قصه شب: شب سراب 90

25 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   171 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


-در یک شب مهتابی وقتی ماه از زیر ابر گاه می آمد و گاه پنهان می شد با الاغ نرگس خاتون فرار دادم همه ی قبیبله خواب بودند هیچکس دنبالمان نکرد و الاغه چه خوب می دانست که آهسته قدم بردارد و آن راه پر از شادی و شعف را طولانی کند تمام قرار و مدارهایمان را روی الاغ تجدید کردیم حجله گاهی با عظمت بر روی الاغ بستیم که هنوز پابرجاست.
-چندتا بچه دارید؟کاکا مراد؟
-هشت تا یکی از یکی بهتر یکی از یکی خوشگلتر بزرگیش خانه شوهر و کوچکترینش توی قنداق قاه قاه می خندید.
کاکا مراد در طول مدتی که بندر بودیم هر ماه یکبار می رفت پیش زن و فرزاندانش و تمام ماه سرشار از شادی و عشق بود نزدیک به آخر ماه پرواز می کرد هر کار مشکلی را با جان و دل انجام می داد خستگی نمی فهمید غم نداشت گرمای محبت زنش خون را در رگهایش به جریان انداخته بود و سرزنده بود.
گاهی فکر میکردم شاید حق با مادر بود که گفت:
-اگه چند تا بچه بغل محبوبه می گذاشتی اینقدر پاپی تو نبود سرش بکار بچه ها بود و کمتر دنبال بهانه میگشت.
و بالاخره اگر به خانه برگشتم از برکت وجود کاکا مراد بود که همه ی مان را به زن و زندگی علاقه مند می کرد.
شب بود که به شهر رسیدم و تا خانه با پای پیاده مدتی طول کشید که برسم وقتی رسیدم موقع خواب بود الماس خوابیده بود این بار بی آنکه حرفی بزنم الماس را بوسیدم مادر شکسته شده بود اما محبوبه معلوم بود که کک اش هم نگزیده بود من زیر آفتاب جنوب سیاه شده بودم لاغر شده بودم فکر میکنم ده سال پیرتر از سن ام شده بودم.
بعد از این همه مدت حتی آغاز سخن مشکل بود چه بگویم؟چگونه صحبت را شروع کنم؟
مادر بلند شد برود بخوابد الماس را هم بغل کرد برد تنها شدیم نگاهش کردم نگاهم نکرد باز هم داشت گلدوزی می کرد الهی روی قبر من گل بدوزی آخه اینهمه گلدوزی چه فایده ای دارد؟
-محببه جان هنوز خوشگلی ها!
ساکت بود نه حرف می زد نه نگاهم می کرد مدتی نگاهش کردم هنو می توانستم مثل کاکا مراد باشم دوستش داشته باشم دوباره شروع کنم اما قیافه ی اخم آلودش خشکم کرد پس ام زد دلگیریش از چه بود؟آه فکر می کرد که من دارم با کوکب خوش می گذرانم آخ که زنها چقدر احمق اند گفتم:
-صیغه اش را پس خواندم دلت خنک شد؟
کدام صیغه کدام زن پدرم زیر آفتاب بندر درآمده هرچه دراوردم کف دست آقا سید صادق ریختم این زن عزیر هیچ بروی خودش نمی آورد که آخر پول گوشت و نان و بنشن از کجا می آید>قصاب و بقال خیرات پدرشان نسیه می دهند؟اصلا ممنون نیست که هیچ یک قورت و نیم اش هم باقیست چه بکنم خدایا؟از دربه دری خسته شده ام دلم می خواهد سرخانه و زندگیم باشم کنار بچه ام باشم کنار مادرم باشم زنم را می خواهم خزیدم به طرفش دستم را گذاشتم روی شانه اش و زیر گوشش زمزمه کردم:
-دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را.
این شاه بیت معجزه گر زندگیم بود هر وقت اینرا می خواندم یا بیاد می آوردم همان احساس روز اول به سارغم می آمد دوباره کینه ها رنگ می باخت دوباره عشقم زنده می شد دستهای پر از تمانیم را به سوریش دراز کردم آغوش باز کردم که خودش را در آغوشم بیاندازد پدر کشتگی که نداشتیم من که گناهی نکرده بودم او هم گناهی نکرده بود بسکه دوستم دارد حسادت می کند سوء ظن پیدا می کند این خیلی خوب هم است کاکا مراد می گفت زن وقتی عاشق است حسود است وقتی بیتفاوت شد یعنی که دیگر دوستت ندارد دستم را با تغیر پس زد.
-ولم کن رحیم دست به من نزنو
فریاد بلند شد.
-باز می خواهی قشقرق راه بیندازی؟خوب مرا می خواستی حالا برگشته ام دیگر!
