رمان عطر نفسهاي تو، الهه موذنی لطف آباد، عاشقان رمان، رمان عاشقانه، قصه شب، داستان، كتاب رمان، عطر نفسهاي تو، سايت رسمي مجيد اخشابي


لحظه‌ای افکارم آشوب شد. خدایا این همسر آینده‌ی من است؟ مردی با دماغی عقابی، چشمانی بی‌حالت مانند گاو، ابروهایی باریک و کوتاه و قدی به بلندی زررافه، نه من هرگز او را نمی‌پذیرم.
در همین حال در روی چهارچوب چرخید و چهره‌ی ناصرخان پدیدار شد. او دست در جیب جلیقه‌اش داشت و می‌خواست فندک طلایی‌اش را برای آتش زدن سیگارش بیرون بیاورد که ناگهان چشمش به ما افتاد: عجب! شما دخترها با اجازه‌ی چه کسی به اینجا آمدید و زاغ سیاه ما را چوب می‌زنید؟
مهتا لب پایینش را به دندان گرفت: ناصرخان آروم. آقاجان می‌فهمد.ما داشتیم از اینجا عبور می‌کردیم که شما سر رسیدید.
ناصرخان خنده‌ای کرد: باورم نمی شود. در حیاط مردها، بی‌حجاب.... و سپس به شوخی با تشر گفت: بروید به حیاط اندرونی وگرنه خودم هردویتان را اینجا فلک می‌کنم تا از همین اولی ابهتم را به داماد دوم خانواده‌ی زندی نشون بدهم.
هر دو مانند برق گرفته‌ها دویدیم و خود را به اتاق صندوقخانه رساندیم. مهتا سرخ شده و من رنگم به سفیدی می‌زد. او از هیجان دیدار همسرش هول کرده بود و من از ترس آقاجان قالب تهی کرده بودم.
مهتا دستهایم را گرفت و با خنده گفت: پسندیدی؟ مبارکه؟
با چشمانی اشک آلود گفتم: نه.
مهتا خیره براندازم کرد: مگر خل شدی؟ اگر آقاجان بخواهد چی؟
- نه آقا جان به من اختیار تام داده. اگر من نپسندم آن ها هم نمی‌پسندند.
مهتا پشت دست زد: بیچاره زندی ها اگر می‌دانستند با این بی‌آبرویی تو آبروی آنها هم خواهد رفت، حتما پدر را مقطوع النسل می‌کردند.
آن شب مانند شبهای قبل روی پشتبان کنار مهتا به خواب رفتم. صبح روز بعد در حالی که از نردبان پایین می‌آمدم دایه مرا در آغوش گرفت و گفت: مبارکه.
همه چیز را فراموش کرده بودم: چي مبارکه دایه؟
دایه چشمها را بر هم نهاد و با ملایمت گفت: قضیه‌ی لیلی و مجنون مبارکه.
تازه یادم آمد که دیروز بعد از ظهر در این خونه را به خاطر من کوبیده بودند. پاسخی ندادم و به اتاق ناشتایی رفتم. بوی نان خانگی اشتهایم را تحریک می‌کرد. مشغول خوردن شدم و منتظر ماندم تا دایه بیاید برای من چای بریزد. ولی آن روز با روز های دیگر فرق داشت. وقتی دیدم از دایه خبری نیست از جا برخاستم چای بريزم. مادر بی‌سروصدا وارد آشپزخانه شد. سلام کردم. با لبخندی مهربان جواب داد و در حالی که دامن بلندش را کنار می‌زد گفت: خب دخترم بگو ببینم فکرهایت را کردی؟
گفتم: مادر.
ولی او حرفم را قطع کرد و گفت: کلاغه خبر آورده که دیشب داماد را هم دیدی.
از خجالت سرخ شدم و سرم را به زیر انداختم. می‌دانستم یا کار مهتاست یا ناصرخان. با کمی بکث گفتم. بله مادر.
صورتم را بوسید: خب نظرت چیه؟ او را پسندیدی؟
به آرامی گفتم: نه.
