قصه شب: شب سراب 91

26 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   195 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


خندید:خوب ویار همین است دیگر ،ادم از یک چیز بدش می اید فردایش همان را میخواهدمادرم با اشمئزاز سر تکان دادوبچه را با خشونت بغل زدودر حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت:
-قباحت دارد به خدا!این زن اصلا شرم وحیا سرش نمیشود.
وقتی از پله ها پایین میرفت غرغرش را میشنیدم که میگفت خیلی بی حیا شده ای......
نزدیکی های ظهر در دکان احساس کردم که دلم میخواهم برگردم خانه،رحیم ،محبوبه دارد روبه راه میشوددارد دوباره گرم میشود،توهم کمک کن،تو هم تغییر رو به بده،اینقدر در گوشه ی این دکان تنها نمان،فکر وخیال نکن،ظهرها برو خانه ،او که دیشب اغوش گرمش را به روی تو باز کرد،تو هم گرم شو،توهم سعی خودت را بکن،یا مقلب القلوب والابصاربه خدارجوع کن،از خدا کمک بخواه،خدایی که دلها رو بهم نزدیک میکنه ،زن وشوهرها رو به هم مهربان میکنه ،کینه ها را از دل ها میزداید،مگر اندفعه نکرد؟بازهم میکند همه ی زن وشوهرهاگویا از این جور برنامه ها دارند چه میدانم چرا؟ولی دارند ،اما تا اخر عمرباهم می سازند نمی دانم شاید باهم می سوزند،به هر صورت تو سعی ات را بکن او یک قدم امده تو مردی تو از او بزرگتری،تو دو قدم بروجلو دکان را بستم ،گویی دوباره پر دراوردم ،سر راهم ،روی چهار چرخ انار نو برانه میفروختند چهارتا انار درشت خریدم ،سر الماس محبوبه انارمیخورد اینار هنوز معلوم نیست چی میخواهد بخورد هرچه میخورد بالا می اورد،اما انار ترش و شیرین است به هر مزاجی میسازد،انشاالله بخورد،فکر اینکه بچه ی مرا در دلش دارد سر شوقم اورده بود،بازهم داشتم گرم میشدم ،اگر اینبار دختر بیاورد خوب است،یک پسر داریم یک دختر داشته باشیم جور است،تازه پسر هم باشد بد نیست دو تا پسر ان هم خوب است،الماس همبازی پیدا میکندباهم میدوند باهم بازی میکنندباهم کشتی میگیرندمن همیشه تنها بوده ام برای همان حالاهم گوشه گیر شده ام،دیر جوشم ،دوست واشنایی ندارم یک دوست صمیمی که هم سن من باشداوستا را دوست دارم اما پدر من است هم زبان من نیست تا بحال نگفته ام که محبوبه چه بلایی به سرم می اورد وچه به روزگارم می اوردتا بحال نمیداند که از دست محبوبه فرار کرده ام به همراهش به بندر رفتم فرار نکرده بودم ،بیرونم کرده بود گفته بود برو
ول کن رحیم دوباره گله ها را نکن-از دست رفیقان چه بگویم گله ای نیست،گرهم گله ای است حوصله ای نیست-گذشته را ول کن از دیشب شروع کن دیشب به گذار اغاز تولدی دیگر برای زندگیمان باشد،تولد دومین فرزندتان ،فرزند تو ومحبوبه،دختری که ماه ها به خوابش میدی ،وبا تمام وجود درتمنایش بودی به ان محبوبه فک کن به ان مجبوبه ای که دل از کف ات ربوده بود.
-سلام مادر
-سلام رحیم چه عجب ظهر امدی ؟من اصلا به اندازه غذا درست نکرده ام دیدی چه شد؟
-مشکلی نیست مادر بیگانه که نیستم با نان میخوریم نان داریم؟
- به اندازه نیست میروم می خرم
-کومحبوبه؟
-رفته حمام ،رحیم این محبوبه خیلی بی حیا شده ،داشت میرفت سوال کردم کجا،گفت حمام گفتم :دوروز پیش رفته بودی حمام گفت من که تقصیر ندارم از رحیم بپرسید چرا؟....
