قصه شب: شب سراب 89

23 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   175 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


این همان رحیم است که توی دکان دیگری ولش نمی کرد حالا رحیم هم مال خودش است دکان هم مال خودش است ,اخه نمی گوید بروم ببینم مرده است یا زنده است؟کار میکند یا بیکارول گردد؟
دایه گردن شکسته اش نمیپرسد دختر شوهرت کو؟نمی گوید دختر شوهرت جوان است ,اینهمه مدت نباید ولش کنی؟این نمی فهمد آن زن گنده که می فهمد .باز پایم شل شد که برگردم خانه ,باز میل به زندگی در کنار زن وفرزند ودر کنار مادر در من جوشید اما هر بار جلو رفتم قیافه مثل یخ محبوبه مثل سنگ گنده ای جلوی پایم سبز شد وپای رفتن را شکست ,با خودم کلنجار رفتم به خودم نهیب زدم ,رحیم تورا از خانه بیرون کرد چه جور میشود؟اگر خانه تو بود جرات داشت با این کار را بکند ؟زن جماعت اینجور است ,اگرلمروز بروی و نازش را بکشی پررو میشود ,فکر میکند که اصلا نفهمیدی که عذرت را خواست که مثل سگ از خودت راند ,فردا دمت را می گیرد از دکان هم می اندازد بیرون,وفا که ندارد ,مادر خوب فهمیده ,زنها خوب همدیگر را میشناسند ,سیر شده ,دلش را زده ای ,اینها مخلص دل هوسناک خودشان هستند دیگر به تو میل نمی کند هوس بود و فرو نشست ,خودت را یخ روی آب نکن مرد باش یک بار اشتباه کردی دنبال دلت رفتی این طوری شد دل صاحب مرده ات را سر کوفت بزن ,جلوی ضرررا از هر کجا که بگیری منفعت است,بگذار تا هر زمان که می خواهد تنها بماند برو,با اوستا برو هم از اینجا دور شو هم پول وپله ای جور کن خودت را از زیر بار منت این قوم وقبیله خلاص کن ,تو خانه نداری آواره شده ای اگر خانه مال تو بود جرات میکرد به تو امر ونهی کند ؟
رفتم بازار زرگرها اشرفی طلا راخرد کردم ,النگوها را هم گرو گذاشتم همه پول را آوردم دادم به آقا سید صادق همسایمان ,مرد محترمی بود سقط فروشبود ,کارو بارش خوب بود می دانستم که دستش به دهنش می رسه محتاج سی شاهی صنار ما نیست .
آقا سید قربان دستت من می روم جنوب برای کار نجاری ,شماشما فقط هفته ای سری به دکان قصابی ,بقالی ونانوا بزنید ,وهرچه مادرم خرید کرده و بدهکار استشما به حسابش برسید خدداشما رایرای محله نگه دارد,عمر باقی باشد جبران می کنم.
اختیار داری آقا رحیم همسایگی ما فوق خویشاوندی است حضرت فرمود خداوند تبارک وتعالی انقدر همسایه را سفارش کرد که فکر کردم دستور خواهد داد که از هم ارث ببرند,راحت باش تو هم اولاد منی زن وبچه ات هم بمنزله عروس ونوه خودم هستن,برو بسلامت از هر نظر خیالت جنع باشد حالا که جوانی برو دنبال کار بعد پیری میرسد وهزار درد بی درمان.
مدیون شما هستم اول خدا و بعد به امید شما.
خیالت راحت باشد از جانب من خیالت راحت باشد حواسم پهلوی اهل عیال تستاما...
آقا سید صادقی مکثی کرد وسرش را خاراند وگفت:ولش کن ولش کن.
چی را ولش کن آقا سید؟نگرانم کردید مساله ای هست؟از بابت چیزی نگرانید؟
والله رحیم نمی دانم چه جوری بگویم ولش کن برو بسلامت.

نگران شدم چی شده؟تا نگویید نمی روم.