تصور در به دری دوباره برایم خیلی مشکل بود زمستان در پیش بود چه می توانستم بکنم؟با یک شال که در زمستان نمی شد باز هم توی دکان بخوابم خانه ی اوستا هم به طور مداوم نمی توانستم بروم می فهمید که با زنم به هم زده ام نمی دانم چرا دلم نمی خواست او هم خبردار شود اصلا دلم نمی خواست احدی بداند که با زنم قهرم از خانه ام فراریم به خانه راهم نمی دد خانه مال اوست مالک اوست و صاحب اختیار مادر را هم به خاطر دایگی بچه اش رو می داد اگر تنبل نبود او را هم بیرون می کرد مدتی ساکت نشستم سرش پائین بود در قیافه اش کوچکترین بارقه ی امیدی وجود نداشت اگر آن شب کنار هم خوابیدیم از استیصال بود نه از مهر و محبت که عشق در وجود هردوتایمان نابود شده بود
روزی که من خانه بودم و محبوبه به همراه بچه حمام رفته بود مادر تعریف کرد که دایه آمده بود و خبرهای تازه آورده بود.
-دایه جان تازه چه خبر؟
- خبر سلامتي ، نزهت عاقبت زائيد ، دو قلو ، دو تا دختر مثل دسته گل ، خجسته جانم پيانو مي زند ، آدم کيف مي کند بيا و تماشا کن ، منوچهر آنقدر شيرين شده که نگو ، هزار ماشاالله ، آقا جانتان مي گويند پايت را روي زمين نگذار بگذار روي چشم من ، بچه به اين کوچکي انگار چهل سال از عمرش مي رود ، چه قدر با ادب ، چه قدر با کمال ...
- ديگر چه دايه جان
ديگر اينکه پسر خاله ات حميد خان ترياکي شده ، شب و روز پاي بساط منقل ، هر چه گيرش مي آيد ، مي کند تو حقه وافور و دود مي کند به هوا ... راستي برايت نگفتم ؟
- چي را نگفتي ؟
- که منصور آقا زن گرفت ؟
- زن که خيلي وقت است گرفته ، پسردار شدنش را هم برايم گفتي
- نه بابا آن زنش را نمي گويم ، يک زن ديگر گرفته ، سر دختر گيتي آرا هوو آورد ، اسمش اشرف السادات است ، پدرش آدم محترمي بوده ، اداره جاتي بوده ولي مرحوم شده .
- راست مي گوئي دايه جان ؟
- اوهوه ... دو سه ماهي مي شود ، يادم رفته بود برايت بگويم
- از منصور بعيد است ! حالا زنش چه کار مي کند ؟
- بيچاره منصور خودش که نخواسته ، نيمتاج خانم به زور وادارش کرده ، به منصور آقا گفته الا و بلا بايد زن بگيري ، هر چه منصور گفته والله به پير و پيغمبر من زن نمي خواهم ، گفته نه نمي شود ، بايد زن بگيري من دلم مي خواهد تمام وقتم را به نماز و روزه بگذرانم و عبادت کنم ، نمي توانم براي شما زن درست و حسابي باشم ، بيچاره نه که آبله رو است ! اين طور گفته تا خودش هم زياد سبک نشده باشد . آخر سر هم خودش دست و آستين بالا زده و اشرف خانم را پيدا کرده و براي منصور آقا گرفته ، يک دختر قد کوتاه سفيد تپل موپول ، نيمتاج خانم شد خانم بزرگ و اشرف هم شده خانم کوچيک . آن اوايل هيچ کس اشرف را به حساب نمي آورد ، خانم بالا و خانم پائين نيمتاج خانم بود ، ولي از بخت بد او زد و دختره حامله شد ، بين خودمان بماندها ! ...
دختره از ان ناتوها از آب در آمده ، مي گويند آّبش با خانم بزرگ توي يک جوي نمي رود ، گفته چرا نيمتاج خانم بايد همه کاره و کيا و بيا باشد ؟ من به اين خوشگلي و آن وقت او سوگلي باشد ؟! خلاصه روزگار را براي آقا منصور بيچاره سياه کرد ، هر چه مي گويد من از اول با تو شرط هايم را کرده بودم ، مي گويد اين حرفها سرم نمي شود من يکي نيمتاج هم يکي ، زندگي را به کام شوهرش زهر کرده ، حالا هم که نزديک به سه ماهش است ، منصور خان مرتب به نيمتاج خانم مي گويد تقصير توست که اين بلا را به روزگار من آوردي .
- خوب نيمتاج چه مي گويد ؟
- هيچ ، لام تا کام حرف نمي زند ، ان قدر خانم است که نگو ، همين خانمي اوست که زبان منصور آقا را بسته است ، فقط يک دفعه به خانم جان شما درد دل کرده و گفته اند که من شرمنده منصور هستم ، اين تکه را من برايش گرفتم .
