قصه شب: شب سراب 86

19 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   303 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


محبوبه دستها را بطرف آسمان بلند کرد و گفت : واي ، خدايا .
مثل خرس تير خورده ديوانه شده بودم از جا پريدم : کو ، کجاست اين پيراهن ؟
فرياد زد : نکن ، رحيم به گيراهنم چه کار داري؟
اين پيراهن لعنتي ، بد يمن است ، بد قدم است ، از لحظه ايکه پوشيد آب خوش از گلويمان پائين نرفته آن از شب اول ، آن از مهمان داريش ، اين از بهتان اش ، اين از بگو و مگويش با من و مادر .
پيراهن را که پشت پرده به ميخي آويخته بود و با سليقه رويش را چادر نماز کشيده بود که کثيف نشود برداشتم ، يقه آنرا با دو دست کشيدم تا پاره کنم لامروت پاره نشد با دندانم به جان پيراهن افتادم و پاره پاره اش کردم و از پنجره انداختم توي حياط : بيا ، اين هم از پيراهن کرپ داشين ، صاحب منصبي مرا هم خواب ببيني .
از او سير شده بودم بيزار شده بودم در حاليکه قدم به قدم به من نزديک شد و خيره بچشمانم زل زد و گفت :
- غلط کردم زن تو شدم ، برو ديگر اسم مرا هم نياور ، برو پيش همان کوکب جانت ، تو لياقت همين زن ها را داري ، اصلا برو بگيرش ، بر من لعنت اگر بگويم چرا .
نمي دانستم آيا قيافه من هم در چشم او همان قدر زننده است که چهره او در چشم من مي نمود ؟ همان قدر کريه ؟ همان قدر نفرت انگيز ؟ فرياد زدم :
- مي روم مي گيرمش ، به کوري چشم تو هم که شده مي گيرمش .
- به جهنم .
من درست مثل غريقي شده بودم که توي درياي پر تلاطم گير کرده و براي نجات به هر چيزي متوسل مي شود اما گاهي به انچه که پناه آورده که نجات يابد گردابي است که در کام مي کشدش ، راه افتادم که بروم ، اما کجا ؟ تا وسط تالار رفته بودم که برگشتم و گفتم :
- زن گرفتن پول مي خواهد ، پول ها را کجا گذاشته اي ؟ دنبال پول روي طاقچه گشتم نبود ، فرياد زدم پول ها را کجا گذاشته اي ؟
- آخر ماه است ، چه پولي ؟ همه را پلو و خورشت کردي ، قاب قاب ميوه کردي و چپاندي توي شکم فاميل محترمت .
اين ماهي سي تومان پدرش هم مثل جهيزيه اش وبال گردن من شده بود ، من کاري به کار پولش نداشتم خودش مي گرفت خودش خرج مي کرد ، خودم هم هر چه دستمزد مي گرفتم مي اوردم مي گذاشتم توي صندوق ، کليد صندوق هم هميشه در اختيار خودش بود گفتم :
- خوب کردم ، تا چشمت در بياد ، کجاست ؟ اين صاحب مرده کجاست ؟ کليد را مي خواستم ، نداد ، گشتم پيدا کردم زير فرش گذاشته بود ، در صندوق را باز کردم پولي نمانده بود همه را خانم پيراهن کريپ دوشين خريده بود مزد خياط داده بود به دايه بذل و بخشش کرده بود ، بکند ، بخرد ، زن است ، خرج دارد چشم شوهر کور ، زن گرفته بايد خرج کند ، اما آخه حق ندارد بعد سالهاي سال دو تا مهمان آمده يک بشقاب غذا جلويشان بگذارد ؟ بابا فک و فاميا کنيز و غلام که از دهات مي آيند ، بخاطر گل روي کنيز و کلفت احترامش مي کنند يعني من و مادرم در حد يک کلفت و نوکر نيستيم ؟ اين الم شنگه براي چي راه افتاده ؟ آخه اين دختر که همه اش صحبت پلو و خورش زعفران زده و روغن کرمانشاهي و شربت و مربا و گز و قطاب و باقلوا مي کند ، که سيني سيني خيرات مي دادند ، اينقدر دلش کوچک است که دو روز مهماني را که از جيب خودم خوردند و گورشان را گم کردند و رفتند را تحمل کند ؟ بايد بگذارم بروم ، يک مدت بماند ، تنها بماند تا دست از اين بازيها بردارد ، چشمم افتاد به شال کشميرش ، روانداز خوبي است ، من اگر قرار است توي دکان بخوابم يک همچو چيزي لازم دارم ، برداشتم ، فريادش بلند شد : آن را کجا مي بري ؟ به هر جا دلم بخواهد ، هار شده بودم ، ، ديوانه شده بودم چشمم به النگوهاي دستش افتاد ، اين اولين بار بود که توي دستش مي ديدم ، پس اينطور ، مخصوصا زده به نيت طعنه زدن به فقر و ناداري کوکب ، براي چزاندن دل اون طفل معصوم ، زنها بي آنکه بدانند چه گناه هاي نابخشودني مي کنند ، ظاهر قضيه اين است که خود را مي آرايند ، اما نيت شان شيطاني است ، خود را به رخ کشيدن است ، ديگران را خفيف کردن است .
