شبی پدر به یکی از مجالس رجال سیاسی دعوت شده بود. عصر آن روز جهت حضور هر چه بهتر در آن مجلس، سلمانی‌ای به خانه آورد تا به سر و صورتش صفایی بدهد. او انگار دنبال گمگشته‌ای می‌گشت. هنوز برای شرکت در مهمانی خانه را ترک نگفته بود که دایه به اتاقم آمد و گفت: دیبا خانم آقاجانت از شما خواستند که به اتاقشان بروید. فرمودند اگر آب دستان است زمین بگذارید و به حضورشان بروید.
کمی برایم غیرمنتظره بود و با اضطراب پرسیدم: دایه جان نفهمیدی پدر با من چه کار داشتند که با چنین حالتی مرا احضار کردند؟
دایه خنده‌ای کرد و گفت: نه خانوم جان فقط از من خواستند پری خانوم مشاطه را به خانه بیاورم.
در دلم آشوبی به پا شد. یعنی اتفاقی رخ داده بود که پدر پری خانم مشاطه را در این زمان احضار کرده و از من خواسته بود اگر آب در دست دارم بگذارم و به نزد او بروم؟ با ترس و نگرانی کفشهایم را به پا کردم و به سمت اتاق پدر حرکت نمودم. با این که ته دلم روشن بود دلهره‌ی عجیبی داشتم. می‌خواستم اول سری به اتاق مادر بزنم. شاید باز هم مسئله‌ی خواستگار بود. می‌ترسیدم من هم مثل خاله ملوک که شبی بی‌سر و صدا و بدون این که خودش بداند او را به حمام و آرایشگاه برده و بر سر سفره‌ی عقد نشانده بودند، روزگاری چنین پیدا کنم، زیرا خاله هم مثل من از تمام خواستگارهایش ایراد می‌گرفت و سرانجام پدربزرگم مجبور به این کار شده بود. اما نه! به یاد آوردم که پدر چند شب پیش در این مورد به من اختیار تام داده بود.
در اتاق را ردم غلام در را گشود و با اشاره‌ی پدر خارج شد. سرم را بالا گرفتم تا در سایه روشن اتاق چهره‌ی او را ببینم. پدر گرامافون را روشن کرده بود و به دنبال صفحه‌ی مورد نظرش می‌گشت. با ورودم خنده‌ای کرد و دستش را به یقه‌ی پیراهنش برد و با اشاره‌ی سر مرا به نشستن دعوت نمود. بعد در حالی که به چهره‌ام دقیق شده بود بی‌مقدمه گفت: دیبا جان امشب به یکی از مهمانی‌های دوستانم دعوت شدم ار تو می‌خواهم که مرا در این ضیافت همراهی کنی.
من متحیر از این صحبت پدر با حیرت گفتم: آقا.... آقاجان اگر مادر مخالفت کرد چه؟
پدر با لبخندی گفت: اولا مادرت هیچگاه روی حرف من حرف نمی‌زد. ثانیا صلاح بر این است که تو در این مهمانی همراه من باشی تا تبعیت از اصطلاحات شاهنشاهی و کشف حجاب را به همگان بفهمانم که مبادا کسی پشت سر بهادرخان رجز بخواند و بگوید زنان خود را در پشت پرده‌های اندرونی پنهان کرده است. حال که مادر از شرکت در این مهمانی‌ها امتناع می‌ورزد تو با آمدنت جای خالی او را پر می‌کنی. از طرفی دیگر با آدمهای محترمی آشنا می‌ شوی که شاید بعدها گره‌ی کارت به دست ایشان باز شود. اگر بدانی حسن خان که امشب به عمارتش دعوت هستیم چه کرده است! او ویدا دختر کوچکش را پارسال به فرنگ فرستاده تا درس وکالت بخواند. من نمی‌خواهم تو را در محیط خانه محدود کنم که خود را از هم ترازانت کمتر بیابی.
با رضایت سرم را به پاینن انداختم و به آرامی گفتم: اما پدر من نمی‌دانم آنجا چگونه باید رفتار کنم.
