شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


حالا میگوید،بیا و میروم،ظهرها به خانه میروم،غروبها زودتر دکان را تعطیل میکنم خرید میکنم و به خانه ای که مملو از عشق و محبت است بال میگشایم.
آن روز دم دم ظهر بود وقت صدای اذان بلند شد کارم رو ولم کردم و دست و صورتام رو شستم و لباسهایم را پوشیدم از دکان که بیرون آمدم دو تا مرد جوان سر رسیدند.
-سام علیکم.
-سلام از من است.
-به این زودی دارید میبندید؟
-دارم میروم ناهار،کاری داشتید؟
بهم دیگر نگاهی کردند بزرگه پرسید:
-کی بر میگردی؟
گفتم:
-دو ساعت دیگه،بعد از ناهار.
برگشتند در حالی که میگفتند:
-ما دوباره میام.
از اینجور مشتریها میآمدند و میرفتند.زیادی پا پیشان نبودم،بیکار که نبودم دنبال کار بدوم،خدا رو شٔکر روزی نبود که کار ناداشته باشم.با صداقت کار میکردم،و توی کارم جدی بودم،تمیز کار بودم بدین جهت مشتری به اندازه کافی داشتم.
رفتم خانه و بعد از ناهار برگشتم اما تا غروب نیامدند..نه اینکه منتظر کارشان و سفارششان باشم،نه کنجکاو شده بودم که نوع کارشان را بفهمم.چند روزی گذشت یک روز موقع غروب که باز هم میخواستم دکان را ببندم پیدایشان شد.
-ا؟به این زودی در دکان را میبندی؟
-آقا رحیم تو مگر مرغی که به این زودی میروی توی لانه.
-حتما تازه عروسی کردی هان؟
و هر دو خندیدند.
یه خورده ناراحت شدم و گفتم:
-من کار میکنم که زندگی بکنم،زندگی نمیکنم که کار کنم،همین مقدار که کار میکنم برای گذراندن زندگیم کافی است میروم استراحت میکنم.
-هوم فلسفه ی خوبی است.
-انگاری زن خوشگلی داری والا......
-شاید هم میترسد،هه هه...هه هه
-از چه بترسم؟-چرا بترسم؟
-حتما زن ات خط نشان کشیده که زود برگرد،برای همان قبل از آن که احدی دکانش را ببندد،راه میافتی میری خانه.
-پسر توی خانه چه کار میکنی؟حوصله ات سر نمیرود؟
-آقایان ببخشید شما برای رجوع کار آمدید یا مفتش هستید؟
-وا الله آقا رحیم ما کار نجاری نداریم،اما دورادور از تو خوشمان آمده،آمدیم با هم رفیق باشیم.
-راستش رو بخواهی بی خبر از خانه ی تو هم نیستیم،انگاری لقمه ی بزرگ تر از دهانت برداشتی توی گلویت گیر کرده،دلمان برایت سوخت،اومدیم در راه مرد و مردانگی کمک ات کنیم.
-چه کمکی؟چه لقمه ای؟
-مدتی است زیر نظرت داریم،عینهو شاگرد مدرسه ها راست میای و راست میروی،آخه مرد حسابی تو آبروی هر چی مرد است برده ای،مردی گفته اند،کد بسته تسلیم زن ات شده ای؟که چی؟مگر زن قحط است؟ماد باید مرد باشد،تو داری اخلاق زنهای ما رو هم خراب میکنی آنها هم انتظار دارند ما مثل تو بشویم.
-زنهای شما مرا از کجا میشناسند؟
-به زنها که به حمام میروند اخبار همه ی شهر را بخش و ضبط میکنند.
-خیلی ببخشید من اصلا متوجه نیستم شما چه میگوید دیرم شده باید بروم.
هر دو هر هر خندیدند.
دو سه هفته پیدایشان نشد تا اینکه دو تایی مثل دو تا اسب دو درشکه شانه به شانه ی هم آمدند......
این بار قبل از ظهر بود توی دکّان کار میکردم،آمدند نشستند.از هزار جا حرف زدند،هزار تا داستان گفتند آدمهای شوخ و شنگی بودند،یواش یواش به حضورشان خو میگرفتم،آنها مینشستند صحبت میکردند و من گوش میدادم و کار میکردم و این آغاز دوستی من سه تا بود.
عباس نام برادر بزرگتر بود و حمزه نام برادر کوچکتر.
یکروز عباس پرسید:
-رحیم این دکان را از مشدی یعقوب چند خریدی؟
وا رفتم نه میدانستم صاحب قبلی دکان مشدی یعقوب نامی بوده نه میدانستم چند خریده اند،به من من افتادم،گویا رنگم هم پریده بود،حمزه خنده کنان گفت:
-نکنه جهاز زنت است؟
و هر دو خندیدن،من دندان روی جیگر گذاشتم و دم نزدم اما واقعاً نفهمیدم مطلب چگونه درز گرفت و من چه گفتم و آنها کی رفتند...
آن شب تا صبح خوابم نبرد.محبوبه بی خبر از همه جا در کنارم به خواب آرامی فرو رفته بود،او که تقصیر نداشت،مگر نگفت همه چیز من تو هستی،ارزش تو برای من از تمام گنجهای دنیا بالاتر است،من روی حصیر و بوریا هم با تو زندگی میکنم زنت هستم تو سرورم هستی،من و تو نداریم،آنچه من دارم مال توست،امتحانم کن،امتحانم کن رحیم.خوب این طفل معصوم تعمدا نخواسته من بین همکاران و دوستا سر شکسته شوم،
اگر لب بجنبانم دکان را به نام من میکند و از زخم زبان اینجور آدم ها راحت میشوم ولی آخه چه بکنم؟مگر دکان برای کار کردن نیست؟مالکیتاش را میخواهم چه بکنم؟من که راحت کار میکنم،به گور بابا یشان خندید مسخرهام کردند.
شب سنگین است و غم و ناراحتی در آن بزرگ میشود،آن شب غم نداری مثل کوهی بر روی دلم سنگینی میکرد هر چه خودم به خودم دلداری میدادم غمام کمرنگ نمیشد تا اینکه صبح دمید و آفتاب درخشید و غم ها رنگ باخت.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.