خرت و پرت اینور و انور ولو بود همه را تند تند جابجا کردم،بساط خطاطیام را سرجایش گذاشتم،محبوب هم با خودش ور میرفت چادر نازک به سر انداخت و چشم به در اتاق دوخت.
مادرم پشت سر مهمانها پیدا شد:
-نه بفرمائد جان شما نمیشود،اول شما بفرمایید.
پسر خاله وارد:-سام علیکم،محبوبه نگاه تحقیر آمیزی به همه شان کرد اما احترام کرد:
-بفرمایید قدم به چشم،صفا آوردید.
طفلک ها همانجا جلوی در نشستند اما کوکب یه خورده بالاتر از آنها نشست.
دختره همان کوکب بود که مادر برای من در نظر گرفته بود،بدک نبود،نگهش کردم،زیبا نبود اما زشت هم نبود.
پوست سبزه و چشمانی ریز و لبان باریک داشت،دماغش سربالا بود،با نمک بود،طفل معصوم سر و وضع خوبی نداشت،پیراهن چینی به تن داشت که دامنش از چادر بیرون زده بود،معلوم بود صد تا شور دیده،گویا آماده بودند درباره ی آن قهوه چی که خستگارش بود پرس و جو کنند،دختر را آورده بودند كه به بهانه اي برود و شوهر آينده اش را ببيند .

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.