آقاجان خنده‌ای کرد و گفت: اول این که نباید بترسی. دوم هر کاری که سایر خانمها انجام دادند تو هم می‌کنی.
برخلاف میل باطنی با وجود تذکرات پدر ترس از شرکت در چنان مهمانی‌ای تمام وجودم را فراگرفته بود. با کوچکترین خطایی می‌توانستم آبروی خانواده‌ام را ببرم.
در این افکار بودم که پدر افزود: حالا برو و خودت رو آماده ی رفتن کن. ساعت نه شب کالسکه منتظر ماست. موهایت را آرایش کن، پیراهن شبت را بپوش، و چون هوا سرد است آن پالتویی را که برایت آورده‌ام بر تن کن. می‌‌خواهم در مجلس حسن خان من و تو همچون الماس بدرخشیم.
پس از اتمام سخنان پدر اتاق را ترک کردم. بارها دلم خواسته بود که سری به این مهمانی‌ها بزنم و بدانم در این ضیافت‌های شبانه چه خبر است. اما حال با این که آرزویم به حقیقت پیوسته بود، ترس از آن جمع بیگانه مرا در بر گرفته بود. هزار بار به خود لعنت فرستادم که چرا منزوی به بار آمده‌ام! چرا حتی یک در صد هم فکر نکردم که روزي با این پیشنهاد مواجه می‌شوم. شاید باید زودتر از اینها خودم را آماده می‌کردم و از رسم و رسوم این مجالس آگاه می‌شدم.
نگاه تمسخرآمیز پری خانوم! آرایشگرمان بر چهره‌ام تازیانه می‌زد. او موهایم را شانه می‌کرد و طره‌ای را به سمتی می‌پیچید. می‌دانستم با این که جیره‌خوار عیان است در دل بر تمام این خصلت‌ها لعنت می‌فرستد. او از این که دختری بزک می‌کرد تا همراه پدرش جلوی چشمان نامحرم ظاهر شود، بر ما پوزخند می‌زد. تصمیم گرفتم اگر بار دیگر پدر را همراهی کردم خودم آرایشگری خوب و امروزی بیابم تا مرا در رفتن مصمم کنم. از اتاق خارج شدم، آرام راه می‌رفتم تا خدمه بویی از ماجرا نبرند. در راهرو جلوی یکی از آینه‌های قدی ایستادم و نگاهی به خود افکندم. قیافه‌ای متفاوت با شکل و شمایل واقعی‌ام پیدا کرده بودم آیا همانی بودم که پدر می‌خواست همراهش باشد؟
سکینه مستخدم مخصوصم، کمک کرد تا لباسهایم را بپوشم. دست در جیب بردم و انعامی به او دادم. او با تشکر گفت: ان شاالله در همین مجلس خانم زیبای من همسری لایق و در شان خودشان بیابند و همراه مهتا خانم ماه بعد به خانه‌ی شوهر بروند. با اخم گفتم: خواهش می‌کنم از این آرزوها برای من نکن حالا برو و جلوی زبانت را بگیر.
پدر جلوی در منزل سوار بر کالسکه‌ی مخصوصش منتظرم بود. کلاهم را پایین کشیدم تا چهره‌ام را نبیند. لحظه‌ای سکوت کرد اما بعد از این که مرا با دقت برانداز نمود گفت: کلاهت را بردار می‌خواهم رویت را ببینم.
با اکراه گفتم: آقاجان....
می‌دانست خجالت می‌کشم با خنده گفت: دست بردار قرار است تو امشب مرا همراهی کنی. پس دلیلی نداره از پدرت خجالت بکشی.
