شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby

به کار گلدوزیش برگشت ,نوشتم کاغذ را روی طاقچه گذاشتم که خشک شود انتظار داشتمبردارد و همراه آن به کنارم بیاید اما نکرد.
صبح که چشمم به شعر افتاد غصه ام گرفت ,برداشتم پاره کردم وسرراهم به دکان توی کوچه پاچیدم.
تا که از جانب معشوقه نباشد کشش ,کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.

روزهای پنجشنبه عصر زودتر از همیشه دکان را می بستم ,اوستا می امد وبا هم راهی ابن بابویه می شدیماو سر قبر زنش می رفت ومن سر قبر الماس تنهایم.
زن او انتظار داشت اما الماس من با داشتن مادر بی کس بود ,هرگز نشد محبوبه بگوید که برویم سر قبر پسرمان ,عاطفه و محبت را از پدر ومادرش به ارث برده بود من پیش خودم مطمئن بودم که اگر در موقع تولد الماس کینه ها را دور نینداختند وپیش ما ,نه پیش دخترشان نیامدند لااقل در مرگ نوه شان بداد وفریاد های دختر عزیز از دست داده اشان می رسند اما انگار نه انگار که سنگ ها به حال او گریستند و دل سنگ آقا جان و خانم جانش نرم نشد.
الماس ,الماس خان پدر به قربانت تو بنده خوبی بودی زود ترا برد که نامردی روزگار را نبینی ما ماندیم و کوهی از غم کوهی از درد دریای اشک و زندگی ای بی عشق ومحبت,آرام آرام می گریستم با پسرم درد ودل می کردم آخرین تصویر زنده اش چشمان شاد وخندانش در کنار مادرش زیر لحاف کرسی بود وآخرین تصویر مرده اش تن بی حرکت وتسلیم شده اش زیر دست مرده شور,آخ الماس جان تو چه زود ترکم کردیپدر بی تو تنها ماند,عصای پیری اش شکست کمر پدر هم شکست.
آقا با خودتان چه میکنید؟بس است گریه نکنید ما همه گرفتاریم ما همه غصه داریم.
برگشتم زنی یا چه می دانم دختری بالای سرم ایستاده بود,
پدرتان است؟
با تعجب نگاهش کردم.
می دانم صورتش زیر نقاب بود نمی شد چیزی را دید.
پسرم است پسر گل به سرم تنها مونس شبهای تنهاییم ,تنخا یادگار عشق زندگیم.
آخ چه قشنگ حرف می زنید,شاعرید؟
با تاسف سرم را تکان دادم زنه نشست انگشت اش را گذاشت روی قبر الماس زمزمه ای از زیر پیچه اش به گوش می رسید برای پسر من فاتحه می خواند در راه برگشت اوستا بی مقدمه پرسید:
رحیم آن زن که بود سر قبر؟
نشناختم اوستا ناله می کردم دلداریم داد برای الماس فاتحه خواند.
نگاه تاسف باری به صورتم انداخت وگفت:
رحیم مواظب باش مبادا گول بخوری زنهای خراب توی قبرستانها ولو هستند دنبال شکار میگردند مردهای زن مرده را فوری پیدا میکنند وشکارش می کنند مواظب باش.
من که زنم نمرده مواظب چی باشم؟
اینها یک گروه اند یک خانواده کثیف مردو زن دختر وپسر مردهایشان از غیبت مردم از خانه هایشان استفاده می کنند به دزدی می روند گول چرب زبانی هیچکدامشان را نخور.
نمیدانستم گریه کنم بخندم ,هر دم از این باغ بری میرسد تازه تر از تازه تری میرسد.از آن روز به بعد مثل بچه ای که می ترسد از پدرش جدا شود همراه اوستا سر قبر زنش می نشستم و برای زن اش فاتحه می دادم اوستا همراه من بر الماس کوچک من فاتحه می خواند.
مدتی گذشت یکروز دمادم ظهر که غذایم را گذاشته بودم روی پریموس که گرم شود دیدم در دکان باز شد و زنی یا دختری آمد تو.
چادر رنگ ورو رفته ای به سر داشت قد کوتاه وچاق بود ,یک لحظه گویی تصویری که در ابن بابویه سر قبر الماس در ذهنم نقش بسته بود جان گرفت همان دختر بود همانی که اوستا سفارش ام کرده بود الحذر,الحذر.
برای چه آمده؟اینجا چرا آمده؟
سلام.

