شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


اوستا با دست به کارهای تمام کرده ام اشاره می کرد و اوستا حجت هم کارها را وارسی می گرد .
- رحیم ،اوستا حجت پر مشغله است ،در یکی از دوائر دولتی مشغول کار است ،کار بزرگی را برداشته ،کار دولتی ضرب الاجل دارد، در موعد مقرر باید تحویل داده شود ،برای همان می خواهد تو کمکش کنی.
خوشحال شدم توی دلم دعا کردم معامله سر بگیرد ،اوستا حجت از کارم خوشش بیاید و مرا کمک کار بگیرد ،دعایم مستجاب شد و کاری فراوان گیرم آمد .
خدا را شکر با جدیت و علاقه کار را دنبال کردم هر روز عصر اوستا حجت می آمد و کارهای کرده را معاینه می کرد و اگر اشکال داشت ،علامت می گذاشت و من فردا قبل از شروع کار جدید ،اشکالات کار قبلی را تماماً رفع می کردم و عصر همان روز تحویل می دادم .
اما با وجود اینکه پا بپای اوستا بلکه بیشتر از خود او هم کار کردم اما آخر سر اندکی بیشتر از کار مزد روزانه ام نصیبم شد و حال آنکه خودش نفع سرشاری برد .
وقتی اوستای خودم آمد گله کردم :
- اوستا مزدم خیلی کم شد من بیشتر از این را امید داشتم .
- خب رحیم کار مزدی همینجور است دیگه ،تو در حقیقت کارگر اوستا حجت بودی صاحب کار او بود خب ،منفعت زیاد را هم او برد این رسم کار است .
- رسم بدی است ،بی انصافی است من بگمانم دو برابر خود اوستا حجت کار کردم .
- میدانم ،می فهمم اما خب اون سود سرمایه اش را هم برد .
- یعنی چی اوستا ؟
- یعنی چه ؟یعنی اینکه سرمایه گذاری را او کرد .تو چیزی داده بودی ؟نه ،شراکت که نکردی اگر کرده بودی حق گله داشتی.
- گله ای ندارم اما انتظار بیشتری داشتم .
- سرمایه ای جور کن این دفعه مستقیما برای خودت کار بگیرم .
- چه جوری ؟
- من هم کسانی در اداره ها دارم .می توانم برایت کار بگیرم .
- چی باید بکنم ؟چی باید داشته باشم ؟
- باید مقداری پول نقد داشته باشی یا ضمانت نامه معتبر داشته باشی بعد از اینکه مدتی اوستا برایم توضیح داد بالاخره به این نتیجه رسیدم که لااقل باید سند ملکی داشته باشم که بتوانم کار درست و حسابی گیر بیاورم ،اوستا رفت و مرا تنها گذاشت اما کو سند ؟کدام سند ؟من حتی دکان هم بنام خودم نیست .
توی فکر دور و درازی غوطه ور بودم و نمی دانستم چه بکنم چه جوری سرمایه ای گیر بیاورم ،آیا محبوبه حاظر می شود خانه را بنام من کند و من با این سند کارهای بهتری بگیرم ؟چرا نمی شود ؟مگر خودش نگفت من و تو نداریم ،هر چه من دارم مال تو است ،امتحانم کن .تازه من که نمی خواهم دست به هیچ چیز خانه بزنم فقط روی کاغذ اسم من باشد کلی می توانم سرمایه جور کنم حتی یکسال نشده می توانم خانه را هم عوض کنم و یک خانه حمام دار بخریم که طفلی محبوبه از زحمت حمام رفتن هم نجات پیدا کند ،منهم دلهره رفتن و برگشتنش را دیگه نداشته باشم .
ایکاش مس شد بصیر الملک ضمانتم را بکند ،پشت ام را بگیرد ،اگر او پشت من باشد ،اعتبار پیدا می کنم ،دیگه رحیم آسمان جل نیستم که نتوانم خودم شخصاً کار را برای خودم می کنم یکی دیگر حق ام را نمی خورد و با عرق من جیب هایش را پر پول نمی کند ..
