شب سراب، رمان شب سراب، قسمت اول، داستان، قصه، داستان شب، داستان هاي دنباله دار، رمان، كتاب، ناهيد.ا.پژواك، شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، رمان شب سراب از ناهيد.ا.پژواك، سايت رسمي مجيد اخشابي، مجيد اخشابيKeywords: Night Mirage, Mirage novel Night, Part I, story, story, story of the night, trail stories, novels, books, Venus. You. Echo, the mirage of Venus night. You. Echo, the mirage of Venus Night novel. a. echo, official website Akhshaby M., M. Akhshaby


الله اکبر این همان رگی است که بارها گفته بود ارزو داشت تمام هستی خود را به پای صاحب آن بریزد تا سربلند بماند؟خدایا من همان رحیم هستم که او به دنبالم آمد وخانه خرابم کرد؟خدایا آن عشق بود یا هوس که تبدیل به نفرت شده است؟
محبوب جان من این پلنگ را دوست دارم ,محبوبه این پلنگ بهتر از بره مظلوم وبی دست وپاست محبوبه طلاق نگیر ترا به روح الماس قسم می دهم طلاق نگیر من هم از دست می روم.
دستش را از دستم بیرون کشید وگفت:ولم کن برو گمشو.
محبوب,... محبوب جان چطور دلت می آید؟
بی اعتنا به همه چیز رفت ودر را بست ای بی انصاف.

سیل سرشک ما ز دلش کین بدر نبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
گفتم به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

نمی دانستم چند ساعت در ان اطاق تک وتنها نشستم وکسی سراغم را نگرفت,گویی بر زمین میخکوب شده بودم واشک بی امان از چشمهایم فرو می ریخت.
هوا تاریک شده بود بی انصاف ها یک چراغ موشی هم توی اطاق نگذاشتند وقتی بوی غذا بلند شد فهمیدم که دارند شام می خورند.
فیروز خان کالسکه چی در اطاق را باز کرد و گفت:
کی می روید؟
همین حالا...

