ماکان با لبخند جذابی که بر لب داشت، قدمی پیش نهاد و دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: از آشنایی با شما دوشیزه‌ی محترم بسیار خشنودم.
من با این که کمی دستپاچه شده بودم سریعا بر خود مسلط شدم و ادای احترام او را به گرمی پاسخ دادم.
در این موقع پدر افزود: سروان ماکان، دیبا دختر کوچکم است که به اصرار من در این مهمانی حضور یافته.
ماکان نگاهش را به سمت من معطوف کرد و گفت: بهادرخان این هم خوش سعادتی من بوده است که دیبا خانم به این مجلس تشریف آوردند تا ایشان را زیارت کنیم.
من در نهایت اضطراب و احتیاط با لبخندی به او عرض ادب کردم. همگی با هم به سمت در خروجی تالار حرکت کردیم. از آنجایی که سابقه‌‌ی دوستی پدر با حسن خان به درازا می‌کشید، پدر همراه وی مهمانان را هنگام رفتن مشایعت کرد.
من و ویدا که دوستان خوبی برای هم شده بودیم تا آخرین لحظات کنار هم ماندیم. هنگام رفتن از ویدا خواستم که قبل از بازگشت به فرانسه به خانه‌ی ما بیاید تا بیشتر با هم آشنا شویم.
هنگام خارج شدن از در عمارت قبل از این که کالسکه‌ی مخصوص پدر به دنبالمان آمده باشد، صدای بوق اتومبیلی توجه ما را به طرف خود جلب کرد. سروان ماکان برای رساندن ما به منزل منتظرمان مانده بود. چون با اصرار او مواجه شدیم خواسته‌اش را پذیرفتیم.
در راه پدر از وی خواست تا ده روز دیگر در مراسم عروسی مهتا شرکت کند. سروان اظهار داشت: بهادرخان راستش را بخواهید، مدت مدیدی است که مایل بودم خدمت برسم و لحظاتی را با هم بگذرانیم. اکنون هم خیلی دوست دارم در مراسم ازدواج ایشان شرکت کنم اما افسوس که جهت انجام ماموریتی به شیراز منتقل شده‌ام و فرا صبح عازم سفرم. در مورد شرکت در مهمانی هم قول نمی‌دم. ولی خیالتان راحت باشد، به محض یافتن اندک فرصتی حتما مزاحمتان می‌شوم.
پدر در جواب او گفت: اگر می‌توانستید، تشریف بیاورید، مارا خشنود می‌کردید. اما ضرورت شغلی‌ای که پیش آمده، امیدوارم بتوانید مقدمات آمدن را فراهم کنید.
من هم در طول راه ساکت بودم و همانطور که در صندلی عقب نشسته بودم، به مذاکرات آنان گوش می‌دادم. گاهی هم متوجه‌ی نگاههای ماکان می‌شدم که هر چند یک بار از آینه‌ی ماشین به سمتم معطوف می‌شد. وقتی که از اتومبیل سروان پیاده شدیم، بار دیگر پدر مهمانی هفته‌ی آینده را به او یادآوری کرد. او هم به رسم ادب از اتومبیل خارج شد و به گرمی شب خوشی را برایمان آرزو کرد.
از فرط خستگی به اتاقم رفتم. در رختخواب با خود اندیشیدم: چه شب خوشی را به پایان رساندم. ای کاش بتوانم همیشه همراه پدر شوم. ناگهان به یاد آن چشمان مخمور افتادم. احساس کردم هنوز گرمی آن نگاهها مرا در شعله‌هایی ناشناخته می‌سوزاند.
کار ساخت منزل رو به اتمام بود این بنای جدید در قسمتی از حیاط بیرونی احداث می‌شد که مکانی وسیع و مخصوص مجالس مهمانی‌هایمان بود. کارگران بی‌وقفه کار می‌کردند. قرار بود کار ساخت و ساز در طول هشت روز به پایان رسد تا مجلس عروسی مهتا در این مکان برگزار شود. پدر دستمزد خوبی به آنها می‌داد و این خود باعث سرعت کار آنان می‌شد.
شب عروسی مهتا، ویدا به همراه آرایشگری زبردست او را آراست. شبی به یادماندنی بود. مهتا آنقدر زیبا شد که دختردایی‌هایم، خواهران ناصرخان به او غبطه می‌خوردند.
پدر قصد داشت در شب عروسی، پذیرایی از زنان مردان در سالن جدید التأسیس انجام شود، اما مادرم به سختی با این مسئله مخالف بود. بلاخره هم حرف مادر به کرسی نشست و مجلس مردانه در سالن جدید و مجلس زنانه را در حیاط اندرونی برپا کردند، مشروط بر اینکه آخر شب مهمان‌های خصوصی پدر بتوانند به مجلس زنانه بیایند و در خوشی عروس و داماد شریک باشند.
