قصه شب: شب سراب 93

29 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   1090 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


من دیر وقت شب آمدم پسرم در اتاق مادر بزرگش در ان سوی حیاط خوابیده بود شام می خوردیم که مادرم گفت امروز دایه خانم این جا بود.
به به پس مبارک است پول رسیده.
فهمید دستش را خوانده ام ودلواپس دایه خانم جانش نمی شود چشم براه پول است برای همین گفت:
ول کن رحیم حوصله ندارم.
پس تو کی حوصله داری؟
مادرم گفت:صبح که خوب وسرحال بودی ولی وقتی دایه جان تشریف اوردند وخبر تمام مرگ ومیرهای شهر را دادند از این رو به ان رو شدی.
حق با مادر بود دایه خانم هیچ لزومی نداشت خبر مرگ ها را برای محبوبه بیاورد به جهنم که زن دوم پسر عمویش مرده بود,...خورده بود هوو شده بود هر که خربزه می خورد پای لرزش هم باید بنشیند من که تا آن لحظه خبر از خبرها نداشتم کنجکاوانه پرسیدم:
مرگ ومیر,خبر مرگ چه کسی؟
گفت اشرف زن منصور وزد زیر گریه.
اا!!!!؟؟؟..اوهو..اوه.. من فکر کردم چی شده!زن..دوم...پسر عموی...توو.. سرزا رفته؟تو هم که اورا اصلا ندیده بودی .حالا غمبرک زده ای که چه؟
سالی هزار نفر سر زا می روند توو باید برای همه عزاداری کنی؟
رحیم او یک زن جوان بوده بلاخره ادمی را ادمیت لازم است.
ده..که اینطور!پس چرا آنوقتی که رفتی بچه خودت را تکه تکه پایین کشیدی ادمیت لازم نبود!
مادرم که گویی این سخنرا مدتی می خواست بگوید ونمی گفت به تندی گفت:والله همین را بگو.
تو میروی بچه خودت را , بچه مرا بی اجازه من, بی خبر از من می اندازی بعد می ایی برای اشرف خانم آبغوره میگیری؟تو هم خیلی ادم هستی؟قسم حضرت عباس را باور کنم یا دم خروس را؟
آن بچه نبود یک لخته خون بود انداختمش چون دلیل داشتم.
دلیل داشتی؟مثلا بفرمایید ببینم دلیلتان چی بود؟
مادرم گفت:جانم دلیلش این است که می خواهد به قر وفرش برسدصبح به صبح بزک دوزک کند وبه خودش ور برود,تو جان بکنی ومن هم کلفتی کنم,ایشان بشوند خانم پایین وخانم بالا وبنشینند وفقط دستور بدهند که به این نگاه نکن با آن حرف نزن کوکب را نگیر مبادا از زن دیگری بچه دار بشوی ها!ولی خودش میرود بچه تو را می اندازد نا آزاد باشد تا کشبه کشمش شود وتو بگویی بالای چشمت ابروست پسرش را بردارد ویا علی مدد برود خانه پیش خانم جونش.
دیدم آنچه را که من در زوایای دلم دارم مادرم به زبان اورد منتظر عکس العمل محبوبه بودم که مثلا بگوید نه همچو چیزی نیستدلیلش حال بدم بود ویار مشکلم بود صدایش در نیامد با عصبانیت فریاد زدم:
دروغ می گوید؟دروغ می گوید؟
رحیم,تو را به خدا دست بردار.
این بعنی چه؟یعنی هر چه مادرم گفت عین حقیقت است فریاد زدم:
از من بچه نمی خواهی هان؟عارت می آید؟حالا من اخ شدم توی دکان نجاری که داشتی مرا می خوردی یادت می آید.
آنوقت بچه بودم حالا می فهمم چه غلطی کردم.
سیلی محکمی توی گوشش خواباندم,مادرم گفت حقت بود
در حالیکهبا یک دست گونهاش را گرفته بود رو به مادرم کرد وگفت:خانم شما نماز میخوانید؟
نه فقط تو می خوانی.
نماز می خوانیدو اینطور میانه یک زنو شوهر را به هم می زنید؟رویتان می شود که این آتش را به پا کنیدو بعد رو به خدا بایستید؟از ان دنیا نمی ترسید؟
اخر چه فایده ای از این کار می برید؟ بدبختی من چه نفعی به حال شما دارد؟چه هیزم تری به شما فروخته ام؟غیر از عزت واحترام هم کاری کرده ام, از خدا بترسید من که از شما راضی نیستم.
چته؟چرا صدایت را سرت انداخته ای؟
رحیم با من اینطور نکن اسیری که نیاورده ای رفتم بچه ام را انداختم خوب کاری کردم می دانی چرا؟از دست تو از دست مادرت وطعنه های او نمی خواهم دیگر بچه نمی خواهم بچه دار شوم که بیشتر اسیر عذاب تو و مادرت بشوم؟دیگر کارد به استخوانم رسیده دلم می خواهد سر به بیابان بگذارم و بروم.
شما ها دیوانه ام کرده اید چه قدر نجابت کنم؟چه قدر کوتاه بیایم؟یک وقت دیدی بچه ام را برداشتم ورفتم ها..
بچه ات را برداری وبروی؟پشت گوشت را دیدی بچه ات را هم دیدی,آنقدر بچه توی دامنت بگذارم که فرصت سر خاراندن هم نداشته باشی ..
حالا این یکی را انداختی بقیه را چه میکنی؟از این ببعد باید سالی یکی بزایی در حالیکه اینها را می گفتم قیافه اش را در حالی که حامله بود جلوی چشمم مجسم کردم تپل وخوشگل می شد,رفتم به طرفش دستش را گرفتم وبه طرف اطاق کوچک کشیدم.
نکن رحیم حالش را ندارم مریضم دست از سرم بردار.
مادرم که دید حالت آشتی پیدا کرده ام بلند شد و از اطاق بیرون رفت.
محبوبه دستش را با نفرت از دستم بیرون کشید گفتم:
تو مریض هستی؟تو هیچ مرگت نیست چه مرضی؟حکیمو دکتر توصیه کرده بودند تا یکماه هوایش را داشته باشم حالا پنجاه روز بیشتر گذشته بود اخه من چگونه همه چیز را تحمل کنم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.