شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


فکر میکرد با سی تومان که پدرش می دهد می شود کاری کرد,هر چه هم من رویش گذاشته بودم هفته قبل همه را خانوم با دایه جانش رفته بود پیراهن تافته آبی ,کفش های پاشنهن بلند,عطر ,گل سر ,و گوشواره ,ماتیک ,سرخاب خریده بود ومی گفت همه را برای شب ها ,برای دم روب برای وقتی که رحیم می اید خریده ام ای زن حقه باز ,کی تابه حال توی اتاق توی حیاط یک وجبی کفش پاشنه بلند پوشیده و منتظر شوهرشده ؟از صبح تاتا غروب تنها کاری که می کرد گلدوزی بودو بالاخره ما نفهمیدیم که این گلها کجا می رود؟به جای آن اگر خیاطی می کرد دیگه کلی پول نمی بردو نمی ریخت دامن آن زن ارمنی که خیاط شازده ها بود .
هر چقدر هم که بخواهد من اه در بساط ندارم .
خوب باید فکری کرد از یکی قرض بگیر رحیم.
از کی قرض کنم ؟کی را دارم؟این آقا سید صادق همسایمان تنها کسی بود که سرش به تنش می ارزید و می شد دست نایز به سمتش دراز کرد اما محبوبه چنان با زن وبچه اش بد تا کرده بود که من رویم نمی شد همچو تقاضایی بکنم مخصوصا که طفلی الماس توی حوض خانه انها افتاده بود وبهانه بیشتری دست محبوبه بود وحال آنکه قبل از آنها محل سگ به هیچ کدامشان نمی گذاشت اما من می دانستم که آنها بیچاره ها تقصیر نداشتند کم کاری از طرف خانه ما بود مادرم و زنم .
به کی رو می کردم گفتم:
من به او گفتم شما به من پولی قرض بدهید تا من وسیله جور کنم و کارم را راه بیاندازم بعد که دست مزدم را گرفتم قرض شما را پس می دهم آن بیچاره هم حرفی ندارد قبول می کند ولی گفت باید یک گروبی ,چیزی داشته باشی .
کمی فکر کردو گفت :خوب یک کاری بکن رحیم دکان را گرو می گذاریم .
دکان ؟هه هه یک وجب زمین؟
نه باباب دکان که فایده ندارد کوچک است ارزشش انقدر نیست طرف قبول نمی کند .
خوب خانه را گرو می گذاریم چطور است کافی است یا نه؟
این تنها امید من بود اما مگر میشد به صاحب کار گفت که خانه هم مال من نیست مال زن من است . کم حمزه و عباس به خاطر اینکه خانه هم مال من نیست متلک بارانم نکرده اند حالا چو بیفتد که خانه هم مال من نیست باید انگ نوکر بی مزد و مواجب دختر بصیر الملک را به پیشانی بزنم.
به نظر من که خوب است فقط او هم باید قبول کند .
اما به هیچ عنوان نمی توانستم بگویم خانه مال من نیست و محبوبه را با خودم اینور آنور ببرم که مالک اصلی زن من است و شما با او طرف هستید نه من,هر که می فهمید حتمابه ریشم می خندید .
مقدماتش را جور کن من از گرو گذاشتن خانه حرفی ندارم .
نه من می دانم نمی خواهد تو راه بیفتی و دنبال ما به محضر و این طرف آن طرف بیایی با صد تا مرد سرو کله بزنی که چیه؟می خواهی خانه را گرو بگذاری .
خوب هر جا برویم باهم می رویم من که تنها نیستم .
نه خوبیت ندارد اگر دلت می خواهدخانه را گرو بگذاری... من می گویم....
خوب چه می گوییی ؟
چطور بگویم به نظر من ...بهتر است تو اول خانه را ...به اسم من بکنی بعد من آن را گرو می گذارم .
حالا چه فرقی می کند رحیم جان ؟ منوتو که نداریم یک نوک پا پا با هم به محضر می رویم یا میگوییم دفتر دار به خانه بیاید امضا می کنیم .
خانم چه خیالاتی می کرد برای یک وجب خانه زپرتی محضر دار بیاید خانه.هه هه ان هم برای گرو.
