شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


ببین با خودت چه میکنی؟تو دل مرا هم خون میکنی،وقتی میبینم اینقدر غصه داری و خودت رو میخوری،آخر به فکر من هم باش،من که از سنگ نیستم،آن از بچه ام، این هم از زنام که دارد از دست میرود.
اشکهایش فرو ریخت با ناله گفت:
مادرت میگوید میخواهد زنت بدهد،میگوید میخواهم پسرم پشت داشته باشد،میگوید.....
-مادرم غلط میکند،من اگر بچه بخواهم از تو میخواهم،نه بچه هر ننه قمری را،من تو را میخواهم محبوب جا،بچه ی تو را میخواهم،هنوز این را نفهمیدی؟حالا خدا نخواسته از تو بچه داشته باشم؟به جنگ خدا که نمیشود رفت،من زن بگیرم و تو زجر بکشی؟نه محبوبه این قدر هم هم بی شرف نیستم،با هم میمانیم،یک لقمه نان هم داریم با هم میخوریم، تا زنده هستم با هم هستیم.وقتی هم که من مردم تو خلاص میشوی،از دستم راحت میشوی،فقط گاهی بیا و فاتحه ای برای ما بخوان.
خودش رو انداخت توی بغلم تمام صورتش از اشک خیس بود:
نگو رحیم،خدا اون روز رو نیاورد،خدا نکند اگر هم یکروز شده من زودتر از تو بمیرم،اگر زن میخواهی حرفی ندارم برو بگیر.
-ا؟
-اگر زن میخوای اصلا خودم برات دست و آستین بالا میزنم و برات زن میگیرم،ولی نه از این زن های اشغال،دختر یک آدم محترم،یک زن حسابی برات میگیرم.
واقعاً این دختر عقلش رو پاره سنگ بر میداره همه ی این علم شنقها برای خیال باطلی در مورد دو دقیقه توی دکّان آمدن آن دختر بی سرپا،راه انداخته بود،حالا میگوید خودم برات زن میگیرم واقعاً خل شده،دیوانه شده،گفتم:
-دست از سرم بردار محبوبه من زن میخوام چه بکنم؟تو همین یکی هم مانده ام،تو و مادرم کارد و پنیر هستید،آمانم را بریدید،وای به آنکه یک هوو هم اضافه شود،اصلا این حرفها رو ولم کن،یک چای بریز بخوریم،این یکی سرد شد.

