قصه شب: شب سراب 85

18 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   893 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


مادرم گفت ببين چه دختر كدبانوئي است ماشالله فرز وزرنگ من هم گفتم باشه من هم كمكت مي كنم
بعد از شام نه محبوبه از جايش تكان خورد نه مادر را كوكب گذاشت بلند شود من جمع كردم بردم پائين و كوكب خانم همه ظرفها را شست مطبخ را جارو كرد دورو بر حوض را جارو كرد و برگشتيم توي اتاق باز هم بقرار شب قبل رختخوابها را پهن كرديم و من چون ديشب تقريبا راحت خوابيده بودم امشب خيلي زودتر از شب قبل تصميم گرفتم بروم پيش كرم به كرم گفته بودم امشب مهمان داري مي خواستم ببينم ديشب فهميده بود يا نه گفت بفرمائيد
تمام غصه هاي روزم شب به سراغم مي آمد و خواب را از سرم مي پراند، خدايا چه بكنم، اين دختر باز برج زهرمار شده، نه مهمان دوست دارد، نه خلوتي اهل است، نه در جمع سازگار است، خدايا عجب غلطي كردم، چرا حرف مادرم را گوش نكردم اگر اين كوكب را ديده بودم، عاشقش نمي شدم، عاشقي بخورد تو سر من، يك زن ساده بود، مي گرفتم، وصله تن مان بود، هم طبقه مان بود، بگو بخند است، كاري است، به قهوه چي رضايت داد، به من هم رضايت مي داد، اگر من دلم توي خانه خوش باشد كارو بارم هم بهتر مي شود، همه اش دعوا، همه اش جنجال، همه اش تو سري خوردن، همه اش كم احترامي، دو روز است كه اينها آمده اند، انگاري من بال در آوردم، احترامم مي كنند، ارج ام مي گذارند ،خودم را نوكر نمي دانم، خودم را پائين تر احساس نمي كنم، پر در آورده ام، آقا رحيم مي گويند و از دهنشان نمي افتم، آخ اين سركوفت بصيرالملك مرا كشت، سركوفت مال و منالشان اعصاب مرا داغون كرد، اين منم منم بز بز ها، دو شاخ دارم به هوا، ديوانه ام كرد، ايكاش همين دختر را گرفته بودم، زن مي گرفتم، آقا مي شدم، مرد خانه مي شدم، حالا چي هستم، مدام نگران اخم خانم، مدام نگران گوشه و كنايه اش، متلك هايش، واي خدا نجاتم بده، اه كه چه غلطي كردم، اه كه چه غلطي كرده بودم خاك بر سرت رحيم با اين عاشق شدنت خاك بر سرت با اين زن گرفتنت
صبح وقتي چشم باز كردم و بياد آوردم كه ممكن است آنطوريكه پسرخاله ديشب مي گفت امروز بروند حقيققا دلم گرفت دلم مي خواست باز هم بمانند به اخم و تخم محبوب هم عادت كرده بودم جهنم يكبار ديگر به خاطر اينها باز هم صبر مي كنم اما از مجالست اينها خوشم آمده احساس خوبي داشتم مثل اينكه خودم را تازه شناخته ام پس رحيم تو هم آدم هستي تو هم كسي هستي به تو هم مي شود افتخار كزد مي شود از كارت تعريف و تمجيد كرد اينقدر بدبخت و اكبيري نيستي كه وجودب باعث سر افكندگي شود من چنان از وجود خودم مايوس شده بودم كه خودم از خودم بدم مي آمد فكر مي كردم هرگز و هرگز نمي توانم سري در ميان سرها بالا ببرم و عرض اندامي بكنم اما دو روز است كه بزرگ شده ام شغلم ارزش پيدا كرده خودم با ارزش شده ام
از لحظه اي كه اينها آمدند تا حالا محبوب جز همان جر و بحثي كه بخاطر رختخواب كرديم ديگر با من حرف نزده امروز بايد خوذم بروم مطبخ ببينم براي چه آنجا مي پلكد