- آن را دربياور ببينم
- چي را ؟
- النگو را
- در نمي آورم ، خجالت بکش .
- گفتم در بياور .
ديوانه شده بودم ، باور نمي کردم که اين خودم هستم ، اينقدر ناجوانمرد ، اينقدر خشن ، اينقدر بي رحم ، با خشونت دستش را گرفتم النگوها را کشيدم .
خدايا اين همان دستهاست ؟ هماني که وقتي نوک انگشتم از روي چادر به دستش خورده بود گوئي يک ديگ پر از لذت از فرق سرم تا نوک پايم ريخته بودند ؟ اين همان دست هاست که به لطافت برگ ياس بودند ؟ اين همان دست هاست که نگذاشتم ظرف بشورند ديگ بسابند مبادا که خراب شوند ؟ چرا اينقدر بنظرم زرد و بي رنگ مي آيند ؟ چرا مثل دست مرده بي روح و سردند ؟
- صبر کن خودم در مي آورم .
دستش را رها کردم : در بياور به زبان خوش در بياور .
النگوها را بيرون کشيد و به طرفم پرتاب کرد : بگير برو گمشو .
- پدرت گم شود .
بطرفم پريد : خفه شو ، اسم پدرم را نياور ، دهانت را آب بکش ، تو لايق نيستي کفش هاي پدرم را هم جفت کني ، اسم پدرم را توي اين خانه خراب شده نبر ، مرتيکه بي همه چيز بي آبرو .
- بي همه چيز پدرت است ، بي آبرو پدر پدر سوخته ات است که اگر آبرو داشت ، دختر پانزده ساله اش پاشنه دکان مرا از جا نمي کند ، همان پدر پدر سگت که ...
فرياد زد : پدر سگ تو هستي که دنبال هر سگ ماده هرزه اي مي دوي که به خاطر رفتن کوکب به مادرت پارس مي کني
ديگر نفهميدم چه مي کنم يک سيلي محکم ، که اگر به يک مرد زده بودم مي افتاد زير گوش اش خواباندم . تلو تلو خورد و دست به ديوار گرفت ، اگر گريه کرده بود پشيمان مي شدم ، بغلش مي کردم پايش را مي بوسيدم مثل بچه اي که خطا مي کند و کتک مي خورد بعد مي دود توي بغل آدم ، ولي نه که نکرد بلکه باز هم زبان درازي کرد :
- حق داري ، تقصير من است ، اين سيلي حقم بود ، بد غلطي کردم که زن تو شدم ، ولي ديگر يک لحظه هم توي اين خانه نمي مانم .
مادرم با نگراني دم در اطاق ظاهر شد ، پسرم در آغوشش بود که لب ورچيده و با بغض به ما نگاه مي کرد ، چانه اش مي لرزيد و آماده گريه بود ، به شدت ترسيده بود ، خدايا اين همان بچه ايست که من مي ترسيدم يتيم شود ؟ خدايا بندگان تو چقدر احمق هستند که فکر مي کنند بيشتر از تو مي دانند مثلا من خواستم از يتيم شدن پسرم پيشگيري کنم ، اين بچه با پدر و مادر يتيم است ، والله من بي پدر خوشبخت تر از اين طفل معصوم بودم ، اين مادر است که اين بچه دارد ؟ رو به محبوبه کردم و گفتم :
- برو ببينم کجا مي روي؟
گفت : بنشين و تماشا کن .
