اما من حال و هوای دیگری داشتم که هرگز در ذهن پیر دایه نمی گنجید. هنوز هوس داشتم که به دنبال هم سالانم از روی بامها بدوم، از حیاط اندرونی به حیاط بیرونی سرک بکشم، شب ها سرم را روی پای پدر بگذارم و به آوای قصه های هزار و یک شبش گوش جان بسپارم. یادگاری پیانو که جای خود داشت، زیرا پدر دوست داشت دخترانش هر دو بتوانند در مهمانی های زنانه ی عیان و اشراف هم ترازشان پیانو بزنند. به فکر خواهر، مهتا، افتادم که هنوز در عقد پسر دایی مان بود. او از زمانی که به عقد ناصرخان در آمده بود دیگر حال و حوصله‌ی نواختن نداشت. دائم در مطبخ کنار سید علی و مرضیه خانوم می نشست تا شاید بتواند آنطوری که مادر می خواهد رموز آشپزی را بیاموزد. البته نه این که مادر به فکر این ها نبوده باشد ولی مهتا مثل من هرگز فکر نمی کرد با ان افکار اجازه دهد که او را در هفده سالگی به عقدر ناصرخان در آورند. البته ناصرخان غریبه نبود. او پسر دایی جمشید، برادر بزرگ مادرم بود که قبلا وزارت امنیه را بر عهده داشت و بیشتر مردم آن زمان از وی حساب می بردند با رفتار خشک دایی جمشیدم ناصرخان مردمدار و تحصیل کرده ای شده بود. چند سالی در فرنگ درس خوانده بود و حال به سفارش پدرش در سفارت فرانسه کار می کرد. اما نمی دانم چرا احساس می کردم مهتا زیاد به او علاقمند نیست. خودش معتقد بود که روی حرف آقاجان حرف نزده، وگرنه ناصرخان را مانند برادرش دوست می دارد. من نیز این حس او را تصدیق می کردم. اما یادم است آقاجان شب بله بران رو به او کرده و مستقیما گفته بود مهتا جان من اصراری به این وصلت ندارم. تو هم که خواستگار زیاد داری. اگر نمی خواهی، ردشان کنم. البته به نظر من ناصرخان مرد برازنده ای است و از همه مهم تر پسردایی توست و همه او را کاملا می شناسیم. مهتا به خاطر همین حرف پدر این وصلت را قبول کرده و جواب مثبت داده بود. اما همیشه امید داشت که بعد از ازدواج عاشق شود.
ولی من بالعکس، معتقد بودم انسان باید با کسی که دوستش دارد ازدواج کند مانند مادر و آقاجان که قصه ی عشقشان زبانزد خاص و عام بود. البته آنان هیچگاه از عشقشان در حضور ما سخنی به میان نیاورده بودند اما من و مهتا وصف آن را از ربان خاله ملوک خواهر بزرگ مادرم شنیده بودیم.
در همین حال و هوا بودم که دایه صدام کرد: دیبا جان بیا مادر مهمان ها منتظرند که عروس خانوم سینی چای را بیاورد. هول برم داشته بود: انا دایه اگر نتوانستم چی؟دایه کمی از سرخاب مادر که روی میز بود به گونه هایم مالید: نه دخترم تو در خانواده‌ی محترمی بزرگ شده ای. نباید به این راحتی دست و پایت را گم کنی. خندیدم و گفتم: دایه این چادرقد قشنگه؟
نگاهی کرد و گفت: بله عزیزم.
از سر سادگی دوباره پرسیدم: دایه جان داماد هم آنجاست؟
دایه رو ترش کرد و گفت: خانم جان این چه حرفی است که می زنید؟ می دانید اگر این حرف را در حضور شخص دیگری می گفتید باید صد سال در خانه می ماندید؟ مگر داماد در مجلس خواستگاری به اندرونی خانه ی عروس راه دارد؟
دایه جان مهتا چی؟ مهتا هم آنجاست؟
- برو فدات بشم. اینقدر بهونه نیاور. خواهرت سرش درد می کرد نتوانست نزد مهمان ها بماند. از بابت داماد هم خیالت راحت باشه. انشاالله او را در شب عقد خواهی دید.
از این حرف دایه کمی برافروختم. هر دو به راه افتادیم. دایه جلوی مهمان خانه سینی چای را به دستم داد، پیشانی ام را بوسید و گفت: عزیزم اول چای را برای خانم بزرگ، مادر داماد می بری، همان خانومی که دو دندان طلا دارد. بعد به ترتیب به سایر مهمانان تعارف می کنی.