-سلام رحیم .
-سلام حمزه .
-رحیم آمدم دنبالت ،عباس منتظرت است ،گفت یک نوک پا ،بیا کارت دارد .
-چه کارم دارد ؟
-خودش می گوید ،بیا ؛بیا بابا کمتر میخ بکوب کمتر رنده بزن ،پسر در عین جوانی پیر شدی چه خبرت است ؟یا کار می کنی یا می روی بر دل زنت می نشینی ،ما والله مرد ندیده بودیم اینجور ،تو عینهو بپه محصل ها را می مانی .
-وارد معقولات نشو بگو عباس کجاست ؟
-دور نیست ،تو دکان را ببند یه خرده همراه من بیا ؛دختر باکره نیستی که می ترسی .
به رگ غیرتم بر خورد ،دکان را بستم و همراهش رفتم .
******
-پسر دو تازن تو را گیر آوردند مثل خر از تو کار می کشند هی هم امر و نهی می کنند تو حالیت نیست .
-کدام دو تا زن ؟مادرم بخاطر من به این بدبختی افتاده ،زنم...
-چه خاطری ؟هه هه .
-پسر اگر خاطر ترا می خواست آنموقع که جوان بود و حتماً بر و رویی داشت و تو یک الف بچه بودی می رفت زن یک حاجی پولدار می شد .ترا هم از نکبت و فلاکت نجات می داد ...
-آنهم از زنت از صبح تا غروب گرفته خوابیده و جان می کنی ،فقط دلت خوش است که هر وقت میلش هست راهت می دهد ،این زن جماعت خوب بلدند ما مرد ها را چه جوری سوار شوند .
مثل اینکه این دو تا برادر از سوراخ سنبه ی زندگی ما خبر داشتند ،هرچه می گفند عین حقیقت بود .
-خوب پس هم خانه مال زنت است هم دکان .
و هر دو خندیدند .
-پس بگو بر و رویی داشتی شوهر کردی هه هه ...هه هه
-حالا هم ار ترس آقات به موقع سر کار میایی و به موقع می روی هان ؟ می ترسی هم لب به مشروب بزنی ،مگر پدر خودش عرق نمی خورد هان ؟آن برادر زن دوم اش مشتری همیشگی اینجاست .
-آی آی رحیم ،دلم بحالت می سوزد ،حیف از جوانی ات که فنا دادی.
-نه بابا هنوز هم جوان است ؛ضرر را از هر جا جلویش را بگیری نفع است.
-تو چطوری وقتی پسرت پر پر شد نیامدی اینجا غم ات را سبک کنی؟
-یک روز جمعه را هم که تعطیلی داشتی می دویدی سر قبر آن طفل معصوم.
نگاهی توی صورت هر دو برادر کردم ،شک کردم اینها انگاری تمام مدت سایه به سایه من ،زندگیم را تعقیب کرده اند .
من که یک کلمه از اینکه زنم کیه و چه بلا سرم می آورد به اینها گفته ام و نه راجع به الماس حرفی زده ام ،اینها چگونه از احوالات من با خبرند؟دور و برمان را نگاه کردم کسی نبود ،بلند شدم :
-حالا من چجوری بروم خانه ؟
-می ترسی ؟
واقعاً می ترسیدم اما از رو نرفتم گفتم :
-از کی ؟معلومه که نمی ترسم اما هم مادرم زن مومنی است ،هم زنم ،خودم هم بی نماز نیستم.
-پسر تو مست هستی.
-خاک بر سرم.
-قربان دستت یک فنجان قهوه به این دوست ما بده.
مردک با خنده یک فنجان قهوه بزرگ جلویم گذاشت و گفت:
-امشب کاتک نخور تا دافعه بعد .و همه خندیدند .