مادرم با لحني آرام و مهربان گفت : محبوب جان ، بيا از خر شيطان پياده شو
گفتم : ولش کن بگذار ببينم چه طور مي رود .
مي دانم جائي ندارد برود ، کجا بايد مي رفت ؟ خانه پدرش ؟ اينهمه سال اجازه ندادند پايش را از آستانه در به درون بگذارد حالا مي تواند ؟ نشستم جلوي پنجره و نگاهش کردم .
چمدانش را آورد لباسهايش را توي آن ريخت ، مثل اينکه به عروسي مي رود گردن بند به گردنش بست انگشتري به انگشت اش کرد ، اشرفي اي که براي تولد پسرم بهش داده بودم برداشت ، گفتم :
- آن را بده به من .
مادرم گفت : رحيم ول کن .
- خودم داده ام مي خواهم بگيرم .
اشرفي را بطرفم پرتاب کرد برداشتم و با النگوها که هنوز توي دستم بود گذاشتم توي جيبم .
جامه دانش مثلا که آماده شده بود رفت بچه را از بغل مادرم کشيد ، چمدان را برداشت ، چادر را به سر افکند و از اطاق خارج شد کفش هايش را پوشيد يک لنگه کفش من سر راهش بود با حرص آنرا وسط حياط پراند نمي توانست درست راه برود قدرت اينکه يکدست چمدان را حمل کند و بچه هم بغل اش باشد را نداشت ، هيچي نشده تلو تلو مي خورد دلم سوخت از پله ها داشت مي رفت پائين ، از وسط پلکان بوسط حياط جستم جلوي پله دالان نشستم و راهش را بستم .
مادرم گفت : محبوبه جان ، ول کن ، کوتاه بيا .
گفتم : تو کار نداشته باش .
مي خواستم ببينم اين نمايش را چگونه خاتمه مي دهد ، رسيد جلوي من ، خنده ام گرفت گفت :
- رد شو بگذار بروم .
توي صورتش نگاه کردم ، دلم براي او سوخت ، دلم براي خودم سوخت ، دلم براي اين طفل معصوم که اسير حماقت هاي ما شده بود سوخت ، نگاهش کردم ، با تاسف با دنيائي غم با دنيائي غصه ، آخه چرا ؟ چرا آن عشق به اينجا انجاميد ؟
- برو کنار مي خواهم بروم .
- مي خواهي بروي ؟ به همين سادگي ؟ خانه مرا بار کرده اي و مي خواهي بروي ؟
فکر کرد منظورم به چمدانش است که خرت و پرت هايش را تپانده بود با حرص جامه دان را محکم کوبيد روي زمين : حالا رد شو مي خواهم بروم .
- خوب ، اين از نصفش ، ولي نصفه اصل کاري مانده !
- اصل کاري ؟
به آرامي بلند شدم ، پسرم را از آغوشش بيرون کشيدم و آهسته روي زمين کنار ديوار گذاشتم از جلوي پله و دالان کنار رفتم و با دست به در اشاره کردم : حالا بفرمائيد تشريف ببريد هري ...
از اول مي دانستم نمي رود ، اينها همه نمايش بود ، اينها مد تازه بود ، کجا برود ؟ تمام پل ها را پشت سرش خراب کرده بود ، روي برگشت نداشت ، باز هم بايد همينجا بماند ، پهلوي خودم ، مدتي هاج و واج کنار ديوار ايستاد و بعد سرش را آورد پائين مثل بچه آدم رفت توي اطاق .
- ننه خوب گوش هايت را باز کن ، ديگر حق ندارد اين بچه را از خانه بيرون ببرد ، الماس بايد حمامش را هم با تو برود ، فهميدي ؟ دستت سپردم ، يا علي ما رفتيم .
