شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


پشیمانم پشیمانم غلط کردم مگر در توبه همیشه باز نیست
تا ۴۰ روز هیچ دری از در های الهی به روی تو باز نیست تا وقتی که آن زهرماری که خوردی از تن و بدنت بیرون رود آنموقع توبه کن شاید پذیرفته شود
چرا شاید هان چرا شاید
حساب و کتاب الهی برای خودش مقرراتی دارد هر دمیلی نیست که تو هر غلطی که کردی با یک توبه همه پاک شود مو از ماست بیرون می کشند به اندازه ذره ای بدی جواب داری به اندازه ذره ای نیکی پاداش دارد باید ترازوی اعمالت را سبک سنگین کنند باید همه چیز رسیدگی شود آن دختر بیچاره را تو لت و پار کردی این حق الناس است اون باید ترا ببخشد تا بعدا خدا هم ببخشد فهمیدی
چه بکنم بروم دستش را ببوسم بروم پایش را ببوسم امیدی به بخشش اش هست زن ات هست دوستت دارد چه میدانم شاید هم ببخشد
همه شاید شاید خدا شاید ببخشد زنم شاید ببخشد یک جواب خالی می خواهم یک روزنه امیدی می خواهم یک دلداری می خواهم چه بکنم
اوستا سلام
السلام رحیم خان چیه مریضی رنگ و رویت پریده
اشکم سرازیر شد و با زبان الکن آنچه را که پیش آمده بود برای اوستا تعریف کردم بعضی جاهایش را هم خجالت کشیدم بگویم اما از همان مقدار کمی که گفته بودم اوستا وا رفت
رحیم عجب اشتباهی کردی پسر کار کوچکی نکردی دختر ناز پرورده بصیر الملک را زدی پسر تو دیوانه شده ای
دیوانه شده بودم اوستا آن بدمصب عقل را از سرم پراند آن خاک بر سرها مرا عرقخور کردند من که اینکاره نبودم
گفتی کی بودند
دو تا برادر بودند یکی عباس یکی حمزه ....
آی وای پسر اینها همان هایی هستند که به تو گفته بودم چاقو کش و لات و دزدند همان که خواهرشان سر قبر الماس دور و برت می پلکید
دود از کله ام بلند شد یعنی چه یعنی اینها دستی دستی مرا به این روز انداختند
آخه چرا من چه هیزم تری به آنها فروخته ام من چه بدی به آنها کرده بودم من که آنها را نمی شناختم
آخه اوستا چرا چرا زیر پای من نشستند
چه می دانم پسر چه می دانم عجب گیری افتادی رحیم با تمام محبتی که به تو دارم باید بگویم که کله شقی هیچوقت نصیحت گوش نمی کنی آن از عاشقی ات این از زن داری ات پسر تو با آتش بازی کردی بصیرالملک اگر بفهمد روزگارت را سیاه می کند مگر می شود دختر مثل دسته گل اش را به تو بدهد و تو با او اینطور کنی
والله اوستا جز پریشب تا امروز رفتارم با او بد نبود دوستش دارم او هم دوستم دارد
هه چه خوش خیالی پسر بعد از اینهمه حرف و کتک فکر می کنی باز هم به تو رو نشان دهد
چه بکنم اوستا شما عاقل هستید راهی به من نشان بدهید جرات نمی کنم یا به خانه بگذارم نمی توانم نگاه سرزنش آمیزش را تحمل کنم اگر بروم و ببینم صورتش کبود شده از خجالت می میرم اگر ببینم مریض شده از غصه دق می کنم
والله کاری کردی که نمی دانم چه باید بکنی
می خواهید...
چه
نمی دانم نمی دانم دیگه عقلم قد نمی دهد بد جایی گیر گیر کردم ای کاش من هم مثل بچه های قبلی مرده بودم و این روز را نمی دیدم ایکاش کنار الماس چالم می کردند و این بدبختی را نمی دیدم ایکاش بمیرم ایکاش نابود شوم
با ایکاش ایکاش چاره نمی شود بلند شو برویم خانه ات محبوبه خانم دختر با معرفتی است من کمی باهاش صحبت بکنم شاید فرجی شد
شما تنها می روید اوستا من رو ندارم بیایم
نه خودت باید بیایی و ببیند که پشیمانی زنها دل مهربانی دارند کینه ای اما زود هم کینه را از دل می برند زخم تن و بدن را فراموش می کنند زخم دل را فراموش نمی کنند
دلش را شکونده ام خودم می دانم خودم می دانم اصلا نفهمیدم چه می کنم والله اوستا قصدم اصلا این نبود که سرش کلاه بگذارم خانه را از دستش در آورم شما که می دانید شما که خودتان راهنماییم کردید قصدم فقط این بود که کار و بارم خوب شود روزگارمان خوش شود او هم راحت شود اما اینجوری شد
رفتی سبیل بیاوری ریش را هم از دست دادی
بیچاره شدم اوستا بدبخت شدم
خب بلند شو راه بیفتیم هرچند که دلش را شکستی اما من زنها را می شناسم حتما حالا چشم به در دوخته و منتظرت هست
یعنی ممکن است
توکل به خدا
یه خرده که راه آمده بودیم اوستا پرسید
طلا و جواهراتش را که گرفتی پهلویت هست
نه اوستا توی دکان گذاشتم
دکان عجب عقلی داری اگر دزد بزند
کی می فهمد که توی دکان فکسنی جواهر است
احتیاط را نباید از دست داد حالا برو بردار بیار با خودمان ببریم که طفلی ببیند تو عصبانی بودی والا منطورت اذیت و آزارش نبود یا خدای ناکرده فروش جواهراتش