از پله هاي مطبخ پائين رفتم توي مطبخ الكي سرش را گرم كرده بود اصلا نگاهم نكرد انگار نه انگار كه من آنجا ايستاده ام چند دقيقه اي من نگاهش كردم و او محلم نگذاشت مادر ار اتاق پائين آمد داشت مي آمد طرف مطبخ با التماس گفتم
محبوب جان امشب هم تعرف كن تمانند
خودت تعارف كن من چكاره ام
چه كاره ام را طوري ادا كرد كه يك عالمه گله بويش بود نمي دانم چه بايد مي كردم كه نكرده ام
تا تو تعارف نكني كه نمي مانند
پشت كرد به من و گفت
ديشب كه خوب بي تعارف ماندند
اما حالا پسرخاله مي خواهد برود
با پوزخند گفت
الان دم ظهري حالا وقت رفتم به ورامين است نترس تعارف مي كنند اگر او هم بگوئي بروند نمي روند
مادرم در حاليكه روي يك پا تكيه مي كرد تلق تلق كنان از پله ها پائين آمد و با صداي خشمناكي گفت
چي چي را تعارف كند بمانند پدر مت درآمد بسكه ديگ بالا و پائين گذاشتم كيگر خورده اند و لنگر انداخته اند
بي انصاف محبوبه تمام روز كنار دست مادر بود الكي كه كمك مي كند نگو لااقل دبگ را كمك نمي كند كه با مادر بردارد بنده خدا پير زن كمري شده بود اما هرچه بود خواهر زاده خودش بود خودش يادش رفته كه توي خانه آنها اطراق كرده بود ناراحت شدم گفتم
به تو چه مربوطه نمي خواهد تو ديگ بالا و پائين بگذاري
مادر گفت
حالا چه شد كه آقا اين قدر براي پسرخاله پستان به تنور مي چسباند
بيا و درستش كن ما شديم چوب دو سر طلا مادر خودش رفته آنجا بست نشسته حالا دو روز آمدند و ما دلمان خواست يك روز ديگر هم نگه بداريم مدعي شده حسابي ازدست هرچه زن است بيزار شده بودم چه زن چه مادر آدم را دستي دستي ديوانه مي كنند با تشدد گفتم
دهانت را چفت كن
چفت نمي كنم پدرم در آمد ببين شب ها بوي اين انبار ساس ها چه به سرم آورده اند
آستين يك دست خود را تا آرنج بالا زد الحق و الانصاف كه ساس ها پدرش را در آورده بودند تمام دستش گله به گله سرخ و متورم بود ادامه داد
تمام بدنم را تكه پاره كرده اند شب تا الاه صبح راه مي روم سر و سينه و پشتم را مي خارانم به تو بگويم رحيم مبادا تعارفشان كني ها ... اگر هم خودشان ماندند من امشب مي آيم توي تالار پيش كوكب مي خوابم
بيچاره مادر از اول هم بايد همانجا مي خوابيد اصولش اين بود دوتا رختخواب مي انداختيم براي مرد ها دو تا هم براي زن ها چه مي شد مثلا چند شب صميمانه بخوابيم
برگشتم توي اطاق انگاري بگو مگوي ما را شنيده بودند هر سه سرپا بودند
آقا رحيم خيلي زحمت داديم جايتان را تنگ كرديم بايست ببخشيد
پيش ما تشريف بياوريد محبوب خانم و الماس جان را هم بياوريد
يك هفته مانده به عروسي كوكب بياييد بد نمي گذرد
انشاالله جبران مي كنيم محبت هاي خاله جان و محبوب خانم را جبران مي كنيم گفتم
حتما مي آييم براي عروسي كوكب خانم بايد هم بياييم مگر مي شود بي ما شيريني ها را بخوريد
خلاصه پايين آمدند مادر جلو آمد محبوب توي مطبخ ماند بزور صدايش كردم محبوب جان بيا پسرخاله مي خواهند تشريف ببرند مي خواهند خداحافظي بكنند دم در كوچه بودند كه آمد خداحافظي سرد و بي ادبانه اي كرد و قبل از اين كه در را پشت سرمان ببنديم محبوب توي اتاق رفته بودهمراه مهمان ها رفتم وقتي راهي ورامين شدند برگشتم.
