شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


مادرم که متوجه عمق فاجعه شده بود گفت:
-تازگیها زبان در آورده،خانه ام،دکّان ام،.خانه مال من است،من صاحب دکان هستم،رحیم چه کاره است؟رحیم هیچ کاره نیست.
-آره تو گفتی؟
جوابم را نداد فقط رو کرد به مادرم گفت:
-من حرفی از دکّان زدم؟
-نخیر فقط حرف از زن گرفتن رحیم زدید.
پس با این گفتگو معلوم شد حرف از صاحب خانه بودن را زده بود چون به آن قسمت نه اشاره ای کرد و نه اعتراضی،اما این مسئله ی زن گرفتن از کجا در آماده بود؟خدا یا چه کنم؟توانم آنکه نیازارم اندرون کسی-حسود را چه کنم؟او ز خود به رنج در است.
مدتی توی اتاق بالا و پائین رفتم هم مادر هم محبوبه هر دو سر به پائین در تفکرات خودشان غوطه ور بودند،خدا رو شٔکر الماس نبود که از اینهمه داد و فریاد ناراحت شود و گریه کند،واقعاً هر سکه دورو دارد،حتی مرگ الماس هم خالی از مصلحت و خیر نبوده است.
قیافه مظلوم و رنگ پریده ی محبوبه در روز مرگ الماس جلوی چشمانم پیدا شد.غم توی چشمانش موج میزد و گریه توی سینه اش گره خورده بود،آخ که او هم زجر میکشید،جلویش ایستادم و با استیصال گفتم:
-آخر کی به تو گفته من میخواهم زن بگیرم؟
-کی گفته؟مادرت که میگوید من اجاقم کور است،بغضش ترکید و گریه سر داد:
-میگوید،.....رحیم...رحیم...پشت میخواهد.......خودم هم.....دختره را........دم در دکان.......دیدم.....که با تو.....لاس میزد.
مادر گفت:
-اوهوی........چه دل نازک....به خر شاه گفتند یابو.
مادر دیگر حسابی با دختری که نصف خودش سنّ داشت لاج و لجبازی میکرد،دیگه حوصلهام سر رفت رو به مادر کردم و گفتم:
-پاشو،برو توی اتاق خودت،همه ی این آتیشها از گور تو بلند میشه.مادر فهمید حسابی عصبانی هستم بدون اعتراضی فوری از جا بلند شد رفت،یاد حرف ناصر خان افتادم که سالها پیش وقتی من هنوز عذاب بودم گفت:
-رحیم استغفر الله استغفر الله پسر اگر با خواهر خودش هم عروسی کنه مادر بالاخره مادر شوهری اش را نشان میدهد،راست گفت،این همان مادر است که مدام در آرزوی عروس دار شدن بود حالا از راه نرسیده با راپرتهایش خلق مرا خراب کرد.
در نبود من هم خدا میداند توی این خانه چه میگذارد.لب طاقچه ی پنجره نشستم مغزم داشت منفجر میشد با دو دست محکم سرم را گرفتم و شقیقههایم را فشار دادم.
-نشد یک روز بیام توی این خراب شده و داد و فریاد ناداشته باشیم.نشد یک شب سر راحت به بالین بگزاریم.آخر محبوب چرا نمیگذاری زندگی یمان را بکنیم؟
-من نمیگذارم؟تو چرا هر روز با یک زن بی سرپا روی هم میریزی؟به بهانه ی کار کردن توی دکّان میمانی و هزار کثافت کاری میکنی؟آخر بگو من چه عیبی دارم؟کورم؟؟شلم؟کرم؟بر میداری خط مینویسی میبری میدهی به این دختر که شکل جغد است.
-کی گفت من به او خط دادم؟من به گور پدرم خندیدم خودت که دیدی.به قول تو شکل جغد است،خوب میاید دم دکان کرم میریزد والا بلااه من که از برادرهایش حساب میبرم یک دفعه دختر پیغامی از بردرهایش آورد در دکان همین،دیگه ولم کن نیست.
هر دفعه به یه بهانه به در مغز میاد.حالا تو نمیخوای ناهار بمانم؟چشم،دیگر نمیمانم،ببینم باز هم بهانه ای داری؟آخر من تو را به قول خودت با این شکل و کامل بگذارم،دختر بصیر الملک رو میگذرم و میروم دختر کیسه دوز سفید آب ساز را میگیرم؟عقلت کجا رفته؟پشت دست من داغ که دیگر ظهرها به دکّان بروم،بابا ما غلط کردیم،توبه کردیم،حالا خوب شد؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.