در اتاق را گشودم و وارد شدم. چهار خانوم مقابل مادرم نشسته بودند. جلویشان میزی قرار داشت پر از انواع شیرینی و میوه های مختلف. مکثی کردم تا آن خانومی را که دایه می گفت دو دندان طلا دارد بیابم که ناگهان مادر داماد گل از گلش شکفت و با لبخند مرا ستود و به سوی خود فراخواند. پیش رفتم و به او چای تعارف کردم.
صورتم را بوسید و گفت: به به چه عروس زیبایی! دستت درد نکنه دخترم.
ناگهان به یاد گفته ی مادر افتادم. او گفته بود که اگر عروس سرش را به زیر بیندازد خواستگار ها فکر می کنند نقصی را در صورتش پنهان می کند برای همین سریعا سرم را بلند کرد و به مهمان ها لبخند زدم. در حال خارج شدن از اتاق بودم که مادر داماد صدایم کرد: دیبا جان بشین عزیزم. می خواهیم عروس گلمان را بیشتر ببینیم و با هم آشنا شویم.
با اشاره ی مادر رو به روی یکی از دختران زیبای خانواده ی سهیلی نشستم و به چهره ی شادابش چشم دوختم. او با وجود سن و سالی که داشت بسیار زیبا می نمود. مشخص بود که از زندگی مرفحی برخوردار است. شوهرش سفیر ایران و انگلیس بود.
مادر و خانوم سهیلی با هم مشغول صحبت بودند و من اجازه ی هیچ اظهار نظری نداشتم، تا این که خانوم سهیلی گفت: دیبا جان از آن شبی که در مجلس ناصرخان برایمان پیانو نواخت دل مرا برد. خوش به حالتان که چنین دختر زیبا و هنرمندی دارید.
مادر خنده ای کرد: اختیار دارید از لطفتان متشکرم.
- وقتی با منصور خان، همسرم، مسئله خواستگاری را مطرح کردم، آقا گفت اگه بهادرخان اجازه بدهند تورج را به غلامی بفرستیم. مادرم با لبخندی گرم و از سر رضایت گفت: آقا تورج فرزند ماست و دیبا جان کنیز شما.
از پاسخ مادر ناراحت شدم. من دختر بهادرخان با آن همه کنیز و کلفت چطور می توانم کنیز آنها باشم؟
در حالی که به تمجید هایشان گوش می دادم دختر بزرگ خانواده ی سهیلی با محبتی خاص مرا مورد خطاب قرار داد و گفت: دیبا خانوم اگر مایلید دلمان می خواهد برای یمن مجلس کمی بنوازید.
با اجازه ی مادر از جا برخاستم و با هول و هراس پشت پیانو نشستم. در دل به این خواهش نابجا لعنت فرستادم. بلاجبار انگشتانم را روی کلید های پیانو فشار دادم و با دقت تمام قطعه ی مورد علاقه ی پدر را نواختم. پس از اتمام قطعه از جا برخاستم و به رسم ادب به روی مهمان ها لبخند زدم. خانوم سهیلی مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید: بسیار عالی و دلربا نواختی. باید هنر تو را تحسین کرد با اشاره ی مادر تشکر کردم و از اتاق خارج شدم و به سرعت خود را به صندوقخانه رساندم. صدای تپش قلبم را می شنیدم. انگار بار اولی بود که برای دیگران و در حضور جمع می نواختم. در همین حال مهتا وارد اتاق شد و گفت: خواهر کوچولو ممعرکه بود. صدای سازت تا اتاق مرد ها هم رسید. خودم دیدم که تورج سرخ شده بود و پدرش بدون پرده جلوی آقاجان تحسینت کرد.
با تعجب پرسیدم: تو آنجا چه می کردی؟
مهتا خندید: من؟ من غلط بکنم آنجا رفته باشم. با دایه دزدکی از پشت پنجره، اتاق رو تماشا می کردیم. راستی دیبا تورج پسر خوبی به نظر می رسه. البته کمی مسن است. فکر کنم حدود ۳۰- ۴۰ ساله باشه.
بی اختیار از حرف مهتا حنده ام گرفت: خدای من این همه تفاوت سنی؟ من رن او نمی شم.
مهتا خم شد و دستی به موهایم کشید. من و ناصرخان هم دوازده سال اختلاف سنی داریم. مگر این چیز ها مهم است؟
میان حرفش دویدم. ناصرخان پسر دایی ماست و خیلی خوب او را می شناسیم. تازه من مثل تو اعتقاد به عشق بعد از ازدواج ندارم. مهتا بیا و مرا ببر تا او را ببینم.
مهتا دستی به کمر زد: اگر کسی ما ببیند چه؟ می دونی ما را مانند غلام ها در وسط حیاط اندرونی فلک می کنند؟




ادامه دارد.....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.