قصه شب: شب سراب 87

20 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   162 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


اما اگر كار داشته باشي مسئله توفير مي كند ،كار تو را از تنهايي درمي آورد مونس بي صدايت مي شود،مطيع و فرمانبردار تو ،اين كار روي چوب مرا نجات داده باور كن رحيم بعد از مرگ حاچيه خانم كم مانده بود قاطي كنم،يواش يواش در تنهايي با خودم حرف مي زدم ،گاهي با آدمي موهم دعوا مي كردم،فحش مي دادم .خودم متوجه حال و روزگارم بودم خدا اوستا فضل الله را حفظ كند دستم را گرفت و اين فن را يادم داد.

-اوستا خودتان رنگ مي كنيد؟

-نه مي دهم مبل ساز خودش رنگ مي كند ،لاك الكل مي كند.

-من لاك الكل زدن را بلدم اوستا ياد گرفته ام.

پير شي رحيم ،تو خيلي زرنگي ،به خودت بجنبي يك روز مبل ساز خوبي مي شوي ،وضع ات بهتر مي شود ،ترقي مي كني ميداني رحيم ؟ ما مردها اسير زن هايمان هستيم راست گفته هر كه گفته:

زن خوب و فرمانبر و پارسا كند مرد درويش را پادشاه

وقتي مرد پشتش به زن اش به خانه و زندگي اش گرم است ،در كارش حالا هر كاري كه دارد موفق مي شود اما برعكس ،واي از روزگاري كه زنت ناسازگار باشد ،به زندان قاضي گرفتار به كه در خانه بيني به ابرو گره ،از خانه ميزني بيرون اما مگر افكارت ولت مي كند؟مادام مثل خوره تو را مي خورند ،من با حاجي خانوم زندگي خوبي داشتيم رحيم ،اما آخر آخر ها پا پيچم شد بهتاني به من زد كه دود از كله ام بلند شد ،ديوانه شدم ،هر چه مدارا كردم نشد كه نشد ،آخر سر مرا بدبخت كرد خودش هم دق كرد ،وقتي زن سوءظن پيدا كند ،ديگر به هيچ وسيله اي نمي تواني از دلش در بياوري،قسم هم بخوري باور نمي كند ،نمي داني رحيم چطور زندگي را براي من و خودش تبديل به جهنم كرد ،نمي داني چه به روزگار من آورد خدا پدر بصير الملك را بيامرزد ،درست است كه سر پنجره ي ارسي حقم را نداد اما دكان را خوب خريد ،زندگي ام را نجات داد ،وقتي دكان را فروختم و تو هم آواره شدي حاجي خانوم تا حدي راضي شد اما مدتي بعد باز هم شيطان درونش به وسوسه پرداخت ،زور مي گفت تو رحيم را جاي ديگر مي بيني ،تو دست از رحيم بر نمي داري ،جوان بي آن كه بداني روزگار من به خاطر تو سياه شد ،و ديگر روي سفيدي به خود نديد.

وقتي استاد حرف ميزد ياد بهتان محبوبه افتادم ،اوستا راست مي گفت دود از كله آدم بلند مي شود ،تو كه اصلا در باغ نيستي ،ماتت مي برد ،دستپاچه مي شوي ،رنگ به رنگ مي شوي و همين حركات بيشتر متهم ات مي كند ،كوكب بيچاره چه خبر از ماجراي ما دارد؟مثل من كه نمي دانستم تمام اختلافات اوستا با زنش سر من است.

-اما رحيم آني كه بايد قاضي باشد خداست ،ديدي ما بي گناه بوديم ،حالا كنار هم نشسته ايم و آن بيچاره زير خاك پوسيده ،اصلا رحيم تا روزي كه زنم واخودم بكند به پير به پيغمبر من نمي دانستم كه تو اينقدر خوشگلي ،باش ،پسر من هستي ،تو را مثل پسرم دوست دارم ،اما وقتي دلش چركين شد ،ديگر نتوانستم پايم را توي دكان خودم بگذارم ،يادت هست كه بيرون مي ايستادم و زود بر مي گشتم ،اين ها را مي گويم كه تو هم متوجه شوي ،نمي گويم مراقب رفتار خودت باش ،چون نمي شود فهميد كه زن ها به چه چيز حساسيت دارند ،تو فقط هميشه به ياد خدا باش هميشه خودت را در محضر او بدان ،بقيه را ول كن خدا خودش قضاوت مي كند .

دلم مي خواست ماجراي خودم را با اوستا در ميان بگذارم اما رويم نشد ،دلم مي خواست دردل كنم سبك شوم اما زبانم ياراي گفتن نداشت.