****
شب وقتی که برگشتم موقع شام بود ،نمی دانستم چجوری رفع و رجوع کنم ،حالم خیلی بد بود ،مزه دهنم گس بود ،حوصله نداشتم .
محبوبه یک چایی برایم ریخت ،نوشیدم.
-محبوب جان امشب چه خوشگل شده ای ؟
-قبلاً خوشگل نبودم ؟
خوشگل تر شده ای.
بوسیدمش ،یعنی این زن هم مرا خر کرده ؟اگر خر نکرده بود که با دست خودش بچه ام را پایین نمی کشید ،آنهم از مادرم ،اگر این دو تا زن مواظب بچه ام بودند حالا الماسم پهلویم نشسته بود هر دو بفکر خودشان هستند ،حق با حمزه و عباس است...
-رحیم جان شام بیاورم ؟
-هان ؟...
-گرسنه نیستی ؟
نه گرسنه نبودم همراه آنهمه عرق کلی آت و آشغال به خوردم داده بودند .
-راستش میل ندارم .تو شامت را بخور .
-اگر تو نخوری من هم نمی خورم ،چرا میل نداری ؟مگر اتفاقی افتاده ؟
-نه اتفاقی نیفتاده .به بدبختی خودم افسوس می خورم
چه بگویم ؟که از دست شما دو تا هرچه می کشم ،پدرم را در می آورد ...
-چی شده ؟رحیم ترا به خدا بگو ،چی شده ؟چرا دست دست می کنی ؟
چه بگویم ؟بگویم که تو مرا سوار شده ای؟از صبح تا لنگ ظهر می خوابی و من بدبخت جان می کنم شب هم که می آیم مثل اینکه لبه ی پرتگاه راه می روم مدام دست به عصا هستم که مبادا کوچکترین خلافی ؛کلامی باعث اخم و تخم تو شود که یک ماه طول می کشد تا بر طرف شود ،چه بگویم که دلم از مرگ بچه ام خون است چه بگویم که وقتی فکر می کنم دستی دستی خودت را ناقص کردی به خاطر این بود که از من بچه نداشته باشی ،شاید سفارش پدرت بود .شاید توصیه مادرت بود آنها کار کشته هستند ،آنها می دانند چه بکنند و چه نکنند ،پدر پدر سوخته ات ببین چند سال است زن دوم را گرفته می داند چه بکند که از او بچه دار نشود .فقط بخاطر ... اینها را بگویم ؟باز خون بپا می شود .گفتم :
-والله یکی از نجار های معتبر از آنها که کارهای بزرگ بر می دارند سفارش در و پنجره خانه های بزرگ ،اداره ها و میز و صندلی هم می گیرند،می گوید در و پنجره پسر های رضا شاه را هم به او سفارش داده اند .راست و دروغش پای خودش ،حالا این بابا آمده کارهای مرا دیده و پسندیده ،چند روز پیش آمده به من گفت می خواهم هرچه کار به من می دهند یک سوم اش را به تو بدهم ولی صاحب کار نباید بفهمد ،چون آنها مرا می شناسند و کار را بخاطر شهرت و مهارت من سفارش می دهند اگر بفهمند من کار را به تو سپرده ام ،سفارششان را پس می گیرند ،تو راضی هستی یا نه ؟
این داستان مربوط به کار قبلی ام بود بقول خودم داشتم مقدمه چینی می کردم که بالاخره بگویم حق مرا کم داد و سود بیشتری برد و انتظار داشتم محبوب هم مثل من دلش به حال من بسوزد و کمکم کند ,آخه جز او چه کسی می تواند کمکم بکنه ؟اما انگاری تو باغ نبود ,یا خودش را به کوچه علی چپ زد گفت:
خوب می خواستی قبول کنی ,می خواستی بگویی راضی هستم چرا معطلی ؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.