دل از من برد وروی از من نهان کرد
خدا را,با که این بازی توان کرد؟
چرا چون لاله خونین دل نباشم؟
که با ما نرگس او سرگران کرد؟
صباگر چاره داری وقت وقتست
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت وچنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابرو کمان کرد.
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــ
فصل آخر
آخرین خبری که از محبوبه دارم این است که با منصور خان پسر عمویش عروسی کرد آری هوو شد کسی که از نگاه بی خیال من به روی زنی در کوچه پی کار خودش می رفت آتش می گرفت وروزگار مرا سیاه می کرد رفت زن مردی شد که یک شب در میان در بغل زن دیگری می خوابید ما بلاخره این زنها را نشناختیم ,من پیر شدم اما سر از کار اینها در نیاوردم منصور آقا بیوه زن دوم اش هم بود!
از خودتان بویید شما چه کردید؟عمو جان خسته شدید می دانم خلاصه بگویید.
سیروس جان من هیچوقت نمی دانستم که صیغه محرمیت نوع دیگری هم دارد همیشه فکر می کردم صیغه می خوانند که با هم...
اما اوستا محمود خدا بیامرز یکروز مادرم را با خودش برد پهلوی ملای محله وصیغه خواهر برادری برایشان خواند وبرگشتند این بار اوستا شد دایی من.
خیلی جالب بود خیلی خوشم آمد اوستا مرد مهربانی بود مثل پدر من بود گویا سرنوشت زندگی ما را با هم عجین کرده بود در طول زندگیم خیلی به دادم رسید ودر جریان طلاق وجدایی ما هم دو رادور ناظر قضیه بود بعد از آنکه فهمید خانه را باید تخلیه کنم و واقعا هم چیزی برای زندگی نداشتیم آمد دنبالمان وگفت:
رحیم من که با شما رودرواسی ندارم خودت می دانی که تک وتنها زندگی میکنم وکم کم دیگر قابل به کار هم نیستم وتو مادرت بیایید دم خور من باشید,خانه به آ« بزرگی بی کدبانو مانده من میدانم مادر تو زن با سلیقه ای است می تواند بز هم سبزی وخرمی را به خانه بیاورد.
مادر در رفتن یه خرده این پا و آن پا کرد می ترسید اوستا خیالاتی داشته باشد اما بعدا" دیدیم که اوستا درست مثل مادر من معتقد است که خدا یکی یار هم یکی دلدار یکی.
سیروس جان بعد از محبوبه من هرگز نتوانستم خودم را راضی کنم که زن دیگری را بجای او بپذیرم ومیبینی که تنها زندگی کردم وگله ای هم ندارم.
اما همان دختر اصل ونسب دار و استخوان دار وشریف ونجیب رفت شوهر دیگری کرد وبغل منصور تارزن خوابید.
به شود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
هه هه اینها چرا اینقدر مطرب توی خانواده شان داشتند؟
خب دیگه بیکاری مادر تمام بیعاری ها وبدعادتی هاست اگر آنها هم هنری داشتند مطمئن باش اوقات بیکاری شان را به تارزنی ومشروب خوری صرف نمی کردند.
من به شما افتخار میکن کنده کاری های روی چوب شما در تمام کشور بی نظیر است.
پسرم من تمام عشقم را روی چوب پیاده میکنم من با تمام وجود عاشق این کارم,خداوند اوستا محمود را قرین رحمت وعنایت خودش قرار بدهد او یادم داد واما سیروس جان برویم سر اصل موضوع اندکی پیش تو گفتم غم دل ترسیدم که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است.
داستان شما در عین تلخی آنقدر شیرین بود که من یادم رفت برای چه پیش شما امده ام.
من از سالها پیش دوست ناصر خان پدرت بودم وهستم مادرت معصومه خانم اولین زنی بود که دلم خواست خواهری داشت وزن من می شد.,اما خب سرنوشت چیز دیگری بود شکر خدا پدرت امروزه کار وبارش گسترش فوق العاده ای پیدا کرده وباز هم شکر خدا که وضع تان خیلی روبراه است اما سیروس جان من واقعا مثل عموی تو هستم اوستا محمود در آخرین روزهای زندگیش ناصر خان را که فامیلش بود خواست وبه او گفت که بعد از من جان تو وجان رحیم چون اوستا می دانست که من کس دیگری ندارم وعرضه دوست خوب پیدا کردن هم ندارم از آن روز ما دوتا واقعا مثل برادریم عموجان درست است که پدرت را دوست دارم واحترامش می کنم اما به تو می گویم از این کارش که ترا از دانشکده بیرون کشیده وبرده توی شرکت حسابدارت کرده دلگیر شدم.
خودم بیرون آمدم.
