قصه شب: شب سراب 94

30 شهریور 1391   maryam.pourmohammadi   آیتمهای روزانه و سرگرمی » قصه شب   0 نظر   284 بازدید   |

شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


يک ماه ، دو ماه ، سه ماه ، شش ماه ، و يک سال ديگر سپري شد ، پسرمان پنج ساله بود و محبوبه حامله نمي شد حتما يک دردي داشت ، حتما مريض بود عيبي علتي ، يک چيزي من که حکيم نيستم بدانم يک روز پيشنهاد کردم که در فکر معالجه باشد .
- برو پيش حکيم .
همراه مادرم رفته بودند پيش حکيم علفي ، مقداري جوشانده و کفلمه گرفتند و آمدند ، طفلي مادرم هر روز خودش علفيات را دم کرد و بخورد محبوبه داد . يک ماه ، دو ماه باز هم خبري نشد ، الماس شش سالش را تمام کرده بود ، واقعا ديگر مي بايست بچه دار مي شديم .
يک روز صبح زود که از خواب بيدار شدم برف باريده بود قبل از آنکه صبحانه بخورم پارو را برداشتم و رفتم بام را پارو کنم ، گويا از صداي برخورد پارو با بام هم محبوبه بيدار شده بود هم الماس ، آمدم پائين حياط را هم پارو کردم و رفتم توي اطاق .
الماس و محبوبه ناشتائي شان را خورده و تا گردن پهلوي يکديگر زير کرسي فرو رفته بودند . منظره قشنگي بود ، دو عزيزم کنار هم ، دستهايم يخ کرده بود ، در حاليکه دستها را به هم مي ماليدم خطاب به پسرم گفتم : الماس خان عجب هواي سردي شده !
محبوبه گفت : ديدي خوب شد که توي حياط نرفتي ! وگرنه سرما مي خوردي .
فهميدم وقتي من توي حياط بودم الماس مي خواسته بيايد پهلويم مادرش نگذاشته با خنده گفتم :
- آره جانم ، بگذار پدرت سرما بخورد ، تو چرا بروي ؟
خنديد و سر الماس را بوسيد ، بچه خودش را لوس کرد و خودش را به مادرش چسباند خوشم آمد با شوخي خطاب به پسرمان گفتم : الماس جان مي خواي يک داداشي اي ، آبجي اي ، چيزي برايت دست و پا کنم ؟
محبوبه خنديد و گفت : حيا کن رحيم .
از جا بلند شدم و گفتم : حيف که بايد بروم .
- کجا ؟
- يک جاي خوب . کتم را از روي ميخ برداشتم و کليد در صندوق را زير فرش بيرون آوردم .
- چه مي خواهي رحيم ؟
- پول .
- پول که نمانده ، آخر برج است ، اين پول خرجي مان است .
- خوب خرجي را بايد خرجش کرد ديگر !
- باز مي خواهي بروي مشروب بخوري ؟
- عجب خلي هستي هيچ آدميزاد اول صبح عرق مي خوره ؟
گفتم : باز مي خوام بروم هر کاري دلم خواست بکنم ، فرمايشي بود .
يک مقدار پول برداشتم جلوي آيينه موهايم را شانه کردم : ما رفتيم ، مرحمت زياد .
اوستا محمود از مکه داشت بر مي گشت ، موقع رفتن کليد خانه اش را به من داده بود ، در طول اين مدت مرتب به خانه اش سر زده ام ، باغچه اش را آب داده ام البته گل و سبزي ندارد اما درختهايش ميوه داشت اينجا خانه اميد من شده ، اين اوستاي من نيست که بر مي گردد اين پدرم است . انشاءالله وقتي برگشت الماس را مي آورم ببيند ، الماس بايد او را پدربزرگ صدا کند ، طفل معصوم نه از طرف پدر نه از طرف مادر ، پدربزرگ نديده است ، بگذار بيگانه بهتر و مهربانتر از خويش باشد . قند و چايي خريدم بردم خانه اوستا ، نشستم کله قند را خرد کردم و سر جايش ريختم ، مقداري هم روغن و برنج بايد بخرم ، اوستا کس و کار نداشت که بياند مفت بخورند و بروند ، براي خودهايمان تهيه مي بينم ، شايد او بي کس ترين و آرامترين حاجي اي باشد که از راه مي رسد .
چوب کنده کاري را توي زير زمين گذاشته ام نصفش را اوستا کار کرده بود نصف ديگرش را من کار کرده ام و تا آخر هفته تمام مي کنم ، مي خواهم وقتي اوستا نگاه مي کند ، متوجه نشود کدام طرف کار خودش است ، خوب دست به فرمان شده ام ، از اين کار بيشتر لذت مي برم با ذوقم سازگارتر است تا ساخت در و پنجره .
