شب از نیمه گذشته بود و اندک اندک از عده‌ی مدعوین کاسته می‌شد. به طوری که غریب به اتفاق حضار را آشنایان، بستگان و نزدیکان تشکیل می‌دادند. اما سر و صدای بسیار ساز و سرنا تمامی نداشت و کم کم گوشهایم را می‌آزرد. مادر در آن طرف حیاط به خدمه دستورهای لازم را می‌داد تا مبادا در پذیرایی از مهمانان کوتاهی شود. با آن که از اول جلسه مشغول سازماندهی کارها بود٬ اما آثار خستگی در او دیده نمی‌ شد و همواره برق خوشی در چشمانش می‌درخشید. در همین اثنا او به اتاق عروس و داماد رفت و مرا با اشاره‌ای به سمت خود خواند. من که غرق در صحبتهای ویدا بودم، در ذهن خود افکاری جدید را می‌پروراندم و مدام با خود می‌اندیشیدم: روزی می‌شود که من هم بتوانم به استقلال کامل برسم؟
ناگهان دست مادر بر شانه‌هایم نشست. چی شده داری به چی فکر می‌کنی دیبا؟
هیچی داشتم فکر می‌کردم این سرو صداها و شلوغی‌ها کی تمام می‌شود به خدا دیگر نای هیچ کاری را ندارم.
ای شیطون چطور دلت میاد در شب عروسی تنها خواهرت چنین حرفی بزنی؟
خب مادرجان، چه کار داشتید که مرا صدا زدید؟
خب گوش کن من و دایه و زن دایی‌ات به خانه‌ی مهتا می‌ریم تا مقداری وسایل لازم را به آنجا ببریم. حواست باشد، دخترم دوست دارم زمانی که مهتا و ناصرخان به آنجا می‌آیند تو همراهشان باشی و روتختی عروس و داماد به دست تو پهن شود.
مادر طبق عقیده ای خرافی معتقد بود اگر در شب زفاف روتختی عروس یا رختخوابش به دست دختر دم بختی پهن شود، او در مدت زمان کوتاهی به خانه‌ی شوهر می‌رود. به جهت این که مادر را نرنجانم با شوخی گفتم: فعلا همین عروسی مهتا را داشته باشید تا نوبت من برسه.
مادر اخمی کرد و اتاق را ترک گفت. من هم پشت سر او از اتاق بیرون آمدم و به جمع مهمانان پیوستم.
ورود پدر و دوستانش به حیاط اندرونی اعلام شد. همگی به احترام پدر و دایی جمشید و سایرین از جا برخاستند و با عرض تبریک ادای احترام کردند. پدر نیز پس از خیر مقدم به مهانان تشکر کرد و به سمت ناصرخان و مهتا رفت. من سریعا خود را به پدر رساندم و شانه به شانه به شانه‌اش قرار گرفتم. او با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت: کی باشه شیرینی عروسی دیبای عزیز را بخوریم.
من به علامت نارضایتی سر به زیرافکندم. پدر جلو آمد و پیشانی‌‌ام را بوسید. بعد مهتا و ناصرخان را در آغوش گرفت و برایشان آرزوی خوشبختی و موفقیت کرد. آن دو نیز دست پدرجان را بوسیدند و بابت تمام زحماتش از او تشکر کردند. آقاجان سینه‌ریز طلایی را از جیبش بیرون کشید و به گردن مهتا انداخت و به رسم یادبود که نام مبارک الله بر روی آن حک شده بود در دست ناصرخان کرد. سپس گفت: هدیه‌ی دیگری هم نزد من داری که آن را زمان رفتن به خانه خواهید دید.
با کنجکاوی گفتم: پدر ممکن است من بدانم آن هدیه‌ی دیگر چیست؟
پدر در حالی که لبخند می‌زد گفت: آنقدر عجله نکن بعدا می‌بینی. هدیه‌ای برای ناصرخان و مهتا و هدیه‌ای دیگر برای خودم و مادر و دیبا جان.