خدا اوستا شما را برای من نگه دارد یتیمی تا دم گور همراه آدم است
من اینجا پهلوی مشهدی یدالله می نشینم خودت برو زود برگرد کمرم درد می کند
به آرامی در را باز کردم گوش خواباندم هیچ صدایی نمی آمد
اوستا بفرمایید
تو برو
شما را به خدا اول شما بفرمایید
ببین پسر چه کردی جرات نداری پایت را توی خانه خودت بگذاری
اوستا جلو افتاد و من پاورچین پاورچین به دنبالش
یالله
صدای من در نمی آمد دلم بشدت می تپید اگر اوستا جلویم نبود محال بود بتوانم پا پیش بگذارم از دالان رد شدیم وارد حیاط شدیم
یالله
مثل اینکه هیچکس توی خانه نبود شاید هم خوابیده اند محبوب می خوابد اما مادر هیچ وقت عادت به خوابیدن قبل از شب ندارد
اوستا نگاه پرسش جویانه ای به من کرد که از کدام طرف بروم
اوستا ار اینور بفرمایید
از پله ها بالا رفتم از توی پنجره اطاق بزرگ را نگاه کردم محبوبه را ندیدم اما انگاری می خواستند جارو پارو کنند همه چیز در هم بر هم بود
اطاق کوچک را نگاه کردم آنجا هم نبود پس محبوبه نیست شاید حمام رفته اما من که گفتم حق ندارد بیرون برود
صدا کردم مادر
مادر هم نیست یعنی چه
رفتم طرف اطاق مادر در باز بود وارد شدم
مادر سلام
واای رحیم بالاخره آمدی
چی شده مادر
مادر زد زیر گریه و بصدای هایهای گریه اش اوستا هم وارد شد
صورت مادر پف کرده چانه اش کبود شده گردنش خراشیده و خون آلود چشم هایش از زور ورم باز نمی شد
چی شده مادر چه بلایی سر تو آمده
رحیم بیچاره شدیم رحیم بدبخت شدیم رحیم رحیم
آخه چرا اینجوری شدی
سلام خانم
مادر اوستا محمود است
انگاری مادر نفهمید یا نشنید
اوستا نشست پهلوی مادر
چی شده خانم چه بلایی سر شما آمده
محبوبه کو کجا رفته
پسر محبوبه نگو بلای آسمانی بگو محبوبه نگو گرگ بیابان بگو ببین به چه روزم انداخته ببین من پیرزن را چه کرده اینقدر کتکم زد اینقدر به دیوارم کوبید اینقدر توی سرم زد که گریه امان مادر را برید
یعنی چه ترا چرا با تو چرا حالا کجاست
حق مرا کف دستم گذاشت دیدی چه جور محبت هایم را جبران کرد
چه شده مادر بعد از من دعوایتان شد خودش کجاست
نمی دانم دو روزه رفته نمی دانم کدام گوری است
دلم هری ریخت
اثاثیه اش را هم برد
نه
اوستا با تعجب نگاه می کرد انگاری دختر بصیر الملک اش از آسمان به زمین افتاده بود هیچ باورش نمی شد آن دختر نازنین با مادر پیر من چنین کند دویدم طرف اتاق
اوستا اوستا
چیه رحیم
بیایید بالا بیایید اینجا
اوستا بعدا گفت که فکر کرده بود نعش محبوبه روی زمین افتاده بدو بدو آمد
چیه رحیم چه خاکی به سرمان شده
در آستانه در ایستاده بودم و تماشا می کردم اوستا وارد اتاق شد تمام رختخوابها روی زمین ولو بود همه پاره پاره فرش ها را نمی دانم با چی بریده بود و روی تکه تکه آن آتش ریخته و سوزانده بود پشتی ها را جر داده بود و پشم و پنبه اش روی زمین ریخته بود توی اتاق کوچک تمام لباسها را با قیچی خورد کرده بود هیچ چیز سالم توی اتاق نبود حتی پرده ها را هم پاره کرده بود گویا قوم مغول هر جا وارد می شدند همین کار را می کردند
اوستا با تاسف سرش را تکان می داد
هر دویتان دیوانه شدید
اوستا منو عرق دیوانه کرد اون دیگه چرا
شوهر دیوانه زنش را هم دیوانه می کند
فکر نمی کردم اوستا اینطور قضاوت بکند اما اگر چه تلخ گفت اما راست گفت لعنت بر شیطان انگاری این چند روزه تمام کار و بار شیطان مربوط به خانه خرابی ما می شد خانه مان را ویران کرد و رفت چه می دانم شاید هنوز هم دست برنداشته است
اوستا چه بکنم

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.