من که نمی توانم پیر مرد محضر دار را برای گرو گذاشتن یک ملک ...به خانه ام بکشم ,دلم هم نمی خواهد زنم توی محرض بیاید ,بقول خودت من وتو که نداریم فردا می رویم خانه را به اسم من بکن ترتیب بقیه کارها بامن ,تو دیگه هیچ جا نیا .
حاال چه عجله داری ؟ چرا فردا ؟بگذار من فکر هایم را بکنم ...
مطمین بودم که مشیر ومشاورش دایه جانش باید کارها را رهبری کند من بیچاره گرفتار سه تا زن بودم که زندگیم را خراب کرده بودند گفتم:
چه فکری یارو عجله داره اگر من برایش ناز کنم صد تا مثل من منت اش را می کشند او که دست روی دست نمی گذارد بنشیند تو فکرهایت را بکنی بعلاوه چه فکری؟ مگر تو به من اطمینان نداری ؟
چرا رحیم جان موضوع اطمینان نیست ولی...
پس موضوع چیست ؟نمی خواهی خانهن را به نام من بکنی ؟می ترسی خانه ات را بخورم ؟دست ودلت می لرزد ؟
آخه من هنوز گیج هستم ,هنوز درست نمی دانم موضوع چیست ؟
گیج هستی یا به من اطمینان نداری ؟نگفتم مرا دوست نداری؟
این چه حرفی است رحیم ؟این چه ربطی به دوست داشتن دارد ؟س چه چیزی به دوست داشتن ربط دارد هان؟
صبح خیلی زودحتی قبل از آنکه مادر از رختخواب بیرون بیاید ,از خانه بیرون رفتم ,شاید همه همه یکی دو ساعت خوابیده بودم وقتی بیدار شدم به شدت تشنه بودم دانم تلخ بود و سرم سنگین بود داشتم خفه میشدم ,از خانه آمدم بیرون ,هوای سرد صبحگاهی سرو صورتم خورد نصف راه را رفته بودم که احساس کردم حالت عادیم را به دست آوردم .
کجا می روم ؟ صبح به این زودی کجا می روم ؟اگر دیشب غلط نکرده بودم وعرق نخورده بودم امروز را داشتم که بروم مسجد محل و نماز صبح را به جا بیاورم ,اما رویم نشد با دهان نجس ,با شکم پر از عرق که مسجد نمی شود رفت .
رفتم دکان در دکان را باز کردم هنوز تاریک بود چراغ موشی را روشن کردم ,پریموس را روشن کردم صبحانه را همینجا می خورم .امروز محبوبه بیدار می شود و می بیند نیستم باز هم فکرو خیالات می کند ,بگذار هرچه می خواهد فکر بکند این مثل اینکه وقتی از جانب من نگران است حرف شنوتر است .
می گوید دوستم دارد من از کجا بفهمم که راست می گوید؟هان؟ بچه ام را خوب نگه داشت ؟بچه ام را سقط نکرد؟تروخشکم می کند؟درو مادر ش بال و پرشان را رویم کشیده اند؟خواهر و شوهر خواهرش که نا سلامتی با جناق من هستند محل سگ به من می گذارند؟ اصلا کوچکترین کمترین به من یا مادرم کرده اند؟
انهم خودش که مثل سگ و گربه با مادرم در کشمکش و کشاکش است ,که هر وقت عشقش گل می کند رحیم جان هستمهر وقت هوس ندارد نوکرش هستم همه چیز هم به نام خودش است هر وقت تصمیم بگیرد مثل یک نوکر از خانه اش بیرونم می اندازد گویا از روز اول پدرش فکر بکری کرده ,خودشان جنس خودهایشان را بهتر می شناسد ,فهمیده که دخترش یک روزی از من سیر می شود وخوب خیلی راحت می گوید رحیم خداحافظ .
تصور اینکه رحیم روزی چنین خوارم کند دلم را به فریاد آورد,خدایا چه بکنم ؟در این صورت چه بکنم ؟ دیگر چگونه جلوی مردم سرم را بلند کنم ؟ همه باو.ر میکنند که بصیر الملک برای مرا خریده بود تا دخترش عیش بکند حالا مثل تفااله تف ام کرده اند .
بوی سوختگی به خودم آورد .
ای دل غافل آب کتری تمتم ابش را کشیده بود وداشت می سوخت .
پریموس را خاموش کردم نمی توان به کتری دست زد مثل گلوله آتش بود .توی لیوان آب ریختم خوردیم از خیذر صبحانه گذشتیم .