مادر پرسيده
محبوب چقدر رنگت زرد شده پژمرده شده اي
زده زير گريه
از دست رحيم
رحيم مگر چه كار كرده
هق هق كنان گفت
چه كار كرده شب ها مي رفت سراغ كوكب
مادر مي گويد اگر تمام سقف خانه بر سرم خراب مي شد اگر دنيا زير و رو مي شد اگر زير آوار مي ماندم اينقدر برايم دردناك نبود
وا چه حرف ها حالا ديگر براي ما رنگ در مي آوري
رنگ نيست خانم چه رنگي ننگ است
چه بگويم به اين دختر چه بگويم اينها توي خانه شان گويا از اين چيز ها ديده اند كه همچو فكرهائي مي كنند پدر گنده اش رفته بغل خواهر اكبيري آن مردكه تارزن خوابيده آن بالا بالا ها آن شاه خاك بر سر زن سيرش نكرده چسبيده به .... الله اكبر اين ها هم ديده اند ياد گرفته اند فكر مي كنند به اين راحتي دختر باكره دم بخت يك مرد را به بستر خودش راه مي دهد آن مريم شيميراني وقتي گول خورد خودش را كشت دختر يك پيرمرد دهقان بود غيرت داشت حيا و آبرو داشت اگر از اين تخم و تركه شازده ها بود اين دوله ها سلطنه ها ممالك ها حتما يك كارش مي كردند كه صدايش درنيايد تازگي مد شده وقتي گندي بالا مي آورند جانه دانشان را مي بندند مي زوند خارج نيست و نابودش مي كنند دست و دهانشان را پاك مي كنند بر مي گردند انگار نه انگار
نه جانم خيال كرده اي نه دحيم اين كاره است نه كوكب
خودم ديدم خانم من كه بچه نيستم شب تا صبح بيدار بودم
خوب اگر راست مي گوئي مي خواستي بروي يقه اش را بگيري و از بغل او بكشي بيرون چرا نرفتي ميخواستي بروي آبروي هر دو را بريزي
مي ترسيدم پدر كوكب هم بيايد و خون بپا شود
پس مي داند كه هم طبقه هاي ما وقتي دخترشان همچو غلطي بكند خون به پا مي كنند سرش را گوش تا گوش كنار باغچه مي برند و ننگ را با خون مي شويند اما پدرهاي بي غيرت با پول همه چيز را روبراه مي كنند
نه جانم مي ترسي مجبور شوي او را عقد كند
عقدش كند اين آشغال را مگر من مرده باشم كه او را عقد كند
مادر مادري كه يكروز به من گفت پسر مرده يا زنده من ترا نمي بخشد اگر فكر خيانت به زنت به مغزت خطور كند روي لج و لجبازي ببين چه گفت حق داشت اين بهتان هاي محبوبه آدم را ديوانه مي كند كله آدم سوت مي كشد همه چيز را فراموش مي كند فراموش مي كند كه آدم است
چرا نبايد عقدش كند چرا ناراحت مي شوي مگر او ناراحت شد كه تو آمدي نامزدش را از چنگش در آوردي مگر تو رحيم را قر نزدي
من قر نزدم خودش او را نمي خواست حالا كه از من سير شده دنبال قر و اطوار اين زنيكه افتاده
مادر با خنده مي گويد چطور قر و اطوار براي تو خوب بود براي كوكب بد است خب همه چيز خوب را مي خواهند پسرم خوشگل است خوش برو رو است زن ها و دختر ها ولش نمي كنند تقصير او چيست چه طور براي تو خوب بود براي كوكب اخ است هر كس پول ندارد دل هم ندارد
محبوبه عصباني مي شود گويا انتظار اين متلك ها را نداشته از جا بلند مي شود مثل شير غران در اتاق بالا و پائين مي رفته و مي غريده تا من باشم براي شما درد دل نكنم من همين امروز تكليفم را با رحيم روشن مي كنم
رقتي وارد دالان شدم صداي بگو مگوي اينها را شنيدم ولي در راه برگشت تصميم گرفته بودم هيچ كلمه اي از محبوبه بخاطر حركات سرد و متكبرانه اش نكنم چه فايده دارد آهن سود كوبيدن است اين ها از همين قماش اند كل عالم را پائين تر از خودشان مي دانند من را كه خودش به دنبالم آمده عاشقم شده سرم پايين به كار خودم بود هوايي كرده گرفتار كرده بسكه تو سري خوردم خوار و خفيف شده ام چه برسد به فك و فاميل من خدا را شكر كه بي كس و كارم هر روز مهمان ندارن مسافر نمياد برو بيا ندارم والا روزگارمان سياه بود وارد كه شدم رو به مادر كردم و گفتم
