شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


فرش و رخت خواب و وسایل زندگی داشته باشد،باید حداقل سالی دوبار خرج کفش و لباس و چادرش را بدهی،پول حمام و دوا و درمان و خرج خانه را بدهی،این که از این.
خواستم بگویم که روز اول که در همین اتاق مرا خر کردید و دخترتان را به ریش من بستید آن خدا پیغمبر و قانون کجا بودن؟اگر آن روز من میفهمیدم که قانون چیست مسلما میفهمیدم که نمیتوانم از پس آن بر آیم و میگفتم ما را بخیر شما امیدی نیست شر نرسانید اما آن روز خانه و دکّان و کلی جهیزیه هم بارش کردید و فرمودید ماهی سی تومان هم کمک خرجی لطف میکنید و گولم زدید حالا چی شده؟خدا و پیغمبر فرموده و قانون مقرر کرده؟....چه بگویم؟.....نرود میخ آهنی در سنگ......
-دوما به اطلاع جنابعالی میرسانم دخترم دکان و خانه را به اسم بنده کرده است،بنابر این باید برایش خانه بخری.......
با بی اعتنایی گفتم:
-از کجا بیاورم؟مثل اینکه خیلی زن سازگاریست حالا.......
-آهان موضوع همین جان،تازه اینکه چیزی نیست،اصل مطلب مانده،باید مهریهاش را تمام و کمال بپردازی،میدانی که پول کمی هم نیست،میدانی که مهریه مثل یک غرض است و عندالمطالبه باید بپردازی یعنی هر وقت که زن بخواهد میتواند مهریهاش را بگیرد،حالا چه قبل از طلاق چه بعد از آن،شیرفهم شد؟
ایای ای این پدر مادر دخترها عجب آدمهای بی چشم و رویی هستند موقع عقد یواشکی میگویند مهریه رو کی داده کی گرفته؟اینها رسم و رسوم است بخاطر حرف مردم است،اما ببین چه میکنند همان روز هم که مهریه را خودشان بریدند و دوختند من یک کلام حرف نزدم چون من فکر کردم که زن طلاق بده نیستم خوب هر چه میخواهند تعیین کنند اما حالا همان آدمهای محترم دارند سر کیسهام میکنند،دارند لهام میکنند.
دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم:
-کفّ دستی که مو ندارد نمیکنند.
-ولی من میکنم،میدهم آنقدر کفّ این دست چوب بزنند،تا مو در بیاورد،دخترم مهریهاش را به من بخشیده است یا مهریه را میدهی یا میاندزمت توی هلفدنی،تا آنقدر آنجا بمانی که موهای جنابعالی هم مثل دندانهایت سفید شود.
فکر میکرد آنقدر نفهم هستم که نمیدانم زندان رفتن من دردی از درد دخترش کم نمیکند، من آنجا پیر بشوم و دخترش را طلاق ندهم چه میشود؟
نرم شد،دید که از تهدیدش نترسیدم برای من زندان رفتن مساله ی مهمی نبود وقتی زندگیام را باختهام وقتی در آزاد بودن طرفی نبستهام زندان بروم،چه میشود؟آنجا هم نجاری میکنم،بیکار که نمیمنم،برای من بیکاری مصیبت است..
-اما...
-رشته ی افکارم را صدایش پاره کرد سر بلند کردم و نگاهش کردم.
-اما اگر راضی به طلاق بشوی،اولا مهریهاش را میبخشم،در ثانی دکان را هم به اسم خوت میکنم.
فهمیدم که جا زده متوجه شده بود،که هر چند ندارم،بی کسم،تنهای تنها هستم اما ریش و قیچی دست من است اگر زیر بار طلاق نروم بصیر الملک حسابی حالش گرفته میشود
از موقعیتم استفاده کردم و گفتم:
-پس خانه چه میشود؟
-خانه توی گلویت گیر میکند،عجب پرو و وقیح است مرتیکه ی پدر سوخته.
-من خانه را هم میخواهم،نمی توانم که توی بیابان زندگی کنم که.
-خلاصه خوب فکرهایت را بکن،فقط دکان،اگر هم قبول نکنی میفرستم عموی آژان و و برادرهای معصومه خانوم بیایند تمام قضیه را برایشان شرح میدهم.دکان و مهریه دخترم را هم به اسم معصومه خانم میکنم دخترم هم در هر دادگاهی که لازم باشد شهادت میدهد که تو زیر پایه این دختر نشسته ی* تا هم مجبور بشوی او را بگیری و هم افسارت به دست او لات و پاتش بیفتد،حالا دیگر خود دانی.اینها دیگر شعر و ور بود که سر هم میکرد،چیزی که باعث کوتاه آمدنش شد همان موقعیت قانونی من بود،البته نمیدانم آن قانون مهرم حلال و جانم آزاد را اینها مثل اینکه نمیدانستند وألا اینهمه چانه نمیزدند چه میدانم شاید هم اوستا اشتباه میکرد همچو قانونی نیست،به هر حال پیش خودم فکر کردم، پدره را دست به سر کنم شاید با خود محبوبه بتوانم کنار بیام.
گفتم:
-خیلی خوب،کی باید طلاق بدهم؟و کجا بروم؟
-همین فردا صبح علی طلوع،میای اینجا دم در منزل،با فیروز خان میروی محضر،من تمام دستورات ر داده ام،امضائ میکنی فهمیدی؟سه طلاقه،بعد که امضا کردی و تمام شد،من روز بعدش مهریه و دکّان را به تو میبخشم و در همان محضر دکّان را به اسمت میکنم.
بد دل شدم،از این آدمها همه چیز میشود انتظار داشت،با حقه زنم دادند و با حقه طلاقش میگیرند شاید باز هم حقه ای در کار باشد،می گوید من تمام دستورها را دادهام پس خودشان کارها را تمام کرده اند.
-از کجا که بعدا زیر حرفتان نزنید؟دلم چرکین شده بود شاید عباس و حمزه را هم همین مرد به جان من انداخت نمیدانم که.
-از آنجا که من مثل تو پستان مادرم را گاز نگرفتم.
نه معنی سه طلاقه را فهمیدم و نه معنی پستان مادرا را گاز گرفتن را،به هر صورت ولش.
پرسیدم:
-پول محضر را من باید بدهم؟
با عجله گفت:
-نه خیر من میدهم و بلند شد که از اتاق خارج شود محبوبه به دنبالش راه افتاد که با عجله صدایش کردم:
-محبوب.
-چی کارش داری؟
با ادب و نزاکت گفتم:
-اجازه بدید دو دقیقه تنها با او صحبت کنم،نمی گذارید خداحافظی کنم؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.