مادر در حالی که رنگ از رخسارش پریده بود، خنده‌اش محو شد و تکرار کرد: گفتم فکرهایت را کردی؟ درست جواب بده دیبا!
کمی بلند تر گفتم: او را نپسندیدم.
مادر از جا برخاست و در حالی که زیر لب غرولند می‌کرد گفت: ای بهادرخان آنقدر یک الف بچه را پر رو کردی که با گستاخی تمام در روی مادرش می‌ایستد و اظهار نظر می‌کند و در حالی که با عصبانیت از اتاق خارج می‌شد گفت: امشب جوابت را به پدرت می‌ گویم.
بعد از رفتن مادر نفسی راحت کشیدم و برای استحمام آماده شدم.
روزها می‌گذشت و ما بار دیگر ایام آخر سال را پشت سر گذاشتیم و به سال نو نزدیک می‌شدیم. جشن عروسی مهتا نیز قرار بود در همان روزهای آغاز بهار برگزار شود خوشبختانه دیگر حرفی از خواستگاری یا ازدواج من به میان نمی‌آمد. مادر تمام وقتش را به تهیه و تدارک تنقلات عید و عروسی می‌گذراند. روزها و شبها همچنان به سرعت می‌گذشت و من حالا دختری ۱۸ ساله بودم. نمی‌دانم چرا حالا دیگر حال و هوای شوخی و خنده‌های بی‌پروا را نداشتم و بیشتر اوقات را به کتاب خواندن می‌گذراندم.
پدر سال قبل مدت ۴ ماه به پاریس سفر کرده بود و رهاوردش برایم یک پالتوی پوست زیبای بسیار نفیس، یک جفت کفش جیر زیبا با مارک گوچی و یک دستکش چرم بود. وقتی پدر این هدایا را به من داد در این فکر بودم که کجا می‌شود این لباسهای زیبا را بپوشم. چون متاسفانه با این که خیلی از زنها و دختراي سرشناس شهر پس از کشف حجاب در ملاعام بی‌حجاب و آراسته ظاهر می‌شدند، ما به خاطر عقاید خشک مادر نمی‌توانستیم مانند سایرین رفت و آمد کنیم. مادر همیشه در مورد این مسائل سختگیر بود. با این که پدر ضیافت‌های زیادی می‌داد و به مهمانیهای عیان و اشرافیان دعوت می‌شد، مادر چون در این محافل بایستی همرنگ جماعت حضور پیدا می‌کرد، به هیچ وجه از این دید و بازدیدها استقبال نمی‌کرد.او بیشتر وقتش را در خانه یا در مجالس عزاداری و روضه‌خوانی سیدالشهدا طی می‌کرد. اما پدر همیشه دوست داشت در این مهمانی‌ها فردی از اعضای خانواده او را همراهی کند به همین دلیل همیشه آرزو می‌کرد فرزند پسری داشت تا او را با خود همه جا می‌برد. مادر بنابر عقاید مذهبی‌ای که داشت، از این که پدر همراهی ندارد تا او را در این مجالس همراهی کند خشنود بود.
آقاجانم همیشه می‌گفت: خانوم جان دیگه زمان روبنده گذشته است. ما باید با زمانه پیش برویم. خیلی دوست دارم تو را در یکی از سفرهای فرنگ همراه خود ببرم تا ببینی چگونه زنها در آنجا همپای آقایان در تمام مسائل روزمره‌ی دنیا سهیم هستند.
مادر در جواب می‌گفت: من با مسافرت به فرنگ و سیر و سیاحت مخالف نیستم، به شرطی که از من نخواهی مانند آنان باشم. همین بس است که اجازه داده‌ای دخترانت در مجالس عیان بی حجاب حاضر شوند. نمی‌دانم چه می‌اندیشی. والله هیچ وقت فکر نمی‌کردم این دختر در ۱۸ سالگی هنوز به خانه‌ی بخت نرفته باشد. البته این امر هم نتیجه‌ی اختیارات بی‌موردی است که تو به او داده‌ای. هیچ می‌دانی در ذهنش چه می‌گذرد و چرا خواستگاری را که برایش می‌اید با اندک بهانه‌ای رد می‌کند؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.