والله آقا رحیم مادر آقا مرتضی ما چند بار به من گفته که...
که چی؟چی شده؟
دلم فر وریخت مدتی بود از خانواده ام خبر نداشتم خاک بر سرم نکند ..نکند...
ببینم آقا رحیم خانم شما ناراحتی اعصاب دارد؟
ناراحتی اعصاب؟نه مگر چی شده؟بداخلاقی کرده؟به کسی فحش داده؟
نه والله مادر آقا مرتضی می گوید مثل اینکه خیلی ببخشید ها مثل اینکه از دماغ فیل افتاده افاده ها طبق طبق سگا به دورش وق و وق...من گفتم شاید هم طفلی تقصیری ندارد مرضی ,دردی دارد,والا زن جوان چه جوری با هیچکس تا نمی کند؟حتی خانم من که جای مادرش است سلامش کرده وجوابش نداده.
چه می گفتم؟چه جواب می دادمن؟گفتم والله اقا سید داستانش دراز است,خانم من دختر شازده بصیر المک است این شازده ها را که می شناسید از دار دنیا هیچ هم نداشته باشند افاده را دارند خندید,انگاری سبک شدمنهم سبک شدم هم زنم را بالا بردم هم عذر اخلاق نحس اش را خواستم.
پس آقا رحیم صحبت خاطر خواهی بوده آهان پس برو به سلامت برگرد یک شب با خانم وبچه ها باید بیایی پیش ما وداستان عشق وعاشقی تان را برایمان تعریف کنید حتما خیلی شیرین است.
توی دلم گفتم شیرین بود حالا چنان تلخ است ,چنان متنفر شده ام که حاضر نیستم توی صورت نه خودش نگاه کنم ونه بچه ای که زاییده ,نخواستیم آقا نخواستیم گه خوردیم عاشق شدیم پا از گلیم خودمان بیرون گذاشتیم گه زیادی خوردیم وحرف مادرمان را گوش ندادیم و دوپا را در یک کفش کردیم وبسوی بدبختی واوارگی دویدیم داستات شیرین؟هه هه ,آواز دهل از دور شنیدن خوش است واقعیت زندگی با خیال ورویا فرق می کند.

غروب آفتاب در کنار دریا دنیای دیگریست آنهاییکه دور از دریا زندگی می کنند آنهایی که در استان های مرکزی ایران هستند از این نعمت محروم اند.
هزاررنگ بهم آمیخته,سرخ ,نارنجی,عنابی زرد آبی کبودی هزار رنگ که نام ندارند وآفتاب مثل سلطانی فاتح در میان این رنگها با جلا وجبروت با طمانینه ومتانت ذره ذره پشت پرده شبستان می رود, دل نداری لحظه ای چشم از این منظره برداری دوست داری زندگی در همان لحظه پایان پیدا کند این تصویر در چشمان تو جاودان بماند.
باد ملایمی موج های کوچکی همچون چینو شکن دامن پرچین بوجود می آورد یکی به یکی دیگری می خوردو دوتایی با هم فرومی روند,کجا؟زیر آب برای چه؟نمی دانم/
شب جمعه بود غروب پنجشنبه همه کارگرانی که آن نزدیکی ها خانهو زندگی داشتند زودتر از غروب آفتاب اسکله را ترک می کردند من واوستا توی چادر زندگی می کردیم همه فکر می کردند پدر وپسریم رشته های محبت محکمتر از علایق خانوادگی ما را بهم وصل کرده بود هر دو دردمند بودیم واین درد مشترک بود که یگانه مان کرده بود شب های جمعه اوستا نماز جعفر طیار می خواند بیرون چادر روی شن ها سجاده اش را پهن می کرد وزیر آسمان کبود با خداوند ارز ونیاز می کرد تسبیح می زد و به تک تک مردگانی که می شناخت فاتحه می خواند.