باز هم حرفهای دیشب رامرور کردم .
اگر دوستم دارد ,اگر نقشه ای در کار نیست ,اگر نمیخواهد بگذارد برود خوب چه عیب دارد خانه را به نام من بکند ,خودش میگوید که من وتو نداریم وقتی زندگیمان رو به راه می شود وقتی من میتوتنم کار کار بکنم و زندگی بهتری داشته باشیم چرا این کار را نکنیم ؟
اصلا زن وشوهر یعنی چه؟یعنی شریک زندگی ,در همه چیز در همه کار اصلا اگر پدرش آدم بود که نبود از روز اول خانه ودکان را به نام هر دویمان می کرد انجوری صمیمیت بیشتری می شد ما شری ک همه چیز هم بودیم ,مگر در طول این چند سال من گردن شکسته بیکارو بیعار گشته انم که صاحب هیچ چیز نگشته ام اصلا اگر صحبت ضمانت و اعتبار نبود برای من مالکیت خانه ودکان مساله ای ایجاد نمیکرد.
اما حالا وثیقه ملکی . پول نقد اعتبار می اورد .
اگر پدری بالای سرم بود اکر عمویی داشتم اگر کس و کاری داشتم به این بدبختی نمی افتادم که محتاج محبوبه بشوم اون هم ناز میکندحالا میخواهد فکر کند آن هم فکر چی؟ با ئایه جانش مشورت ونصلحت بکند اخ که بدون صلاحدید آن زن آب هم نمی خورد فکر میکنم در پایین کشیدن آن بچه هم آن زنکه آب زیر کاه کمکش کرد واگر نه آن چگونه به تنهایی می تواند این کار را بکند ؟عجب سر نگه دار هم هست تا امروز لب تکان نداده و یک کلام از این سربروز نداده حتی به من که به قول خودش برای او عنایت الله هستم .یاد الماس افتادم و اینکه ما در تمام مدت با هم بگو ومگو داشتیم سر اسم گذاری آن طفل معصوم چه بهانه هایی جور کردند.
ماذر فکر کرد اسم پدر را بگذارد شصت سال عمر میکند یا خدا ای خدا اشکم سرازیر شد.
با عجله اشک هایم را پاک کردم وبه در دکان نگاه کردم نکند کسی بیاید و مرا ذر این حال ببیند. از مردی فقط این رلا کم داشتم که زارهم بزنم .
احساس می کردمشتم خالی شده زیر پایم گودالی باز شده ,متر صد یک واقعه بودم فکر میکردم این کار کردنو رفت و امدها همه الکی هستن ,مهم اطمینان از نحبت محبوبه است اگر دوستم نداشته باشد من هیچ ندارم .
نه اینکه خانه برایم مهم بود من که بعد از مرگ پدر در خانه اجا ره ای زندگی کرده ام باز هم میشد اجاره کرد یا صاحب دکان بودن یا نبودن در اره کشیدن تاثیری نداشت در دکان اوستا هم که شاگرد بودم همین کار را میکردم .اما حالا مالکیت خانه یعنی مالکیت محبوبه یعنی اطمینان از اینکه مرا ول نمی کند و نمی رود یعنی اطمینان از اینکه بیرونم نمیکند منکه تا زنده ام امکان ندارد ولش کنم من حتی بچه هم نمی خواهم اما اورا می خواهم شاید از عشقی که داشته ام اثر چندانی نمانده است اما حالا به او عادت کرده ام انس گرفته ام حتی اخم و تخم اش را پذیرفته ام ,اگر نخواهد خانه رابه نام من بکند معلوم است که می خواهد ترکم کند ومتر صد زمان مناسبی است ولی اگر خانه را به نام من کرد یعنی دوستم دارد بقول خودش من وتو نداریم به کارم به یپشرفتم علاقه مند است ومن با دلگرمی واطمینان کار کنم و به پایش بریزم .
سلام رحیم ,سلام رفیق.
برگشتم عباس و حمزه بودند نمی دانستم از دیدنشان باید خوشحال باشم یا دلگیر ,مجالستشان شیرین بود اما خودم می فهمیدم که آدم های نا باب هستند دارند مرا از راه به در می برند ,آن شب دیدی چه به روزگارم آوردند؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.