پس اشتباه از خودت است پسرم پول را همیشه می توانی پیدا کنی اما وقتی جوانی گذشت دیگه شوق وذوق درس خواندن را از دست می دهی برو دنبال درس ات برو دانشکده را تام کن بعد برگرد پیش پدر جای تو که همیشه محفوظ است.
میدانید عموجان مساله سودابه بیشتر مرا فراری داده دست از سرم بر نمی دارد خودتان بهتر از همه می دانید که مردها مثل زنها ودختر ها نیستند که هزار خواستگار می اید وچون میل ندارند فراموشش می کنند ما مردها وقتی می فهمیم که دختری دوستمان دارد نمی توانیم دست برداریم..والله من هر چند مدتی است که دورادور می گردم ولی خیالش ولم نمی کند شاید علت اینکه قرار گذاشته اند که پسرها به خواستگاری بروند همین است چون اگه قرار بود دختر ها از ما خواستگاری می کردند به اولین خواستگار جواب بله می دادیم.
آه سیروس جان ای کاش جوان می دانست و پیر می توانست ایکاش تجربه ای که من حالا بدست اوردم در سن تو داشتم راست می گویی ما مرها در برابر محبت بی چاره ایم تا بفهمیم که حتی زن گدای محله دوستمان دارد نمی توانیم بی خیال بمانیم.
من نمی دانم بلاخره چه باید بکنی این دختر هم از آن اعیان واشراف من منه قربان هاست تو پول داری موقعیت اجتماعی داری اما می ترسم وقتی عشقش رنگ باخت صحبت پدر دانشمند ومادر هنرمندش را پیش بکشد وبر تو هم همانرود که بر من رفت.
برای همین است که دانشکده نمی روم مادر می گوید از دل برود هر انکه از دیده برفت.
نه سیروس جان گاهی دوری آتش عشق را تیز تر میکند نمی دانم من نمیدانم تکلیف تو چیست؟واینکه چه باید بکنی بدست خودت است یا برای مدتی برو خارج یا دانشکده ات را عوض کن نمی توانی به شهر دیگری منتقل شوی؟
نمیدانم باید بپرسم.
پسرجان حالا فرار بکنی بهتر از انست که فردا فرارت دهند گول عشق وعاشقی را نخور من به این نتیجه رسیده ام که عشق دام شیطان است وهمیشه هم بدعاقبتی وهزار مصیبت بدنبال دارد اتفاقا" عشق بدون وصلت زیباست وصلت وزناشویی قاتل عشق است وبلای جان هر دو طرف دوست بدار توی دلت در خیالاتت در رویاهایت همه هنرمندان دل شوریده دارند عشق بی وصلت منشا هنر است وصلت دام شیطان است بر حذر باش.
هیچ وقت نگو ما تافته جدا بافته هستیم نه همه ما سرو ته یک کرباسیم وهمه انسانها در طول تاریخ حیات اشتباهات همسانی را مرتکب شده ومدام تکرار می کنند ایکاش آنقدر عقل وشعور داشتیم که از تجربیات دیگران عبرت می گرفتیم.
عمو جان به شما قول میهم من اشتباه شما را تکرار نخواهم کرد سودابه هرگز نخواهد توانست مرا مثل محبوبه شما به دام ازدواج بشد سعی خواهم کرد فراموشش کنم.
آفرین پسرم از خدا کمک بخواه قبل از اینکه سرپرتگاه گیر بیافتیبه خدا متوسل شو شب دعای مرا بخوان قل اعوذ برب الناس ...
ها ها ها!
چرا میخندی؟
آخه برای شما خیلی افاقه کرد...
کرد ,کرد در موقع اش کرد من هم اگر پدری مثل ناصر خان بالای سرم داشتم یا عمویی دلشکسته وزندگی باخته مثل من در کنارم بود اشتباه نمی کردم چه بنم که از هر طرف بیکس وکار بودم باشد حالا گله ای ندارم خاطرات شیرینی دارم که روز وشبم را پر میکنند وتنهایم نمی گذارند,ما که همیشه قهر نبودیم ما که همیشه با هم دعوا نمی کردیم لحظات شیرینی هم داشتیم خدا رو سپاس میگویم که حتی به عشق نافرجام وبد فرجام محبوبم هم خیانت نکردم خدا را شکر میکنم که آنقدر کف نفس داشتم که الماس دیگری را سر پیری بدبخت نکردم خدا رو شکر که در تمام مراحل زندگی پاک ماندم وتهمت ها وافترا ها را تحمل کردم و دم نزدم روزی که بمیرم خیالم از بابت اعمال وافکارم راحتِ راحت است
صدسال عمر کنید عمو جان شما با هنرتان متعلق به همه کشور هستید.
این پاداش صبوری وبردباری ام در برابر مشیت الهی است خودم میدانم خدا رو شکر با سربلندی خود را به اینجا رسانده ام خوش عاقبت شده ام از خدایم سپاسگذارم.

 

رشت بهار سال 1375
پـــــــــــــایـــــــــــــــان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.