از در خانه بيرون آمدم ، خانه نه جهنم دره ، نه ، دروازه دوزخ ، واي خدايا ، آيا مي شود زندگي اينقدر تلخ باشد ؟ چگونه مي شود عشق اين چنين تبديل به تنفر شود ؟
آن محبوب نازنين چه شد ؟ کجا رفت ؟ مرد ؟ آن عشق آتشين چه شد ؟ خاموش شد ؟ افسرد ؟ اين همان دختريست که گاه و بيگاه لذت به در دکانم مي افشاند ؟ اين همان است که با من راز دل مي خواست بگويد ؟ اين همان است که همه چيز را بخاطر من ول کرد و آمد ؟
آري رحيم ، يادت باشد ، دختري که به پدر و مادرش وفا نکند به شوهرش هم وفادار نمي ماند ، کسيکه آن دبدبه و کبکبه را پايمال هوا و هوس نفس و آتش شهوت بکند ، زندگي محقر ترا هم ول مي کند اين رسم روزگار است ، اين قانون غير قابل تغيير است ، همانطور هم مَرد ، پسري که بخاطر زن ، مادرش را بيازارد در آينده نه چندان دور بخاطر زن ديگري ، زن قبلي را خواهد آزرد ، دخترها و پسرها احمق و نادان هستند که فکر مي کنند پسر را از مادر جدا بکنند بُرده اند يا دختر را از پدر و مادرش دور کنند تمام محبت هايش را به خود اختصاص داده اند .
چه بکنم ؟ خدايا چه بکنم ؟ من کجا را دارم بروم ؟ من هم بي کسم من هم بي خانمانم ، برگردم خانه ؟ به آن خانه ؟ واي نه ، اصلا پاي رفتن نداشتم ، ويلان و سرگردان توي کوچه راه مي رفتم ، شال کشمير زير بغلم بود و من فراموشش کرده بودم ، در عالم خودم بودم جريانات سه روز را مرور مي کردم .
- آقا مي فروشيد ؟
صداي زني بخودم آورد .
- چي را خانم ؟
با دست اشاره کرد به شال : اينرا .
تازه متوجه شال شدم ، نه خانم ، فروشي نيست .
خوب بيادم آورد ، رواندازي دارم ، مي روم دکان ، مي روم دکان ، بطرف دکانم راه افتادم ، وقتي در دکان را باز کردم دلم براي محبوبه سوخت ، طفل معصوم ، اين دکان متعلق به اوست ، اما خودش جا و مکان ندارد ، اگر کليد اينجا را داشت امروز لااقل اميدي داشت .
حال کار کردن نداشتم ، تمام اعضاي بدنم کوفته بود ، انگاري کُشتي گرفته ام ، انگاري کتک خورده ام خاک بر سر من ،با اين دست ، با اين دست صاحب مرده زدم توي صورت محبوبم ، زنم ، مادر بچه ام چقدر بي غيرتم ، کو مردي و مردانگي ؟ پدرم جوانمرد بود دست روي ضعيف بلند نمي کرد ، هار شده بودم ديوانه شده بودم ، چه بکنم ؟ بروم به پايش بيفتم ؟ پوزش بطلبم ؟ پايش را ببوسم ؟ صورتم را جلو ببرم بگويم بزن ؟ بزند که دلش خنک شود ، غصه از دلش بيرون رود ، مرا ببخشد ، دوباره در آغوشم بخزد ، دوباره سرش را روي سينه ام بگذارد چه بکنم ؟
خاک اره ها را روي هم تلمبار کردم صاف کردم بصورت بستري در آوردم قبايم را که به ميخ آويزان بود و ماه ها بدون استفاده مانده بود برداشتم مچاله کردم مثل متکا کردم ، عجب رختخوابي درست کردم ، شال کشمير خيلي نرم است ، چه کيفي دارد زيرش خوابيدن ، اين سه شب را ديدم محبوبه صدايش در نيامد ، نگو کار اين شال است ، نرم است ، سبک است ، گرم است ، هزار مرتبه بهتر از آن لحاف سنگين پنبه اي است .
مدتي گذشته ها را مرور کردم ، يادم آمد که محبوبه خودش تعريف کرده بود که شبي که مادرش برادرش را مي زائيد ، با خواهرش بدون زيرانداز و پتو توي نمي دانم انباري يا کجا خوابيده بودند خب چه شد ؟ يک شب که هزار شب نمي شود تازه آن دو شب را زير اين شال نرم خوابيده بود که خيلي هم گرم است .

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.