به آرامی کلاه را از سرم برداشتم. نگاهی به چهره‌ام کرد و گفت « عالیه. دیبا تو زیباترین دوشیزه‌ی جوانی هستی که تا به حال دیده‌ام. آنگاه دستش را به جیب کتش برد و جعبه‌ای مخملی بیرون آورد و آن را به من داد. همه چیز کامل است جز هدیه‌ای که من برای دختر عزیزم گرفته‌ام. انگشتر الماس محاسن تو را به کمال می‌رساند. دخترم دوست دارم از امروز علاوه بر روابط پدر و فرزندی مرا دوست خود نیز بدانی. من روحیه‌ی سرسخت تو را تحسین می‌کنم. از آن روزی که پسر آن یارو، چی بود اسمش... آه بله تورج را میگم ، پسر منصور خان، به خواستگاری تو آمد و تو دست رد به سینه‌اش زدی به مادرت گفتم این دختر خون من در رگهایش جاری است. نمی‌توانیم او را به زور تسلیم خواسته‌هایمان بکنیم. من بر خلاف مادرت، نسبت به شما دختران عزیزم دقیقم و روحیاتتان را می‌شناسم. دیبا تو دختری هستی با روحیات مردانه و همین امر باعث شد که امشب تو را همراه خود بیاورم.
به آرامی تشکر کردم و گفتم: امیدوارم همیشه مایه‌ی سافرازیتان باشم.
بعد از مدتی به عمارت حسن خان رسیدیم. هنگامی که ورود پدر اعلام شد، تمامی انظار متوجه‌ی ما شدند. تعداد مهمانها حدود صد نفر می‌شد. همگی از خانواده‌های متشخص و اعیان، با لباسهای زیبا و زیورآلات فاخر و باارزش بودند.
در بدو ورود، همراه بودن من با پدر تعجب همگان را برانگیخت. چون کمتر اتفاق می‌افتاد مادر در چنین مجالسی شرکت کند و از سویی قبول تجدید فراش پدر برایشان سخت بود قریب به اتفاق مهمانان مرا نمی‌شناختند، پس هویتم را از یکدیگر جویا شدند. بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه حسن خان و خانواده‌اش مرا به مهمانان معرفی کردند. در همین احوال دختری بلند بالا و زیبا، با گیسوانی طلایی و ابروانی کمانی با گشاده‌رویی به ما نزدیک شد و حضورمان را خیرمقدم گفت. پدر دست او را به رسم ادب فشرد و ما را به هم معرفی کرد. او ویدا دختر حسن خان بود که در فرنگ درس وکالت می‌خواند و تازه به ایران آمده بود و من آن زمان متوجه شدم یکی از دلایل برپایی آن مهمانی بازگشت او از فرانسه است. بعد از آشنایی با ویدا و دیگر مهمانان همراه او گوشه‌ای نشستم و اوضاع را زیر نظر گرفتم. ویدا دختری مودب و با فرهنگ بود. حرکاتش شجاعانه و توأم با ظرافت زنانه بود و برخلاف من، از طرز لباس پوشیدن و موهای عریانش واهمه‌ای نداشت.او پس از ساعتی که از خودش و شیوه‌ی زندگی در فرنگ برایم سخن گفت، موضوع بحث را عوض کرد و در حین پذیرایی، بحث را به آرایش و پوشش زنانه کشاند. از آنجایی که آرایش ملایم و استادانه‌ی او مورد توجهم قرار گرفت از او خواستم تا مرا در این مورد راهنمایی کند. اما در کمال ناباوری من او اظهار داشت، که برای آراستن مو و صورتش نزد کسی نمی‌رود و خودش به اصول خودآرایی واقف است. پس از صرف شام گروه گروه مهمانها به گوشه‌ای ر فتند و مشغول بحث و تبادل نظر شدند. من و ویدا در مورد مسائل روز مشغول صحبت بودیم که ناگهان متوجه شدم از میان دوستان پدر نگاهی معنی‌دار مرا زیر نظر دارد. او مردی حدودا سی ساله با قامتی بلند، چهره ای مردانه و ظاهری آراسته بود. ابتدا تصور کردم که این احساس پنداری بیش نیست ولی کمی بیشتر دقت نمودم، متوجه شدم که مورد هدف آن چشمان گیرا قرار گرفته‌ام. با درک این موضوع رنگ چهره‌ام را باختم و عرق شرم بر پیشانی‌ام نشست. اما برای این که کسی از این قضیه بویی نبرد سرم را به زیر انداختم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.