!!؟
- پس اينطور پسر عموي گردن کلفت اش با داشتن زن رفته يک زن ديگر عقد کرده و بچه درست کرده هيچ اشکالي ندارد هيچي که هنوز هم پسر عمو جان عزيز است ، يک پا آقاست ، محترم است ، اما من بيچاره گردن شکسته دو کلام با دختر خاله ام که داشت عروس مي شد حرف زدم يکسال است تاوان پس مي دهم .
- آخه آقا منصور که خودش نرفته زن بگيرد دايه مي گفت نيمتاج خانم به زور مجبورش کرده .
- شعر و ور مي گويند مگر مرد را مي شود مجبور به ازدواج کرد ؟ دختر معصوم نا بالغ نيست که دست و پايش را ببندند و بزور بهش تجاوز بکنند ، اين حرفها چيه مادر ، تو چرا باور مي کني ؟ اينها عادت دارند عيب هاي خودشان را طوري سرپوش مي گذارند که حسن جلوه مي کند ، مرديکه با زن آبله رو خوابيدنش هم از روي انسانيت نبوده که اگر بوده سرش هوو نمي آورد .
- رحيم چرا حاليت نيست زنه خودش آستين بالا زده و رفته اين دختره را خواستگاري کرده .
- ننه جان تو چرا باور کردي ؟ مگر يادت رفته مي گفتي هيچ زني حاضر نيست شوهرش را بغل ديگري ببيند ، شوهر توي گور باشد براي زن قابل تحمل تر است تا بغل هوو .
مادر خنديد :
- خب تو حالا منظورت چيه ؟ مي خواهي زن بگيري ؟
- من ؟ به گور پدرم مي خندم يکبار غلط کردم براي هفت پشتم کافيست ، نه اما انچه سوز دارد داستان يک بام و دو هواست ، پدر پدر سوخته اش دو تا زن دارد ، پسر عموي عزيزش دو تا زن دارد ، عمويش فلان کاره است ، هيچ عيبي ندارد ، رحيم بيچاره حق ندارد نفس بکشد .
- پسر جان مگر تو بخاطر ديگري خوبي ؟ تو براي خودت گناه نمي کني ، تو براي خودت با عفت هستي کاري به کار ديگران نداشته باش ، هر کسي در گرو اعمال خودش است ، در قيامت نامه اعمال هر کس بدستش است .
- چه گروئي مادر ؟ چه قيامتي ؟ اين دنيا دارم مي سوزم کو تا آن دنيا ؟ کي از آنجا خبر آورده ؟ کي رفته دوباره برگشته ؟ خودت شاهدي که با اين غيرت الکي اش چه جوري آواره دشت و بيابانم کرد حسرت خانه به دلم بود ، من يک چيزي مي گويم تو يک چيزي مي شنوي ، پدرم در آمد ، پير شدم .
- ولش کن رحيم ، گذشت ، خدا را شکر حالا روبراهيد ، گذشته ها را بلغور نکن ، توکل به خدا بکن .
- دلم اتش گرفت غمم تازه شد اخه ...
- ديگه بعد از اين هيچي به تو نمي گويم ، تقصير من بود که خبرهاي دايه آورده را نقل قول کردم .
- نه ، بد هم نشد ، ايندفعه يک کلام گفت مي دانم چه بگويم ، مي دانم چه جوري جوابش را بدهم هر چه من کوتاه ميام ، بدتر مي کند هه هه آقا جانم منصور خان ام پدر صلواتي ها ...
اول تابستان بود باز حال محبوبه بهم شد ، دل بهم خوردگي ، سر درد استفراغ ، من بوي چوب مي دادم و اَخ بودم ، مادر هر غذائي مي پزد بويش حالش را بهم مي زند ، واه واه زن هم اينقدر بد ويار مي شود ؟ اما باز دلم شاد است بچه ديگري در راه است ، بچه را دوست دارم ، اميد دارم که بچه ديگر ارتباط مان را صيقل دهد ، رنگ خاکستري زندگيمان را روشن کند ، مادرم هم خوشحال است او هم فکر مي کند اگر چند تا بچه دور و برمان باشد زندگيمان رنگ ديگري خواهد يافت .
- مبارک باشه انشالله .