ار پدر جدا شدم و در گوشه‌ای دنج نشستم. و اوضاع مجلس را زیر نظر گرفتم. در میان جمعیت رو به رو ناگهان چشمم به سروان ماکان افتاد. انگار او هم مرا می‌نگریست. لجظه‌ای نگاهمان به هم گره خورد. چقدر قیافه‌اش با چندی پیش متفاوت بود.او را در لباس نظامی بسیار زیبا و متین یافتم. یونیفورم اتو کشیده، چکمه‌هایی بلند، سردوشی‌هایی که برقشان چشم آدم را خیره می‌کردند. مثل همیشه موهایش را به طرز زیبایی روغن زده بود و سیگار برگ پهنی بر لب داشت.
خود را مشغول صحبت با زن دایی مهوش کردم. سعی کردم دیگر آن نگاههای پرحرارت بین ما تکرار نشود. هیچ دلم نمی‌‌خواست این مسأله باعث رسوایی خانواده‌ام شود. فکر خود را به گفته‌های ویدا معطوف کردم.
در همین لحظه بود که بوی پدر به مشامم رسید. سر بلند کردم و پدر را به همراه سروان ماکان بالای سر خود دیدم. از جا برخاستم. سلامی کردم. ماکان با دیدنم لبخندی زد و گفت: بلاخره خود را به مجلس بهادرخان عزیز رساندم. خانم واقعا از دیدن مجددتان خوشبخت شدم. امیدوارم مرا ببخشید که با لباس نظامی در ضیافت شما ظاهر شدم. وقت تعویض لباس نداشتم.
با خنده در جوابش گفتم: نه اتفاقا این طرز پوشش بسیار به شما برازنده است. به هر حال ما خوشحال شدیم که شما را امشب ملاقات کردیم. امیدوارم شب خوبی را سپری کنید.
پس از اتمام حرفم سروان دست در جیبش کرد و دوباره سیگار برگی بیرون کشید و رو به سمت پدر گفت: بهادرخان عزیز اگر صلاح بدانید سری هم به حسن خان بزنیم. سپس از من اجازه‌ی مرخصی خواست.
هردو دور شدند و من با نگاهم آنان را تعقیب نمودم. روی مبل رو به روی عروس و داماد نشستند و مشغول گفتگو شدند. حسن خان نیز همراه ویدا همسرش به جمع آنان پیوستند. به علت فاصله‌ی کم به وضوح حرفهایشان را می‌شنیدم. حسن خان از ماکان پرسید: سروان عزیز چند روز در تهران هستید؟
- دوست عزیز به دلیل این که هنوز به خوبی در شیراز مستقر نشده‌ام. دو سه روزی در تهران می‌مانم.البته مثل همیشه مزاحم شما و خانواده هستم.
هنوز حرفش تمام نشده بود که ویدا گفت: این چه حرفی است؟ حضور شما همیشه باعث افتخار ما بوده. اتفاقا می‌شود آمدنتان را به فال نیک گرفت. یکی از دوستانم با مشکلی برخورد کرده است که گره‌اش به دست شما باز می‌شود. اگر اجازه دهید فردا ساعتی با شما مذاکره‌ای داشته باشم.
ماکان لبخندی به او زد و گفت: بگویید. فکر می‌کنم همین الان بدانم بهتر است زیرا فردا تمام وقتم را در امنیه خواهم بود. ویدا شنل بلند و کیفش را روی دو صندلی جای داده بود، برداشت و پدر و ماکان را دعوت به نشستن کرد. والله یکی از دوستانم برای رفتن به اروپا با مشکل برخورد کرده.
ماکان گیلاسش را روی میز گذاشت. چه مشکلی؟ یعنی آنقدر حاد است که امنیه و وزارت امور خارجه گره‌اش باز می‌شود؟
- بله ماکان عزیز. متاسفانه به او اجازه‌ی خروج نمی‌دهند. آن هم به این علت که پدرش را دو سال پیش در جریانات سیاسی تبعید کرده و بعد از مدتی حکم قتل او را صادر کرده‌اند. آنها سخت‌ترین اوضاع را تحمل نموده‌اند. حقوق ماهیانه‌ای را که از دولت می‌گرفته‌اند نیز قطع کرده‌اند. ماکان عزیز، او در رشته وكالت بورسیه شده است. اما دستهایی در کارند و مانع رفتنش می‌شوند.
ماکان در حالی که برمی‌خاست دست ویدا را گرفت و گفت: حتما این مسأله را حل می‌کنم. قول می‌دهم. تا جایی که راه داشته باشه.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.