آه دو دست در و پنجره دارم که امروز عصري بايد تحويل بدهم .
از خانه اوستا راهي دکانم شدم ، هوا سرد سرد است يخبندان شده ، امشب اگر ماه در بياد کارمان زار است ، بعد از يک شب برفي ، مهتاب شب بعد استخوان مي ترکاند ، يادم باشد بايد براي خانه اوستا هم نفت بخرم ، خدا مادرم را براي ما نگه دارد ، در خانه ما خبر از خريد ندارم همه را خودش تهيه مي کند ، محبوبه تا لنگ ظهر خواب است وقتي هم بيدار مي شود اگر هوا سرد است زير کرسي است و اگر گرم است هر جا سايه است ولوست ، الماس بزرگ شده ، پسر ماهي شده چند روز قبل با هم جلوي آيينه ايستاديم ، انگاري خودم هستم ، چشمهايش ، دماغش ، زلف هاي مثل شبق سیاهش ، فقط پوست صورتش به مادرش رفته ، سفید مثل برف لطیف مثل جگرگ ، خدایا پسرم را عاقبت به خیر کن ، مبادا سرنوشتی مثل خودم در انتظارش باشد در حالیکه لنگه در را رنده می کردم و ناصافی هایش را سمباده می زدم به یاد روزهایی افتادم که مجبوبه پاشنه در دکان را در می آورد ، وقت بی وقت بسراغم می آمد ، آه که قبلا جزو خاطرات شیرینم بود اما حالا که به آن روزها فکر می کنم ، آن خاطرات آغازیست برای بدبختی های امروزم که نه تنها شیرین نیستند بلکه تلخ تلخ اند ، خدایا به من عمر بده خودم مواظب الماس باشم ، با این چشم و ابرویی که این دارد وقتی هیجده نوزده ساله شود ، دختر بصیرالملک دیگری پیدا می شود و به خاک سیاهش می نشاند ، باید مواظبش باشم ، باید یک لحظه از چشم ام دور نکنم مبادا گرفتار شود مبادا مثل پدرش توی هچل بیفتد و بیرون آمدن نتواند ، چه فرق می کند دختر و پسر ؟ هر دو را باید پایید هر دو را باید حفظ کرد ، من اگر پدر داشتم ، اگر آن جوانمرد غیرتی بالای سرم بود حتما این نمی شد که حالا شد مواظبم بود ، رفت و آمدهایم را زیر نظر داشت ، شب و روز مراقبم بود ، آری کاری را که در حق من نکرده اند من باید تمام و کمال در حق پسرم بجا آورم الماس خیلی خوشگل ...
- آقا رحیم ... ایوای آقا رحیم ... بیا ... بیا
پسر جوانی فریاد زنان به طرف دکانم می دوید
- چیه ؟ چه خبره ؟
- بیا خانه ... زود بیا خانه .
- چی شده ؟ آتش گرفته ؟ فکر کردم حتما منقل برگشته کرسی آتش گرفته ، چی شده ؟ مادرم مرده ، خدایا بی مادرم نکن ، محبوبه چیزیش شده ؟ باز حالش به هم خورده .
- چی شده ؟ بگو دلم بالا آمد .
- الماس ... الماس .
- خدایا الماس ؟ چی شده ؟ با بچه ها دعوا کرده ؟ چی شده ؟ بگو .
- بیا ... زود بیا ... بیا ، دوید ، برگشت ، بی انکه دکان را ببندم همانجوری پابرهنه روی زمین یخ کرده دویدم ، یک نفس تا به خانه دویدم به کوچه خودمان پیچیدم و از دیدن جمعیتی که در کوچه بود یکه خوردم ، مردم بیکار در زمستان هم توی کوچه و بازار ولو هستند ، آن هم چقدر زیاد ! چه قدر انبوه ، الماس چه کرده ؟ حتما اتفاقی مهمی است که اینهمه آدم جمع شده اند صدای جیغ از درون خانه مان به گوشم رسید .
جمعیت راه باز کرد زمزمه کردند پدرش است پدرش آمد ، راه بدهید ، الهی بمیرم و با دیدن من گریه دسته جمعی جمعیت بلند شد آخ خدا الماس من چه شده؟خیز برداشتم وسط حیاط مادر موهای آشفته اش را چنگ می زد:
-وای وای رحیم آمدی؟رحیم بیچاره شدیم بدبخت شدیم وای علی اصغرم وای علی اصغرم.
وای خدای من وای خدای بزرگ الماس من دراز به دراز افتاده بود روی برفها همان برفهایی که صبح مادرش از ترس اینکه سرما می خورد نگذاشته بود بیاید همراه من با پاروی کوچک اش پارو کند حالا مرده اش را روی برف گذاشته اند ملافه ی سفیدی هم رویش انداخته اند ملافه را پس زدم بغلم گرفتم آخ خدا سرد بود مثل یخ شیون جمعیت برخاست.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.