شب از نیمه شب گذشته بود،ما بیدار بودیم،کنار یکدیگر دراز کشیده بودیم و من دست های مثل پنبه ی او را توی دست گرفته بودم و او دیگر از زبری دست هایم گلایه نمیکرد بهانه نمیگرفت.سیگاری آتیش زدم و به فراغت و آرام آرام گاهی به سیگار پکی میزدم و زیر گوشش نجوا میکردم:
-فکر میکردم دیگه دوستم نداری.
-تو مرا دوست نداری.
خندیدم و دستهایش را فشار دادم و سرم را توی موهای مواجش فرو دادم و با تمام وجود عطر تن و بدنش را میبلعیدم.
چطور فکر میکردم که صاحب این چهره بد است؟من اشتباه میکنم،او هرگز نمیتواند بد باشد،حتما من بد هستم حالیم نیست،من چه کرده ام،که او به این فکر افتاده که من دوستش ندارم،من بی خبر از همه جا سرم به کار خودم مشغول است و با دلی پر از عشق و امید به سوی خانه پرواز میکنم و هر دم از این باغ باری میرسد.تزه تر از تازه تری میرسد،هراز گاه یک چیز را بهانه میکند خودش و مرا زجر میدهد،اگر هزار و یک کارهایی که او میکند من بکنم،اصلا توی صورتم نگاه نمیکند،گفتم:
-آن وقت که رفتی و بچه را انداختی،گفتم لابد از من بعدش میآید،همیشه میترسیدم،میترسیدم که باز به بهانه ی حمام بروی و دیگر برنگردی.
-رحیم.....
منتظر بودم چیزی بگوید که این غم همیشگی از دلم زدوده شود،این اندیشه که مثل خوره درونم رو میخورد و پوچ میکند که چون مرا نمیخواد بچهام را انداخت،اما چیزی نگفت سیگارم را خاموش کردم دستم را زیر سرم گذاشتم و نیم خیز شدم،کاملا مصلط بر سر و صورتش شدم،با دقت صورتش رو نگاه کرد،اشکهایی که از گوشه های چشمانش سرازیر بود میدرخشید،با انگشتم اشکهایش را پاک کردم:
-ا......ا.....گریه میکنی؟خجالت بکش دختر..
خودش رو به طرفم کشید،محکم در آغوشم فرو رفت،اشکهایش امانش نمیداد،دلم میخواست من هم گریه بکنم،این گریه ی غم نبود،اتفاقا این گریه غمها را میشست و با خود میبرد گفت:
-دیگر نگذار عذاب بکشم رحیم،دیگر طاقت ندارم،دیگر هیچ کس را به جز تو ندارم،تو پشت من باش،تو به داد من برس.با شوخی و مهربانی گفتم:
-این حرفها چیست؟دختر بصیر الملک کسی را ندارد؟اگر تو بی کس باشی؟بقیه ی مردم چه بگویند؟این حرفها را جای دیگر نزنی ها.
مردم بهت میخندند.همه کس محبوبه خانم ثروتمند،رحیم یک لاقبا باشد؟
-نگو رحیم این حرفها رو نزن،همه چیز من تو هستی ارزش تو برای من از تمام گنج های دنیا بالا تر است،من روی حصیر هم با تو زندگی میکنم،زنت هستم،تو سرور معنی،هر کس بخندد بگذار سیر بخندد،هر کس خوشش نمیآید نآید من و تو نداریم،آنچه من دارم هم مال توست،من خودم تو را خواستم،اگر خاری به پایت فرو برود من میمیرم.هر چه هستی به تو افتخار میکنم،خودم تو را خواستم پایش هم میایستم،پشیمان هم نیستم.
-راست میگویی محبوب؟
-امتحانم کن رحیم،امتحانم کن.
همه ی این اعترافات محبت آمیز را همراه دنیایی اشک که از دلاش از چشم های زیبایش سرچشمه میگرفت قاطی کرد.دلم سوخت:
-نکن محبوب جان،با خودت اینطور نکن،من طاقت اشک های تو را ندارم.
از فرق سر تا نوک پایایش را بوسیدم،بویدم،دوستش دارم،عزیز من است،مادر پسر من است،پسرم هر چند نیست اما خودش که است،مگر نه اینکه موقع زایمان دعا کرده بودم خدایا بچه را نخواستم محبوبم را نگاه دار.دیدی که چه دعاام رو پذیرفت؟
همیشه همینطور است،همیشه قربانی را میپذیرد الماس را قربانی محبوب کرد محبوب من عزیز دلم.
-لاغر شده ای محبوب،یک شکل دیگر شده ای لوپ هایت دیگر تپل نیستند،صورتت چقدر کشیده شده،چشم هایت درشت تر شده اند،نگاهت بازیگوش نیست.
-زشت شده ام؟
-نه محبوب جان،زن شده ای خانم شده ای.
خدا رو شٔکر از بچگی در آمده،انشاالله عقلش هم بزرگ شده باشد.خدا کمک کند دیگر بچگی نکند.بگذارد یک لقمه حلالمان را بخوریم و در غم و شادی هم شریک باشیم.آرام در آغوشم خوابید،مثل بچه ای که بعد از مدتها به پناه مادرش آمده باشد،صدای نفس هایش تمام دلتنگی هایم را از بین برد،تمام گله هایم آب شد،تمام ناراحتی هایم فراموشم شد،گذشته هر چی بود گذشت،نباید ماجراهای تلخ را نشخوار کرد.نباید گذشته را هر روز و روز به یاد آورد و گله کرد،تمام شد،بچه داشتیم،حالا نداریم،حامله بود حالا نیست،من را آواره ی داشت و بیابان کرده بود خدا رو شٔکر حالا توی خانه هستم،هیچ گله ای از او ندارم،هنوز محبوبه ی شیم و مشغولیت افکار روزم هست و هر جا هستم به یاد او هستم هر جا باشم به بوی او میایم،پرواز میکنم و شبانگاهان در کنارش میآرامم.
صبح وقتی میخواستم سر کار بروم مادر را صدا زدم،از اتاقش بیرون آمد،از دیشب که بهش گفتم برو،رفته بود و صبح هر چی منتظر شدم سماور را هم توی اتاق نیاورد،چه بکند او هم از پسرش انتظار محبت دارد نه اخم و تخم.
ننه،محبوب هر جا خواست برود میرود،نشنوم دیگر جلویش را گرفته باشی ها..

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.