رحیم اول تسبیح واخر تسبیح فاتحه حاجی خانم است شب جمعه روح ها آزاد می شوند حتما دور وبر من است وجودش را احساس می کنم می فهمم که حجاب ها را از جلوی چشمش برداشته اند وحقایق را فهمیده است سائل فاتحه است می آید برایش نثار میکنم می رود.
نماز اوستا طول می کشید ومن ساکت و صامت پشت سرش می نشتم وبه غروب افتاب نظاره می کردم به زندگیم که پشت سر گذاشته بودم به زنم که او هم برای من مرده بود وقتی عشق نیست زندگی مرگ است حالا چه می کند؟آیا اینهمه مدت سراغی از من گرفته؟
اگر می گرفت می فهمیدم بچه ها می روند ومی آیند برای سیدآقا پول می فرستم لااقل میگفت که زنت یک سلام خشک وخالی برایت فرستاده,آه...
اسلام وعلیکم ورحمته والله وبرکاته چیه رحیم؟باز رفتی توی فکر می خواهی برگرد برو سری به خانه ات بزن دل نگرانی غصه می خوری برو برو سری بزن بیا.
نه اوستا هیچ نگرانی ندارم مادرم هست آقا سید هست,پدر ومادر خودش هستند دایه همیشه می آید ومی رو هیچ نگران نیستم.
پس چی؟دلت برایشان تنگ شده؟خب حق داری جوان حق داری.
دلم تنگ شده بود؟هوای خانه ام را کرده بودم؟نه بیزار بودم از آن خانه,می ترسیدم می ترسیدم بروم وباز بیرونم کند نه اصلا هوس رفتن به خانه را نداشتماما غروبها دلم می گرفت مخصوصا غروبهای پنج شنبه که نماز اوستا طول میکشید اسکله کارگر ها خالی می شد ودور وبرم ساکت بود تنهایی دلم را چنگ می زد وغصه هایم را رو می آورد.
رحیم من زیاد فک وفامیل ندارم زیاد هم دوست وآشنا نداشتم سرم همیشه تو کار بود برایت تعریف کردم که پدرم زن گرفتو من ولش کردم از همان موقع بکش کار کرده ام فرصت معاشرت وبرو بیا را نداشتم اما باور کن شبهای جمعه که میشینم سر سجاده گویی مرده ها را خبر می کنند یکی کی می آیند وطلب فاتحه می کنند چه کس هایی؟چه کس هایی که در غیر این موقع اصلا بیادم نیستند اما سر نماز همه دور وبرم می نشینند و منتظر فاتحه اند.
گاهی می خندیدم وگاهی هول میکردم نه من هرگز همچو نمازی نخواهم خواند من جز پدرم مرده ای ندارم که سائل فاتحه باشد اما وقتی اوستا با مهربانی و علاقه برای زنش ,زنی که آخر عمری روزگارش را سیاه کرده بود فاتحه می خواند دلم مالش می رفت یعنی هنوز در زوایای قلبش محبت او را داشت؟
ایا من هم خواهم توانست دوباره محبوبه را دوست داشته باشم؟ایا کینه ها وگله ها را فراموش خواهم کرد؟یعنی باز هم مثل سابق عشق در تمام بدنم جاری شود؟
چرا نمی شود رحیم چرا نمی شود؟اگر تو اراده کنی می شود زن حلال تو است خدا به تو کمک می کند دوباره دوستش داشته باشی به خدا رجوع کن به خدا متوسل شو ,یا مقلب والقلوب والابصار یا مدبر والیلوالنهار یا محول الحول والااحوال حول حالنا الی احسنو الحال.
یا مقلب ووالابصار...

اين دعا را از یکی از کارگران بندر یاد گرفته بودم واز آنروز به بعد هر شب بعد خواندن قل اعوذ برب الناس همین دعا را می خواندم آنقدر تکرار می کردم تا خوابم می برد.
اوستا برای اینکه فکر مرا مشغول کند گاهگاهی داستان می گفت گاهی از خاطرات گذشته اش تعریف میکرد گاهی نصیحتم می کرد گاهی شوخی می کرد گاهی به جد سخن می گفت.