رفتند حالا خيالت راحت شد
چرا خيال من راحت بشود خيال خانمت راحت تر شد بيا ببين از صبح تا به حال چه قشقرقي راه انداخته
يعني چه باز ما بدهكار شديم اين زن نفس همه ما را بريده گفتم
غلط مي كند ، پله ها را دو تا يكي طي كردم و بالا آمدم در اتاق را با شدت باز كردم و روبرويش ايستادم آخر بگو ببينم حرف حساب تو چيست
راستي راستي نمي داني چيست خجالت نمي كشي
چه كار كرده ام كه خجالت بكشم آدم كشته ام
خيال كردي من اخمق هستم يفهميدم شب ها به سراغ آن زن مي رفتي
الله اكبر اين ديگه چه بهتاني است مي زند حق با اوستاست زنها از خيالي قهرشان و صلحشان آخه چه جوري ممكن است من همچو كاري بكنم آن دختر چي مگر شهر هرت است مگر الكي است دختري كه آورده برود عروس شود به اين آساني؟ عجب گيري افتادم اين تخم سوء ظن توي مغزش كاشته شده حالا من قسم هم بخورم كه اشتباه مي كند همچو چيزي نيست باور همواهد كرد بيشتر مرا عصباني خواهد كرد چه بكنم ؟ بي اختيار گفتم
خوب رفتم كه رفتم خوب كردم كه رفتم حالا چه مي گوئي
با چشمان از حدقه بيرون آمده فرياد زد
رفتي كه رفتي حيا نمي كني زنت را گذاشته اي رفته اي پهلوي اين زنكه بي همه چيز تازه گردن كلفتي هم مي كني زن بي حيا يك كلمه نگفت برو گمشو
حالا مهمان ما هم شد بي همه چيز نوه خاله ما هم شد مي حيا اصلا همه ما سر و ته يك كرباسيم فقط ايشان عليا مهدره و دختر بصيرالملك هستند و باغ در شيميران دارند و كرج حرصم گرفت گفتم
نه كه نگفت خاطرم را مي خواهد
ادايم را در آورد
خاطرم را مي خواند خاطرم را مي خواهد بس كن رحيم شرم نمي كني اين زن خجالت نكشيد حيا نگرد
مگر تو حيا كردي اگر بد است تو چرا مي كردي
من چه كار كردم آمدم توي اتاق كنارت خوابيدم
اتاق پيدا نكردي و گرنه اين كار را هم كرده بودي
آخ كه بد عنقي او چگونه باعث شد پرده احترام بين ما دريده شود راست راست توي چشم ام تهمت زنا و خيانت تمن مي زند و من هم تهمت هرزه بودن به او، مال من تهمت نيست عين حقيقت است ولي همه حقايق را هم نبايد به زبان آورد گفت
راست مي گوئي لياقت زن پست فطرتي مثل من شوهري مثل توست
فريادم به آسمان بلند شد
زبانت دراز شده هار شده اي چي شده چه از جانم مي خواهي
خدايا اين زن كه روبروي من ايستاده همان محبوبه شب من است آه كه چقدر از جزء جزء بدن او از آن چشمهاي وقيح اش نفرت داشتم آيا اين همان محبوبه است گفت
هيچ از جانب نمي خواهم برو هر غلطي مي خواهي بكن ديگر نمي خواهم حتي ريختت را هم ببينم
من بيچاره گرگ يوسف ندريده و دهن آلوده آخه اين چه زندگي است كه ما داريم دو تا مهمان بعد از قرني پيش ما آمد هنوز از پيچ كوچه رد نشده ببين چه الم شنگه اي برپا كرده مادرم بالا آمد
پس مي خواهي ريختش را نبيني زير سرت بلند شده
رو به من كرد و گفت
اگر دو تا بچه ديگر توي دامنش گذاشته بودي اين طور زبان در نمي آورد كثافت بشويد ديگر فرصت نمي كند هزار ننگ به كس و كار شوهرش ببنددد و شوهرش را حاضر غايب كند

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.