توی دلم بدم نیامدخب حرف راست را گفته بوداما همه ی حرفهای راست را که نباید اینجور وقیحانه برملا کرد گفتم :
-مادر توهم زیادی توی کارهای خصوصیش دخالت میکنی ،خودت را به ان راه میزدی چه کار داشتی ؟
-وا!نپرسم کجا میرود؟
- وقتی بقچه حمام زیر بغلش است پرسیدن ندارد
- زیر چادر از کجا بفهمم چی زیر بغلش است؟خوبه خوبه کمتر طرفداریش را بکن قبول کن حیا ندارد.حوصله ی جرو بحث نداشتم رفتم دنبال نان .
روده بزرگم روده ی کوچکم را میخورد،به شدت گرسنه بودم ،اول ناهار الماس را دادیم خوردمن هم ناخنک زدم ،ساعت دو شد نیامد ،سه شد نیامد یعنی چه؟
کجا رفته مگر می شود هشت ساعت تمام توی حمام ماند
می گم رحیم ما ناهارمون را بخوریم مال محبوبه را همینجا می گذاریم روی سماور گرم بماند
باشد بخوریم بعد از ظهر قراره یکی بیاد توی دکان کارش را تحویل بگیرد بده بخورم اگر نیامد پیش الماس می مانم تو برو سری به حمام بزن ببین چه خبره
دل توی دل نبود نمی توانستم تصمیم بگیرم که به چه فکر بکنم اینهمه مدت نزدیکی های ساعت چهار صدای در آمد یک ضربه به در خورد مادر توی حیاط بود دوید به طرف در آمد آمد
از پنجره نگاه می کردم منتظر بودم از حمام آمده بوی گل می داد
فریاد مادر به گوشم رسید رحیم بیااابیاااا
از پله پریدم پایین دویدم به طرف در کوچه وای خدای بزرگ محبوبه جلوی در دراز به دراز افتاده بود چی شده چرا افتاده
مثل اینکه غش کرده ببرش توی اطاق
با دستی زیر زانوها و با دست دیگر زیر سرش را گرفتم و مثل پر کاه از زمین بلندش کردم وقتی چادرش بلند شد بقچه حمامش را دیدم که زیرش افتاده
اسباب حمامش ننه اسباب حمامش را بیاور
مادر بقچه حمامش را برداشت تند تند از پله ها بالا رفت و تا من به اطاق برسم تشک اش را توی اطاق کوچک پهن کرد و شمد روی آن کشید نگاهی توی صورتش انداختم پیشانی اش پر از عرق درشت بود محبوبه جان چی شده توی حمام حالت به هم خورد
مادرم با بی حوصلگی گفت بگذارش زمین او که حمام نبوده
عصبانی شدم مادر باز هم سرلج داشت با فریاد پرسیدم از کجا فهمیدی
از موهایش که خشک است از این که همان لباس های صبح تنش است از اینکه بوی حمام نمی دهد
محبوبه را آهسته روی تشک گذاشتم نمی دانم کجایش درد گرفت بخودش پیچید
مادرم آهسته چادر را از سرش برگرفت هوا گرم بود به من گفت بلندش کن شمد را از زیرش بیرون بکشم دوباره بلند شدم مادر با وحشت گفت
رحیم ببین خونریزی کرده
کنار تشک اش زانو زدم به خونی که دامن و ملافه و تشک را سرخ کرده بود خیره شدم وحشتناک بود گویی سر گوسفندی را بریده اند محبوب جان چه شده چرا زمین خورده ای آخر آخر چرا تمام وجودم مالامال از دلسوزی و همدردی شده بود محبوب عزیز من چرا این بلا سر تو آمد مادر برخلاف من حالت تهاجمی داشت گویی رفته رفته عصبی تر می شد دامنش را بالا زد و بین پاهایش را ورانداز کرد اول مات اش برد و بعد با غضب گفت
دختره آب زیر کاه زمین خورده نه جانم زمین نخورده رفته داده بچه اش را پایین کشیده اند