محبوبه سرگردان است ، گوئي از اينکه حامله است بسختي نگران است ، چرا ؟ دفعه اول که سر زايمان زياد اذيت نشد ، از چه مي ترسد ؟
هر چه من مي خنديدم و اظهار شادي مي کردم اخم هايش باز نمي شد ، چه شده ؟ بچه را نمي خواهد ؟
بد دل شده بودم ، فکر مي کردم با پدر و مادرش توطئه اي چيده اند ، حتما مي خواهند ببرندش ، اگر برود چه مي کنم ؟ نه اينکه دوستش داشته باشم ، نه ، کم کم دلم مالامال از نفرت مي شد ، اما زن طلاق دادن براي مرد سر شکستگي است ، چه مي دانم ديگران چه احساسي دارند ، اما براي من چنين بود ، شبها تا نيمه خوابم نمي برد دمادم صبح مي خوابيدم و مدام کسل و بي حال بودم ، به مادر سپردم اگر صبح آمد ديد خوابم ، بيدارم نکند بگذارد بخوابم ، چون بدجوري خوابم بهم خورده بود ، فکر و خيال مثل خوره به جانم افتاده بود ، به مادر گفته بودم وقتي دايه مي آيد تنهايشان نگذارد ، نگذارد پچ پچ بکنند ، مي ترسيدم ، مي ترسيدم توطئه اي در کار باشد ، مي ترسيدم نقشه بکشند و مرا بيچاره تر بکنند ، محبوبه مدام دنبال بهانه مي گشت ، مدام با من سرگران بود ، نه اينکه من نبودم اما سرگراني من عکس العمل رفتار او بود ، مثل موم توي دستهايش نرم بودم ، اگر مي خنديد پر

در می اوردم اگر اخم میکرد کسل و مغموم میشدم،گرفتار شده بودم گرفتار ،
-رحیم ظهر کجا بودی ؟
-کجا بودم دنبال بدبختی،سرکار ،باغ دلگشا که نرفته بودم
-تو که ظهرها توی دکان نمی ماندی !
-یادت رفته ؟پس ان موقع ها کی به سراغم می امدی ؟یک بعد ازظهر نبود؟از وقتی تو زنم شدی پایم را از دکان بردی
-پس چرا صبح ها تا لنگ ظهر میخوابی ؟خوب زود بلند شو برو به کارت برس عوضش ظهر بیا خانه
-بیام که چی؟تو را تماشا کنم که یا عق میزنییامثل عنق منکسره بق کرده ای؟
-خوب حامله هستم حال ندارم
-حامله نبودنت هم دیدیم..........با هفت من عسل نمیشود خوردت .
-تو سیر شده ای
-میزنم توی دهانت ها!........ان قدر سر به سر من نذار ،اقا بالا سر من شده ای !
میدانستم دنبال بهانه است،میدانستم مخصوصا من را عصبانی میکندمیدانستم همه این ها توطئه است ان که سیر شده بود،او بود ،نه اینکه من مشتاقش بودم نه،اما اول او شروع کرداول او از خودش راند،در کمال اشتیاق با تمام نیاز به سویش رفتم ،با سردترین کلمات وبا تلخ ترین نگاه ها مرا از خودش راندو کم کم من هم رانده شدم ،اشتیاق از دست دادم،افسرده و ملول شدم وهمه ی زندگیم به خورد خواب و بیداریم در غم میگذرد،خواب از سرم پریده بیدار که هستم ارزوی خواب دارم لا اقل وقتی میخوابم از دنیای واقعی اطرافم میبرم ومغزم استراحتی میکند،برایم یک خواب عمیق،ارزو شده بود،عمیق نمی توانم بخوابم وقتی بیدار میشوم بجای اینکه خستگیم از بین رفته باشد احساس میکنم کسل ترشده ام ،کوفته تر شده ام،صدای چهچه ی پرندگان که زمانی فکر میکردم اشعارعاشقانه است،ازارم میدهدصدای عزاداریست،صدای ضجه و ناله است ،افتابی که گرمابخش حیاتم بودداغم میکرد گویی کمر بسته که جزغاله ام بکند،باد که میوزید نسیم دل انگیزی بودکه بوی گل به مشام می اوردحالا که باد میوزدفکر میکنم دیو ها وشیاطین قصد بهم زدن هرچه که دارم را کرده اند اخ که رنگ طبیعت چه بد عوض شده است،حتی شوخی وبازی با پسرم هم دلم را وا نمیکندحتی درددل کردن مادر هم سبکم نمیکند
ای عشق لعنت برتو،که شیطان واقعی هستی ،تا به لب سراب میکشی ودر چاه ذلت سرنگون میکنی ،ای عشق لعنت بر تو که زهر هلاهل هستی که رویش روکش شیرین کشیده باشند ای عشق لعنت بر توکه اول میفریبی و اخر میگدازی،اول مست میکنی واخر دیوانه بندی می نمایی ای عشق لعنت بر تو که مدهوش میکنی وبد ترین بلا ها را سر گرفتاران خود می اوری.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.