قصه شب: شب سراب 92

28 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   197 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby





یک ماه از ان ماجرا گذشت ،در طول این یک ماه نه محبوبه سراغ مرا گرفت ونه من دیگر توی اتاقش قدم گذاشتم ،توی اتاق دیگر همراه مادر صبحانه و شام میخوردم وهمانجا میخوابیدم .
-می دانی رحیم ؟نمی خواهم تو زندگیت دخالت کنم ،اما اگر محبوبه پول نداشت این بلا را سر خودش وما نمی توانست بیاورد،پرس وجو کردم هفتاد هشتاد تومان برایش اب خورده داده ،اگر نداشت بچه تو را نفله نمیکرد
-پول پدرش است چه بکنم ؟
-مگر پدرش دوماه چقدر می دهد؟
-سی تومان
-با سی تومان که انهمه سرخاب وسفید اب،لباس کرپ داشین،پول خیاط نمیشه داد زیاد هم اوردوجمع کرد،هر دفعه دایه میاد میره اقلکن پنج تومانی بهش نمیده
حساب مادر درست بود من هم هرچه در می اوردم در اختیار محبوبه بود ،هر وقت پول میخواستم او با کلیدش باز میکرد ومن بر میداشتم
راست میگفت سه تا حکیم ،در عرض دو روز کلی از من پول گرفتند،انهم برای یک معاینه ،نمی دانم کدام پدر سگی این بلا رت به سرش اورده چقدر چاپیده چه داده چه گرفته شاید انگشترش را داده شاید گردن بندش را داه ،من گردن شکسته که شوهر نیستم خبر از رفت وامد زنم داشته باشم ،انگ بی غیرتی به پیشانیم خورده ،زنم رفته و بچه ام را پایین کشیده ونعش اش را پشت در کوچه پیدا کرده ام اینهم مزد اینهمه خدمت که برایش کردیم یک دستتان درد نکند نگفت یکماه است نمی گوید رحیم مرده است یا زنده ،نمی گویم بیاد این اتاق لااقل از انجا صدایم کند یکبار از مادر پرسید رحیم چه خاکی توی سرش میکند ؟
هرچه صبر کردم خبری نشد،اوضاع مالیم افتضاح بود ،اوضاع جسمیم هم دل به دریا زدم رفتم اتاق کوچک
نه سلامی نه علیکی هیچ نگفت ،با بی اعتناعی به در چشم دوخته بود،احساس کردم خون در رگ هایم به جوش امده،مغزم سوت کشید ،می خواستم برگردم والا ممکن بود منفجر شوم ،جعبه ی پول روی تاقچه بود ،کلید همیشه پهلویش بود ،شاید پولی ان تو باشد
-من پول لازم دارم
-این ماه هنوز دایه نیامده پول ندارم
عجب زن بی پشم ورویی است گویا تا بحال از پول پدرش زندگی میکردیم ،گویا من همیشه دستمزدم را تحویلش نمیدهم ،اصلا من میدانم با پولی که دایه می اورد چه میکند ؟
-گفتم من پول لازم دارم پول ها را چه کردی ؟
-خرج کردم
- خرح ادم کشی ؟رفتی بچه ی من را انداختی؟تمام دار وندارمان را به که دادی؟بگو پیش کی رفته بودی؟همین که جلوی چه کسی دراز کشیده و خودش را در اختیارش گذاشته بود خودش مسئله بزرگی برای من شده بود ،دلم چرکین بود ،می خواستم بشناسمش ،بروم ببینم چه جور ادمی است می ترسیدم فکر بکنم که مرده بوده..........
با دستپاچگی بدون اینکه جواب سوالم را بدهد گفت :
-هرچه پول داشتم زیر چراغ لاله گذاشته ام بردار برو
انگار ارث پدرش را میدادیا من جیره خوارش بودم،پول خودم بود،اما چه پولی؟همه همه سه تومان سی شاهی زیر لاله بود .