گویی صاعقه ای بر فرق سرم کوبیده شد چیزی راه گلویم را گرفت هی قورت دادم پایین نرفت
چی چی گفتی
هیچی رفته بچه اش را انداخته
بچه اش کی گفته این بچه فقط مال اوست کی به او این حق را داده بی اجازه من بی خبر ازمن بی اراده دستم را بالا بردم تا یک سیلی زیر گوشش بزنم ای عفریته هفت خط ای جادوگر حرامزاده مادر دستم را میان زمین و هوا گرفت
چه کار می کنی می خواهی او را بکشی خودش دارد از زور خونریزی می میرد برو حکیم بیاور
چه خبرته سر می بری
زنم دارد از دست می ره
آخ بمیرم برات بدو بدو
بی آنکه متوجه شوم به زنی سخت تنه زده بودم که سرم دادکشید اما وقتی فهمید چرا می دوم عصبانیتش به محبت تبدیل شد دویدم نفس نفس می زدم اصلا چشمم اطرافم را نمی دید جلوی چشم ام قیافه رنگ پریده محبوبه بود و ملافه پر از خون وقتی رسیدم جلوی در قابله ای که الماس را بدنیا آورده بود در را زدم تازه متوجه شدم که با کفش های کهنه مادر که پشت شان را خوابانده و توی خانه می پوشید این همه راه را دویده ام
تمام شب من و مادر بالای سر محبوبه نشستیم بی هوش بود رنگ پریده و نزار آخ که وقتی زبانش کار نمی کرد چقدر مظلوم و دوست داشتنی بود الماس مدتی دور و برش چرخید
الماس جان بیا بگیر پهلوی مادرت بخواب اوف شده
انگشت کوچکش را می زد روی صورت مادرش و با تاسف می گفت اوف اوف
مادر تکیده شده بود هیچ حرف نمی زد غمی بزرگ توی چشمهایش بود که نه فقط مختص این لحظه و این جریان بود بلکه غم بدبختی پسرش بود
رحیم رحیم اگر صبح بیدار نشد برو یک حکیم حسابی بیاور
مادر قابله که بهتر از حکیم حالیش می شود که چی به چیه یک مرد از کجا بفهمد چه بر سر یک زن آمده
می فهمد پسر جان می فهمد تجربه دارد قابله فقط بچه را به دنیا می آورد که اگر هم نباشد خود بچه بی کمک دیگری به دنیا می آید
حالا بگذار صبح بشود
من دلواپس به هوش آمدنش نیستم خون امان نمی دهد می ترسم
چی می شود خون بند نیاد چی می شود
خدا به دور خون می بردش
یعنی چی می برد

مادر با ناراحتی نگاهم کرد و با صدایی که گویی از ته چاه در می آید گفت
می میرد پسر می میرد
آنقدر آسمان را نگاه کردم ستاره ها را شمردم خدا خدا کردم تا صبح شود گویی شب ده برابر شده بود گویی آفتاب بنا نداشت بیرون بیاید نه خواب داشتم نه آرام اگر می توانستم بخوابم اینقدر بدبختی نمی کشیدم مادر چادرش را رویش کشیده بود به دیوار تکیه داده بود گاه چرت می زد گاهی می پرید اما من تا صبح چشم بر هم نگذاشتم
خدایا من نمی دانستم اینقدر محبوبه برایم عزیز است خدایا نمی دانستم اینقدر محبت اش در دلم ریشه کرده خدایا مرا ببخش این بار محبوبه را به من ببخش دوستش دارم خدایا روا مدار الماس بی مادر شود بدبخت می شویم بدبخت
بالاخره صبح شد کدام شب صبح نشده است
چیزی بخور از پا می افتی
نه اشتها ندارم
یک چایی تلخ
دویدم باز هم همه راه را دویدم بین منزل ما و خانه اوستا حکیمی را سراغ داشتم پیرمردی بود خمیده با عینک دسته دار که گاهی روی دماغش می گذاشت و گاهی بر می داشت
دستم به دامنتان زنم دارد از دست می رود
چه شده
خون دارد می بردش
