قصه شب: شب سراب 88

22 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   561 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


هر بار دلم تنگ می شد راهی خانه می شدم وسط راه پشیمان می شدم و بر میگشتم
یکروز بعد از اینکه کارم را تمام کردم دیدم با تمام وجود دلم می خواهد برگردم خانه آخه توی دکان با این زندگی سگی که داشتم حوصله ام سر آمده بود خانه اوستا هم که مدام نمی توانم بروم حالا دیگر اوستا فکر میکند مادرم و زن و بچه ام از ورامین برگردانده ام گاه گاه می روم خانه اوستا
رفتم جلوی درمان ایستادم خودم را آماده کردم که در را باز کنم و بروم تو چه بگویم چه می گوید پسرم چه میکند طفل معصوم گرفتار اخلاق نحص اطرافیانش شد دده دده الهی قربان تو بروم الهی دده برایت بمیرد نه چرا بمیرم تا پسرم زنده است زنده باشم پسرم یتیم نشود صدای بگو مگو از توی خانه شنیدم نمی دانم محبوب چی می گفت صدایش دور بود حتما توی اطاق بود یک چیزهایی می گفت پس هنوز جنگ و دعوا ادامه دارد صدای مادر نزدیکتر بود حتما توی اطاق بود یک چیزهایی می گفت پس هنوز جنگ و دعوا ادامه دارد صدای مادر نزدیکتر بود حتما مطابق معمول توی حیاط است دارد کار می کند
پسره آلاخون والاخون شد
باز صدای محبوبه بطور مبهم بگوش می رسید نتوانستم بفهمم چی می گوید
دعا کن زودتر از کوکب سر بشود و برگردد سرخانه و زندگیش
باز محبوبه چیزی گفت دوباره مادر گفت
نترس عقدش نمی کند آن قدرها هم خام نیست یک چند صباحی صیغه اش می کند و آب ها از آسیاب می افتد
ااا؟
یعنی چه پشت سرما عجب حرفهایی است که ما خبر نداریم برگشتم نه گویا هنوز آتش تنور داغ است مادر که می دانست کوکب می خواهد زن قهوه چی بشود این حرفها چیه پشت سر دختره می زند مادر دیگه چرا رفتم توی دکان روی رختخوابی که درست کرده بودم دراز کشیدم
صدای الماس نمی آمد چه شده حتما خواب بود فکر کردم گفتگوهای سه ماه قبل را مرور کردم آخرین حرفهای محبوبه را دوباره تکرار کردم چه شده چرا کار به اینجا رسیده
و بالاخره به این نتیجه رسیدم که اون هی گفته های خودش را تکرار کرده مادر هم حوصله اش سر رفته مثل خود من فهمیده که این به هیچ صراطی مستقیم نیست قسم و آیه هم سرش نمی شود حالا همکلامش شده چه می دانم یا می خواهد بچزاندش یا واقعا او هم باور کرده که رحیم بیکار نیست صیغه ای کرده حالا اگر کوکب هم نشده چه فراوان زن زن صیغه بشو
بهار نمی گذشت این فصل لعنتی به پایان نمی رسید هر شب و روز با آن درد و عذاب یاد آور خاطره هایم بود هر لحظه اش با شکنجه و اندوه سپری می شد کی این بهار تمام می شود کی بوی پیچ امین الدوله دست از سر من بر می دارد بوی خاطره هایی که این همه تلخ شده بودند خواب می دیدم که توی دکان ایستاده ام مشتاق و شیفته او از راه می رسد با لبخند مهربان و عاشقانه یک شاخه گل بهمراه داشت دستم را دراز می کنم که بگیرم اما به من نمی دهد چرا محبوبه چرا فریاد می کشیدم التماس می کردم اما فرار می کرد بسرعت می دوید از خواب می پریدم خیس عرق بودم محبوبه دیگر بمن گل نمی دهد چرا حتما من لیاقت گل گرفتن را ندارم در خواب نداد اما در بیداری داد و گرفتارم کرد ایکاش دستم خشک شده بود و آن یک شاخه گل را نمی گرفتم