رحیم می گویند وقتی کریم خان زن در شیراز بازار وکیل را می ساخت هر از گاهی برای سرکشی می رفت واز نزدیک کارها را نظارت می کرد در چندمین رفت وآمدی که داشت کارکرد بنای جوانی نظرش را جلب کرد دیوار بازار بلندشده بود وبنا آن بالا می نشست وبا صدای بلند آواز می خواند بی آنکه متوجه کسی شود سرش بکار خودش گرم بود,ان زمان که از این وسائل تازه نبود که عمله از پایین اجر را پرت می کرد وبنا آن بالا بی آنکه اجر را نگاه کند دست دراز می کرد وآجر را می گرفت و روی کار می گذاشت ودوباره دستش را برای گرفتن آجری دیگر دراز می کرد.
وکیل الرعیا مدتی می ایستاد وتماشایش می کرد و تحسین اش می نمود وبه اطرافیان می گفت که عجب بنای ماهری است روزی یکی از همراهان که پیرمرد دنیا دیده ای بود گفت:
-جناب وکیل بنا زیاد ماهر نیست زن خوبی دارد
کریم خان به شدت تعجب کرد:
-یعنی چی؟اوستای بنا روی دیوار زنش توی خانه چه ارتباطی به مهارت او دارد؟
پیرمرد گفت:
-جناب وکیل این بنا به زنش پشت گرم است این قدرت عشق زنش است که او را بر بالای بلندترین دیوار استوار کرده و در عالم خوشی فرو رفته و با علاقه کارش را انجام می دهد
کریم خان باور نکرد و پیرمرد از او اجازه گرفت که فرصت بدهد تا به او ثابت کند که آنچه می گوید عین حقیقت است.
پیرمرد زنی دوره گرد را مامور کرد که زیر پای زن جونا اوستای بنا بنشیند و از راه به درش کند پیرزن به یهانه ی فروش خرت و پرت راه به خانه ی اوستا بنا یافت زن جوان را دید آشنا شد بمرور رفت و آمدهایش زیاد شد و کم کم صحبت ها از خرید و فروش و صحبتهای خصوصی مبدل شد پیرزن به زن اوستای بنا باوراند که با این همه حسن جمال و این قد و قواره و یال و کوپال و این چشم و ابرو و عشوه و غمزه حیف است زن یک بنای معمولی شده او لایق وکیل الرعایاست او لایق شاه و وزیر است.
زن جوان باور کرد گول خورد و نسبت به شوهرش نامهربان شد سرسنگین شد نامهربانی آغاز کرد بهانه جوئی کرد و بهشت زندگی را تبدیل به جهنم کرد
اوستای بنا وارفت بیچاره شد آسمان زندگیش تیره و تار شد عشق اش غروب کرد زنش بدعنق شد وآسمان گرم حیات شان سرد و افسرده شد.
پیرمرد با تجربه وکیل الرعایا را برای سرکشی به بازار برد دیوار دیگر بازار ساخته می شد نصف اولی کوتاهتر از اولی اوستای بنا بی صدا و مغموم بر بالای دیوار کوتاه با بی حالی کار می کرد و مدام بر سر عمله فریاد می زد:
آجر را بد می اندازی کج می اندازی شل می اندازی.
و آجرها یکی یکی بر زمین برمیگشتند و می شکستند.
وکیل مدتی نگاه کرد و بی اندازه ملول شد پیرمرد تعریف کرد که چه بر سر اوستایبنا آمده که مرغ خوش آواز لال شده و مهارتش از بین رفته است.
آن شب تا مدتی از شب گذشته نتوانستم بخوابم آیا دایه خانم هم همین معامله را با ما می کند؟آیا اوست که محبوبه را نسبت به من سرد می کند؟نکند پدرش نقشه کشیده طلاق دخترش را بگیرد؟


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.