آخه چه شده زاییده پا به ماه است
رویم نمی شد بگویم چه بلایی سر خودش و سر ما آورده درشکه گرفتم و حکیم را بردم خانه حکیم وقتی محبوبه را دید سرش را با تاسف تکان داد دورو بر اطاق را نگاه کرد الماس کنار مادر کز کرده بود
مگر چند تا بچه دارد که این یکی را رد کرده
همین یکی است
حکیم لبهابش را ورچید یعنی چه کجا این بلا را سرش آورده
نه من می دانستم نه مادرم خجالت کشیدیم حرفی بزنیم یک نسخه بلند بالایی نوشت و رفت دویدم دنبال دوا مادر گفته بود جگر گوسفند هم برم کبابش کنیم بدهیم بخورد جان بگیرد جای اینهمه خون را باید پر کرد
آن شب هم مثل شب قبل گذشت خدایا یک کلام حرف بزند چشمش را باز بکند تمام شب دستش توی دستم بالای سرش نشستم می ترسیدم تن اش سرد شود و من نفهمم با دستهایم گرمای تنش را احساس می کردم و می دانستم که هنوز زنده است
الماس هم ملول شده بود گاهی سرش را روی پای مادرش می گذاشت و ساکت دراز می کشید گاهی توی بغلش می نشست و موهای مادرش را نوازش می داد مادر طفلی هی کهنه می شست خشک می کرد من محبوبه را بلند میکردم و او زیرش را عوض می کرد
رحیم فکر نمی کنی به پدر و مادرش خبر بدهیم
که چی
اصلا نمی توانم بگویم چه می شود اصلا سرم سوت می کشد وقتی فکر می کنم
مگر ما کردیم مگر ما خبر داشتیم دختر بی شعور خودشان کرده ما چه بکنیم
ای پسر ای پسر اینها همه درست اما اگر زبانم لال بلایی سرش بیاید ترا ول نمی کنند
مادر خوب فکر کرده بود حق با مادر بود پول داشتند زور داشتند تا بوده پول حق را خریده اند با زر و زور مظلوم را کشته اند چه بکنم خدایا
آن پدرسگی که این بلا را سرش آورده کیه آخر بروم دنبالش خودش بیاید ببیند چه خاکی به سرمان می کند
آخه نمی شناسیم که نمی دانیم که کجا رفته پیش که رفته
برو حمام بپرس شاید آنها خبر داشته باشند
پسر این اصلا قصد حمام نکرده آنها همه نقشه بود همه حقه بود ما را گیر آورده بود
چه جوری نفهمیدم چه می خواد بکند عجب ما را خام کرد
مادر ساکت ماند نمی دانست چه بکند داشت فکر می کرد مدتی به سکوت گذشت محبوبه بیهوش بود الماس خوابیده بود مادر بیچاره چرت می زد و من در دنیایی از غم غوطه می خوردم
خدایا جز چند ماهی بقیه زندگی مشترک ما تلخ بود همیشه قهر بودیم همیشه دعوا کردیم شیرینی آن چند ماه ارزش این همه بدبختی را داشت آن عشق سوزان ارزش این تحقیر جانگذاز را داشت اگر دوستم داشت آیا بچه مان را می گشت بفکر آخرین حرفهایش بودم چه گفت آخرین کلامی که با هم حرف زدیم چه بود
آخرین شب آری شب قبل از این ماجرا شب چهارشنبه چه شبی بود بعد از ماه ها شب خوبی بود مرا زیر و رو کرد مرا تکان داد همه گله هایم فروکش کرد هنوز در سکر آن شب بودم که گویی پتک بر مغزم فرود آمد ای احمق نادان آنها همه نقشه بود آن همه عشوه و ناز حیله زنانه بود همه حقه بود می خواست چهارشنبه بهانه ای برای بیرون رفتن از خانه را داشته باشد حمام را بهانه کند کی می تواند جلویش را بگیرد پس بی من نمی توانست بخوابد کشک بود چرا نمی خواست مرا نمی طلبید من وسیله بودم وسیله ای برای کشتن بچه مان وای خدایا