خانه ي اوستا سوت و كور بود ديگر توي حياط آن گل ها ،و از آن سبزي هاي معطر خبري نبود ،دوتا تخت توي حياط را اوستا روي هم خوابانده بود ،پايه هاي روئي رو به هوا بود ،معلوم بود كه مدت هاست كسي روي آن ننشسته ،توي اتاق اوستا مجموعه اي از اتاق و مطبخ بود ،چراغ خوراك پزي را گوشه ي اتاق گذاشته بود ،همان جا مي پخت ،همان جا مي خورد و همان جا مي خوابيد.

انگاري ماها بود كه اتاقش رنگ جارو به خود نديده بود ،تارعنكبوت از سقف آويزان بود اما نور چشم استاد كم شده بود متوجه آن ها نبود.

-اوستا جارو كجاست؟خاك انداز كو ؟

-چه مي خواهي بكني رحيم؟زحمت نكش.

-چه زحمتي اوستا وظيفه ي من است ،كار نكرده كه نيستم ،توي خانه اغلب كارها را من مي كردم حالا مادرم آمده بيكار شدم.

-راستي مادرت خوب است؟محبوبه خانم خوب است؟

-به مرحمت شما هر دو خوبند ،همراه بچه ها رفتند ورامين خانه ي پسر خاله ام.

-چه خوب چرا تو نرفتي؟

-كار دارم ،نان بايد دربياورم ،بيكار كه نيستم .

-پس بمان اينجا ،بمان پهلوي من بگذار چند روز از تنهايي در بيام ،كي بر مي گردند؟

-خودم بايد بروم دنبالشان ،بستگي به اين دارد كه چقدر خوش بگذرانند؟

-خوب كردي فرستادي رحيم ،اشتباهي كه من در زندگي مرتكب شدم اين بود كه در تمام عمر ازدواجمان هرگز از هم جدا نشديم تا ،مرگ ما را از هم جدا كرد و اين اشتباه است ،آب زلال هم يك جا بماند مي گندد ،نمي دانم كه كبوتر ها را ديده اي و دقت كرده اي و چگونه دو جفت مدام در حال مغازله و بوس و كنارند؟اين به خاطر اين است كه يك ماه مرداد را گرماي تابستان شدت دارد زن و شوهر از هم جدا مي شوند چون تخم ها در گرما خراب مي شود ،جدا مي شوند كه تخم نگذارند ،و همين جدايي يك ماهه در هر سال ،بقيه سال آن ها را شيرين مي كند و اينقدر نسيت به هم وفا دارند كه اگر يكي بميرد آن ديگري تا آخر عمر تنها زندگي مي كند و به طرف جنس مخالف ديگري نمي رود و رحيم به خاطر همين است كه در تمام دنيا كبوتر مقدس است ،و در بالاي حرم ها رفت و آمد مي كند و دانه ي فراوان نصيبش مي شود ،چون مردم حتي آن هايي هم كه فاسدند ،تقوا و پاكي را دوست دارند و محترم مي دارند ،هر چند كه خودشان بوئي از عفت و نجابت نبرده باشند ،دربرابر پاكان و با تقوايان فروتن مي شوند.در هيچ جاي دنيا كبوتر را نمي كشند ،شكار نمي كنند مقدس مي دانند ،كبوتر حرم مصون از تعرض است ،منظورم اين است كه زن را به سفر بفرست ،خودت مسافرت كن ،هميشه نچسب به خانه يه زن ،اشتباه است ،من اين اشتباه را كردم پسرم تو تكرار نكن.

پيش اوستا ماندم.

خانه ي اوستا خانه ي اميدم شد ،پدرم زنده شده بود ،پدرم را يافته بودم ،گهگاهي به محلمان مي رفتم ،به دكان دار و قصاب و نانوا سپرده بودم مادرم هر چه مي خواهد بدهند و هفته به هفته مي رفتم حسابشان را مي رسيدم و بدهكاري شان را مي دام ،اين وسيله ارتباط من و مادر بود ،مادر مي فهميد كه سلامت هستم ،كار مي كنم ،زنده ام.

گاهي به خانه ي اوستا نمي رفتم توي دكان مي خوابيدم و اوستا فكر مي كرد ورامين رفته ام،پيش زن و بچه ام هستم ،وقتي بر مي گشتم همه ي آن چه ر كه در آن سفري كه براي آوردن مادر به ورامين كرده بودم را شاخ و بال مي دادم و تعريف مي كردم.

-نمي خواهند بيايند؟

-نه اوستا ،آنجا مثل اينكه خوش مي گذرد ،مي خواهم زندگي ام را منتقل كنم ورامين ،ارزان تر است.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.