مادر با این که خود به این امر رضایت داده بود، باز تاکید کرد: اما بهادرخان هنگام مختلط شدن من مجلس را به بهانه‌ی رفتن به خانه‌ی عروس ترک می‌کنم.
مهمانان با دسته‌های گل و کادوهای فراوان به خانه‌ی ما می‌آمدند. مهتا و ناصرخان بر تخت زیبای نقره کاری‌ای که هدیه‌ی پدر بزرگ به مادرم بود، نشسته بودند. رو به رویشان سفره‌ی عقدی بود که به سلیقه‌ی من و فائقه و فوزیه، خواهران ناصرخان، تزیین شده بود.
در گوشه‌ای از حیاط گروه نوازندگان رو به دیوار و پشت به جمعیت نشسته بودند و می‌نواختند. این هم دستور مادر بود که آنان پشت به تماشاچیان مستقر گردند. کمی آن طرف‌تر گروه دلقکان وو شعبده‌بازان به سرگرم نمودن کودکان مشغول بودند.
من سرگرم نظارت بر پذیرایی خدمه بودم که ناگهان در آن سوی حیاط متوجه ویدا شدم که با حسرت به مهتا و ناصرخان نگاه می‌کرد. به سمتش رفتم و کنارش نشستم. با دیدن من کمی خودش را جمع و جور کرد و با لبخندی که بر لب داشت اظهار خشنودی نمود.
بار برایم تن ندادن وی به ازدواج سوال شده بود. دل به دریا زدم و پرسیدم: ویدا دوست داشتی امشب عروسی تو بود؟
با کمال خونسردی گفت: منظورت چیست؟
هیچ فقط می‌خواستم بدونم در مورد ازدواج چه دیدگاهی داری.
من قصد ازدواج ندارم.
چرا؟ نکنه تو هم مانند من عقیده داری که هنوز برای ازدواج خیلی زود است؟
با تکان دادن سرش حرفم را تایید نمود. سپس پاهایش را روی هم انداخت و گفت: دیبا جان من تا زمانی که به اهدافم نرسیده ام ازدواج نمی‌کنم. البته این مسئله هنوزز برای خانواده‌ام جا نیفتاده و آنان نمی‌پذیرند. متاسفانه در میان مردان روشنفکر و با تحصیلات عالی، دیده می‌شود که بعضی پس از ازدواج مانع حضور همسرشان در جامعه می‌شوند و راه تلاش و تلقی آنان را سد می‌کنند. و زندگی خانم را در چهار چوب خانه و مطبخ محدود می‌نمایند. نگاهی به اطرافمان بنداز! کدام یک از این مردان روشنفکر توانسته پا از حریم سنن موروثی خویش فراتر بگذارند؟ آنها فقط واژه‌ی روشن را یدک می‌کشند. بگو کدام یک از تعصبات قومی دست برداشته و حاضر شده است زنش در صحنه‌ی کار و تلاش حضور یابد و خودی نشان دهد؟ آنان فقط به حکم مرد بودن و تعصب و غیرتمندی، زنان را در یوغ پندارهایشان در آورده‌اند. نه عزیزم من نمی‌خوام در گوشه‌ی آشپزخانه و حیاط اندرونی پیر شوم و نیروهایی را که در خود یافته‌ام به کار نگیرم و تمام آرزوهایم را به گور بسپارم. من پیشرفت جامعه را در فکر آزاد و البته به دور از فساد اخلاقی می‌دونم. اگر زنان ما بتوانند مستقل باشند دیگر هیچ دست زوری نمی‌تواند بر سر آنان بکوبد. بعد لبخندی زد و افزود: من اگر بخواهم ازدواج کنم سعی می‌کنم مردی هم عقیده‌ی خودم پیدا کنم. آن زمان است که مطمئن می‌شوم در کنار او می‌توانم به تکامل برسم. اگر هوای استقلال و شعور کامل داری، سعی کن به اهدافت برسی، نه این که بشینی کنج خانه و سالی یک بچه بیاوری و آنان را کورکورانه در همان مسیر غلط زندگی خود سوق دهی. دیبا جان سعی کن دینا را با دید وسیع تعقیب کنی. نه این که وزغی در چاه باشی که محدوده‌ی بیرون را در همان دهانه‌ی چاه ببیند. تلاش کن که از دخمه‌ی جهالت خارج شوی و هوای آزاد را به ریه‌ها بفرستی.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.