رحیم می گم برو دنبال دایه خانمش بگذار بیاید ببیند چه حال است
هر کاری بگی میکنم جز این نمی توانم آنجا نمی توانم
آخه پسر خدا نکرده زبانم لال
زبانت لال که چی می میرد چه بکنم بگذار بعدا هر چه با من می خواهند بکندد حالا بنشینم غصه زندگی خودم را بخورم
صدای در بلند شد نا نداشتم بلند شوم ماشالله مادر قدرت مقاومتش بیشتر از من بود بلند شد رفت دم در مدتی طول کشید تا بیاید هر حرکتی مرا امیدوار می کرد انشالله یکی از راه برسد خوش خبر باشد انشالله همان کسی که این بلا را سرش آورده برای احوالپرسی بیاید انشالله پدرش باشد انشالله مادرش باشد
صدای بالا آمدن مادر از پله ها شنیده شد
کی بود مادر
زن آقا سید صادق بود همراه مرتضی پسرش دنبال الماس آمده بودند که برود بازی کنند گفت درتان بسته است نگران شدیم الماس پیدایش نیست فکر کردیم مریض است
چه گفتی
حال و احوال را گفتم دل نگران شد گفت خوبه آقا رحیم بره دنبال دکتر حجت خیلی دکتر خوبیه بالای شهر نشسته دکتر اعیان اشراف است
وای خدا این اعیان اشراف دم مرگ هم باید بالاسر مرده هایمان حاضر شوند اسم دکتر حجت را شندیه بودم می دانستم آن بالا بالاهاست پیش اش بروی یک عالمه می گیرد تا چه برسد بیاید توی خانه آن حکیم زپرتی ته کیسه ام را با نسخه اش و کرایه رفت و برگشت اش و حق القدمش بالا آورد این را چه بکنم
رحیم برو پسرم حالا محبوبه هر غلطی می کرد به جای خودش دختر مردم است مادر الماس است زن تست خدا نگرده بعدا پشیمان می شویم و ندامت ما را می کشد که ایکاش دکتر حجت را بالای سرش می آوردیم و نیاوردیم
ساکت بودم چه بگویم
رحیم این دست و آن دست نکن در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
بلند شو شب برو بیار جمعه است حتما توی خانه اش است
از کجا معلوم چله تابستان شاید رفته بیرون شهر
تو برو اگر نباشه دیگه مصلحت خداست تو سعی ات را کردی
آخه مادر
چیه آخه ندارد بالاخره باید دختره بلند شود بیدار شود
والله چی بگم چه جوری بگی حرفت را به مادرت بگو خودت هم از پا افتادی رنگ به صورت نداری شب تا صبح چشم روی هم نمی گذاری اینجوری مگر می توانی بری کار بکنی بلند شو بلند شو
مادر آخه از آنجا تا اینجا میدانی کرایه درشکه چند می شود
خب بشود چه بکنم دیگه پیش آمده نباید پیش می آمد بی عقلی زنت است خودسری یک دندگی هیچ کس را به حساب نیاوردنش است چه بکنیم
والله مادر پول ندارم
الهی قربان تو بروم بیا بیا مادر چارقدش را باز کرد گوشواره هایش را در آورد داد به من ببر ببر اینها را برو دنبال دکتر
روز جمعه همه جا بسته کجا ببرم بفروشم
پای پیاده به هر جایی که امیدی می رفت سر زدم هیچکس را پیدا نکردم چه بکنم چه بکنم میخواستم بروم پیش اوستا از او قرض بگیرم اما رویم نشد می پرسید چه شده چه می گفتم به یک بیگانه راحت تر می توانم بگویم که زنم سر خود رفته این کار را کرده اما به آشنا نمی توانستم بگویم تصمیم گرفتم بروم پیش دکتر و جریان را بگویم و شاید گوشواره های طلا را با خودش معامله کنم در بزرگی با رنگ قهوه ای سوخته تراشکاری عالی درشکه رو در را زدم چند بار بالاخره پیرمردی لنگان لنگان آمد