من هیچوقت دلواپس امدن نیامدن دایه نبودم ،اصلا توی خانه نبودم که ببینم امد یا نه،پول هم که به من ارتباط نداشت ،خودش میگرفت خودش بذل و بخشش میکرد،اما ایندفعه چون محبوبه ضعیف و لاغر شده بود متوجه برخورد دایه بودم می خواستم ببینم چه خواهد گفت این می گوید چه غلطی کرده و دایه چه عکس العملی نشان خواهد دادبالاخره ما با مادرش اشنا نشدیم فعلا مادر واقعیش همین دایه خانم است ،دلم می خواست دو کلام نصیحتش میکرد می گفت که کارهایش همه غلط است ان از عاشق شدنش این هم از بچه کشتنش
-این دایه نیامد ؟
-نه نمی دانم چرا ؟دلم شور میزند
می خندیدم ،نترس هیچ طوری نشده ،پول ها را برداشته وزده به چاک
در طول این مدت فهمیده بودم دل محبوبه برای دایه شور نمیزند بلکه نگران مقرری ماهانه است که بگیرد وبذل و بخشش کندسرمه و سفیداب بخردو لباس بخرد
بطوری که مادر تعریف میکرد یک روز صبح ،سرحال وشاداب از خواب بلند شده لباسش را عوض کرده بزک کرده سرمه کشیده لپ هایش را قرمز کرده نشسته کی؟سر ظهر،وقتی که من نبودم مدتها بود دیگر ظهر خانه نمیامدم
مادر می گوید :امروز کبکت خروس می خواند چه شده ؟
-هیچی فقط خوشحالم
-چرا؟
-هیچ همینجوری
-باز نقشه ای داری ؟
مادر ماتش برده بود که چه کسی وچجوری با این دختر در ارتباط است که بهش خبر رسیده بود دایه امروز می اید،وگویا خودش هم فهمیده چه غلط گنده ای کرده نخواسته دایه از رنگ و روی پریده اش متوجه موضوع بشود انروز هفت قلم ارایش کرده ورنگ پریده اش را زیر هفت قلم سرخاب سفیداب پنهان کرده
مادر می کوید صدای در بلند شددایه امد محبوبه پا برهنه از پله ها به پایین دوید
-ئایه جان کحا بودی ؟چه شده ؟دروغ نگو از چشمانت میفهمم اقا جانم طوری شده ؟خانم جان؟پس چه شده ؟می دانم یک اتفاق افتاده زود بگو
دایه گفت :بر شیطان لعنت دختر زبان به دهان بگیر ،نه اقا جانت طوری شده نه خانم جانت هیچ خبری نیست ،یک چایی به من نمیدهی ؟
نشست وچایی خورد،دو دستی مقداری پول جلوی محبوبه گذاشت ،باید ببخشی دیر شد گرفتار بودیم
- دلم از حلقم در امد تو که مرا کشتی بگو ببینم چه شده ؟
دایه سرش را پایین انداخت وبا گل های قالی بازی کرد !چه بگویم محبوب جان ناراحت میشوی ...اما ،امااشرف خانم ....
-اشرف خانم زن منصور چه شده ،بگو دیگر
-سر زا رفت ،دایه با گوشه چار قدش اشکش را پاک کرد
-سر زا رفت ؟یعنی جه ؟
-هفت ماهه دردش گرفت ؛از بس که چاق شده بود خدابیامرز میخورد ومیخوابید قد کوتاه هم بود این اخری شده بود عین دبوم غلتان ،دست وپایش عین متکا ورم کرده بود ،انگشت میزدی جایش فرو میرفت سفید میشد ،باید صبر میکردی دوباره به حالت اولش برگرددهیچ کفشی به پایش نمی رفت این اخری ها یه جفت کفش ازکفش های منصور اقا را می پوشید هرچه میگفتند کم بخور پرهیز کن راه برو تا راحت زایمان کنی گوشش بدهکار نبود چهل پنجاه روز پیش یکدفعه دردش گرفت سر هفت ماهگی افتاد به خونریزی سه شبانه روز درد کشید هر چه حکیم ودوا در شهر بود منصور خان برایش اورد از زیر سنگ هم شده می کشید و می اوردشان بالای سرش بیچاره خانم بزرگ,نیمتاج خانم را می گویم با آنهمه برو بیاو خدمو حشم خودش خم شده بود کمر بستهء هوو و خدمتش می کرد ولی چه فایده روز سوم تمام کرد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.