رحیم دیگر صحبت ایکاش و میکاش نیست اگر اشتباه کرده ای تمام شده زن ات است مادر بچه ات هست بساز سوختی هم چاره نیست بسوز
بسکه توی دکان کار کرده بودم خدا را شکر اوضاعم روبراه بود رفتم یک جفت کفش خریدم سر و صورتم را اصلاح کردم پیراهنم را توی خانه اوستا جا گذاشته بودم رفتم پیش اوستا حالش خوب بود کارهایش را کردم خریدش را کردم و بطرف خانه پر در آوردم اشرفی و النگوها را هم توی جیبم گذاشتم
چه باید بکنم چه بگویم کافیست یک لبخند برویم بزند مثل آفتابی که همه رطوبت را خشک می کند همه کینه و گله هایم از بین می روند در را باز کردم دلم بشدت می زد تاپ تاپ از پله ها بالا رفتم در اتاق را باز کردم محبوبه نشسته بود داشت گلدوزی میکرد
سلام
سلام
خم شد بند کفشم را باز کنم گفت
رحیم
سر بلند کردم جان رحیم خندیدم دلم گرم شد خوشحال شدم سرش پایین بود
تا حالا کجا بودی هر جا که بودی حالا هم برو همان جا
از آسمان به زمین نه به ته چاه سقوط کردم تمام اشتیاقو تمنا در وجودم از بین رفت عشقم به کینه بدی تبدیل شد فقط گفتم چشم
و از راهی که آمده بودم برگشتم
رحیم یک کار خوبی در بنادر جنوب هست دلم می خواهد بروم آنجا بعد که برگشتم بروم مکه خدابیامرزد حاجی خانم را همیشه می گفت آقا محمود من و تو الکی الکی حاجی آقا حاجی خانم شده ایم یعنی می شود قسمت بشود و برویم سفر حج نشد رحیم تا وقتی آن خدا بیامرز بود برای من مقدور نشد به اندازه دخل ام خرج داشتم حالا شکر خدا را با وضعم بهتر است کار زیادتر شده یه خرده هم پول آن دکان پر و بالم را باز کرد بی دکان هم کار دارم می بینی که ماشالله یکروز خدا بیکار نیستم شبها هم که این کنده کاری را دارم اما دولت یک عده نجار می خواهد برای کار در بنادر جنوب می گویند دستمزد خوبی هم می دهند می گم تا زور بازو دارم بروم آنجا بعد بیایم بروم سفر حج
انشالله اوستا از قدیم گفته اند نیت هارا منزل او را
یعنی چی رحیم ترکی است و خندید
اتفاقا هم ترکی است ها را یعنی هر کجا اورا یعنی آنجا یعنی هرکجا نیت کنی آنجا منزل می کنی حالا نیت حج کرده اید حتما می روید صحبت قسمت و همت است
چه می دانم رحیم شاید سفر مرگم باشد شاید بروم و همانجا بمیرم که سعادتی است عظما
خدا نکند بمیرید اوستا رحیم بیچاره باز بی کس و کار می شود
رحیم کس و کار آدم های خوب خداست پسرم تو با خدا هستی من متوجه هستم چه آنزمان که عذب بودی چه حالا که زن داری خدا را شکر بی یاد خدا نیستی کس بیکسان خداست آدمهای گناهکار تنها می مانند
اوستا جنوب چه کاریست مهارت زیادی می خواهد
می آیی برویم رحیم نه چه مهارتی نجار معمولی خواسته اند گویا بلم سازی است اسکله سازیست کار ندارد که تو بهتر از من می توانی زور بازو داری اما زن و بچه را چه می کنی
با مادرم هستند کاری به کار من ندارند به پسر خاله ام هم می سپارم گاهی به آنها سر بزند مرد خوبی است.
دیگر من نمی دانم اینها مشکل خود تست اگر می توانی روبرا هشان کنی بکن برویم .

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.