کیه
باز کنید مریض دارم
آقای دکتر جمعه ها مریض نمی پذیرند
دستم به دامنتان زنم دارد از دست می رود
گفتم آقای دکتر جمعه ها مریض نمی پذیرند
شما را قسم می دهم به خدا از راه دور آمده ام نا امیدم نکنید
صدایی از دور به گوش رسید به من نشنیدم چی گفت یا پرسیدکه پیرمرد گفت
میگه زنش دارد میمرد مدتی سکوت شد و بعد صدای پای محکمی مثل راه رفتن یک صاحب منصب ارتش به گوش رسید و در با صدای خشکی رو پاشنه چرخید و باز شد
آقای دکتر جلو ایستاده بود و پیرمرد پشت سرش
سلام آقای دکتر دستم به دامنتان زنم دارد از دست می رود
سلام چشه
خونریزی آقای دکتر دو روز خون میره
زاییده
نه نزاییده ...چه بگویم چطوری بگویم
چند ماهه حامله بود پا به ماه بود
نه آقای دکتر تازه بود ویار داشت
خانه ات کجاست
گفتم از کجا آمده ام وکجا می خواهم ببرمش
اوووه اوووه اینهمه راه برو درشکه بیار
دویدم دنبال درشکه تا برگردم کیف به دست توی حیاط وسیع اش قدم می زد وقتی توی درشکه نشست و به پشتی درشکه تکیه داد نگاهی توی صورتم کرد و پرسید
چند وقته عروسی کرده ای چند تا بچه داری
توضیح دادم دست پاچه بودم صدایم می لرزید
گفت نگران نباش حالا دیگه نگرانیم فقط محبوبه نبود بلکه نمی دانستم چه جوری موضوع گوشواره ها را باهاش حل کنم آیا قبول می کند که حق القدم خودش را بردارد و بقیه بهای گوشواره ها را به من بدهد
محبوبه را معاینه کرد عرق شرم بر پیشانی من نشست جلوی چشم خودم همه جای زنم را دید مادر از اطاق بیرون رفت تاب نگاه کردن نداشت ای زن لعنت بر تو که با ما چه کردی با دستش محکم زیر شکم محبوبه را فشار داد به اندازه یک کاسه خون ریخت بیرون لخته لخته دکتر سرش را تکان داد دل من فرو ریخت روی طاقچه دواهایی که حکیم قبلی داده بود دیده می شد
بیار ببینم چی خورده
همه را آوردم یکی یکی نگاه کرد دو تا را برداشت گذاشت کنار اینها را باز هم بخورد نسخه نوشت یک نسخه طولانی تر از قبل تقویت اش باید بکنید پدر خودش را در آورده قرص آهن نوشتم بخورد ویتامین نوشتم شربت تقویت نوشتم خودش را با صابون بشوید تا عفونی نشود این کهنه ها را بعد از شستن با اطوی داغ اطو کنید حمام می رود تو خرینه نرود آلوده است تو هم فعلا کاری به کارش نداشته باش دندان روی جگر بذار تحمل کن تا زخم اش خوب شود تو هم باید تمیز باشی تو هم خودت را بشور دیگه بقیه دست خداست این ها کاریست که از دست ما بر می آید یا الله
دلم شروع کرد به تاپ تاپ زدن چه جوری گوشواره ها را پیش بکشم خدا جراتم بده خدایا کمکم بکن
آقای دکتر صدایم لرزید چه بگویم
برگشت نگاهم کرد
خیلی دوستش داری
هه من در چه فکرم این خدا بیامرز در چه فکر است
آقای دکتر خیلی ببخشید گوشواره ها را از جیبم در آوردم و جلویش گرفتم نگاهی به گوشواره ها کرد نگاهی توی صورت من انداخت

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.