- علیک
- دور و بر دکان را نگاه کردم پرسیدم : کاری داشتید ؟
- شما مرا به جا نمی آورید ؟
تجاهل کردم : نه امری دارید ؟
- برادرم پیغامی برایتان دارد گفت : اگر فرصت کردید سری به دکانش بزنید . الوار فروش است .
- کجا ؟
- شهر ری توی راسته شاه عبدالعظیم.
- هر وقت لازم داشتم چشم می روم .
رنده را برداشتم و رفتم طرف میز کارم یعنی که خلاص.
تندی رفت بیرون ، فهمیدم که هر چه گفت کلک بود ، کی گفته بود من الوار میخواهم ؟ اینها همه چرت و چولا بود به هم بافت منظور دیگری داشت .
آنروز گذشت و موضوع فراموشم شد ، وقتی آدم به چیزی علاقه مند نیست زود فراموش میکند ، من غمگین تر و دلشکسته تر از آن بودم که پاپی این موضوعات هچل هفت شوم. تقریبا دو سه هفته بعد از آنروز ، در یک بعد از ظهر که ناهار خورده بودم و داشتم ناهار می خوردم دیدم دخترک از در عقبی دکانم که توی پسکوچه بود دارد توی دکان را نگاه می کند . پیچه اش را بالا زده بود صورتش مثل خمیر باد کرده بود بینی پهنی که انگار با مشت بر آن کوبیده بودند توی صورتش فرورفته بود و نوک آن بدون اغراق به لب هایش می رسید .یک چشمش تاب داشت و با نگاهی بی حیا مرا نظاره می کرد.
خاطرات گذشته جلوی چشمم مجسم شد. نه اینکه قیافه اش کوچکترین شباهتی به محبوبه داشته باشد ، کنیز محبوبه هم نمی توانست باشد اما ادا و اطوارش همان بود ، دام گشتردن همان بود ، پدر سگ مادر فلان لنگ ظهر آمدی که چکار ؟ خون به کله ام صعود کرد در دکان را باز کردم و محکم از بازویش گرفتم کشیدم توی دکان.
- هرزه بی سر و پا چه از جان من می خواهی ؟ چرا دنبالم می کنی؟ نه در سر قبر پسرم حیا می کنی نه اینجا دست از سرم بر می داری ور پریده هر جایی تو پدر و مادر نداری؟ برادرهای بی غیرتت کدام گوری هستند ؟ دیگه پایت را اینجا نگذاری فهمیدی والا مادرت را به عزایت می نشانم.
انگاری هیچ انتظار همچو حرکتی از طرف من نداشت .
چه بکنم ؟ مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد ، بلایی که دختر بصیر الملک بر سرم آورده تا آخر عمر خاک به سرم کرده این کوتوله بوزینه چه می خواهد ؟
هیچ نگفت لام تا کام ، با عجله بیرون دوید و دیدم که نفس نفس زنان کوچه را می دود. پدر سگ بد مصب ، آخر الزمان شده زنها ما را ول نمی کنند ، پدر سوخته ها الکی جوراب و چاقچوز پوشیده اند هرجا که میلشان می رسد پیچه را می اندازند بالا یعنی که ... بعلی.

***
سر شب خسته و کوفته راهی خانه شدم تا در را باز کنم و وارد دالان شدم مادرم به پیشواز آمد.
- سلام ننه
- علیک سلام یک دقیقه بیا توی اتاقم
فهمیدم که باز هم موضوعی پیش آمده باز هم حرفهایی دارد که می خواهد بگوید شاید دایه خانم باز هم آتشی روشن کرده است.
- چه خبره ؟ چه شده ؟
- والله امروز سر ظهر مرا خواب کرد و رفت بیرون دمادم غروب آمد وقتی وارد خانه شد پرسیدم کجا بودی گفت :
- بیرون
سرش را بالا گرفت و بی اعتنا زا پهلویم رد شد دوباره گفتم کجا بودی؟
- به شما چه مربوط است خانم ؟ مگه من زندانی هستم ؟
- شوهرت سپرده که هر کس توی این خانه می آید یا از آن بیرون می رود باید با اجازه من باشد . من نباید بدانم چه خبر است ؟ پسر بیچاره من نباید از خانه خودش خبر داشته باشد ؟
به طعنه گفت :
- خانه خودش؟ از کی تا حالا ایشان صاحبخانه شده اند ؟ اشتباه به عرضتان رسانده اینجا خانه بنده است خانم خیلی زود یادتان رفته .
یکه خوردم هیچ انتظار نداشتم همچو حرفی بزند اما او از جواب دادن طفره می رفت . گفتم :
- من این حرفها سرم نمی شود بگو کجا بودی ؟
با لحنی گزنده گفت : اگر نصف این قدر که مراقب رفت و آمد من هستید مزاقب نوه تان بودید الان زنده بود.
آتشم زد پدر صلواتی هیچ به روی خودش هم نمی آورد که کم کاری از خودش هم بود ، هیچوقت هم نشد که وقتی آن بچه بیچاره ام برای بازی می رفت خانه همسایه ، برود به او سر بزند یا سراغش را بگیرد خدا خواسته یا ددری بود یا ولو و خواب آلود گفتم :
- شما هم اگر به جای آنکه بروید بچه تان را پایین بکشید راست راستی به حمام رفته بودید الان اجاقتان کور نبود.
با فریاد گفت : نترسید عروس جدیدتان برایتان می زاید .
با تعجب نگاهش کردم ، این دیگر چه بامبلی است جور میکند گفت :
- میخواهید بدانید کجا بودم ؟ رفته بودم عروس بینی ، رفته بودم خواستگاری , مبارک است ، رفتم برایتان معصومه خانم را خواستگاری کنم ، الحق پسرتان انتخاب خوبی کرده ، این دفعه در و تخته خوب به هم جور می آیند ، راست گفته اند که اب چاله را پیدا می کند کور کور را ؛عروس تازه خوب به شان و شئوناتتان میخورد عمویش اژان است ،برادرانش صابون پز و قداره کش ومادرش کیسه دوز حمام است چطور است ؟می پسندید؟کند هم جنس با هم جنس پرواز
رحیم راستش را بخواهی دل مرا هم چرکین کرد یادم امد که تو وقتی هنوز زن نگرفته بودی دلت پهلوی معصومه زن ناصر اقا گیر کرده بود نکند راست میگوید؟هان ؟زبانم لال زبانم لال مبادا زن مردم را ...استغفراالله ...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.