روز قبل ورقه‌های ضخیمی آغشته به داروی بدبو کرده و لابه لای موهایم جا داده بودند. به طوری که از چشمانم اشک جاری شده بود. هرچه دایه شربت و آب یخ می‌آورد احساس می‌کردم گلویم از این بوی بد بسته شده است. آخر سر فریاد زدم: دایه به این مشاطه بگو که من از فرط سوزش سر دارم بیهوش می‌شوم.
الحق کار آن زن جوان بسیار خوب بود. هرچه به مادر اصرار کرده بودم که موهایش را بیارید، راضی نشده بود و خرمن گیسوان طلایی‌اش را به سینه آویخته و به آرایشی ساده بسنده کرده بود.
آن شب موقع رفتن به خانه‌ی داماد پدر هدایای باارزشش را به ما داد. هر دو از دیدن اتومبیلهای سفارشی نویی که به تعداد انگشت شماری بیشتر در شهر نبود شاد شدیم.
در خانه‌ی مهتا روتختی عروس و داماد را به اجبار من پهن کردم. موقع برگشت آنقدر خسته بودم که سر بر زانوی دایه گذاشتم و به خواب رفتم.
دو ماه از عروسی مهتا می‌گذشت رفتن او باعث شده بود که احساس تنهایی بر من غالب شود و بیشتر اوقاتم را صرف نواختن پیانو و خواندن کتاب کنم. روزها به سرعت طی می‌شد و هر روز نظرم نسبت به زندگی تغییر می‌کرد. گاهی اوقات به مهتا سر می‌زدم و کتابهای جدید را که به دستم می‌رسید به او امانت می‌دادم. مهتا مثل من عاشق کتاب نبود، ولی به قول خودش در تنهایی غنیمت بود. یک روز عصر به اتفاق دایه به دیدن مهتا رفتیم. صحبت از ازدواج من به میان آمد. مهتا با دلسوزی به من نگته کرد و گفت: دیبا جان تو کی می‌خواهی سر و سامان بگیری؟ فکر نمی‌کنی خیلی دیر شده؟ تو حالا ۱۸ سال داری و در خانواده‌ی ما هیچ دختری تا این سن مجرد نمانده است. همه در سنین پایین به خانه‌ی بخت رفته‌اند، اما انگار تو هم مانند خواهر کوچک زن دایی خشایار می‌خواهی هیچوقت سر خانه زندگی‌ات نروی. دختر٬ می‌دانی مردم پشت سرت حرف خواهند زد؟ به فکر آبرویمان باش.
از این که مهتا مرا با مینا، خواهر کوچک زندایی خشایار که برادر دوم مادرم بود و از ملاکین بزرگ تهران به شمار می‌آمد مقایسه کرده بود هیچ خوشم نیامد، زیرا می‌دانستم که مردم چه اراجیفی را راجع به او می‌گویند.
دایه دنبال حرفش را گرفت و گفت: والله مهتا خانم به خدا من شاهدم که هر وقت هر خواستگاری می‌آید و دیبا جان ردشان می‌کند، مادرتان مثل بچه‌ها گریه می‌کند. به خدا قسم اگر گل گاوزبان نباشد، قلبش می‌گیرد. دائم می‌گوید: دایه جان تو با دیبا خانم صحبت کن. او دارد راستی راستی مرا به گور می‌فرستد.
از حرف دایه و مهتا دلم گرفت با ناراحتی گفتم: مهتا جان همه حرفها صحیح به خدا من نمی‌خواهم لج کنم.، ولی کسی را که مورد پسندم باشد نمی‌یابم.
مهتا - دیبا جان این چه حرفی است که می‌زنی؟ خودت می‌دانی که در مورد این مسئله نباید زیاد سختگیر بود. فقط کافی است که آقاجان بپسندد. آن وقت بعد از ازدواج احساس می‌کنی که همسرت را دوست داری.
- مهتا درست است که نظر پدر شرط است، اما شاید پسند پدر مورد قبول من نباشد.
دایه پشت دست کوبید و گفت: خدا مرگم بدهد. مادر، نکند می‌خواهی قصه‌ی لیلی و مجنون را زنده کنی؟مگر نمی‌دانی که در خانواده‌ها عیان و اصیل این مسأله بی‌حرمتی به اصل و نسب است؟ تو که دختر شیرفروش نیستی که عاشق پسرک هیزم شکن بشی. وای! زمانه عوض شده. دخترها قدیم حق نظر دادن نداشتن. بعد رو به مهتا کرد و افزود: مگر مهتا جان، تو خودت عاشق ناصرخان بودی؟
مهتا خنده‌ای کرد و گفت: این چه حرفی است دایه؟ خودتون و دیبا شاهد بودید که من روی حرف آقاجان حرف نزدم. اما حالا ناصرخان رو دوست دارم.
دایه دوباره رو به من کرد و گفت: ببین مادر، این هم خواهرت. اصلا یک کدام از نطرهای تو را نداشته و نداره. حالا هم خوشبخت است. اخم کردم و گفتم: دایه جان بس است. آمده‌ایم مهتا را ببینیم، نه این که حرف شوهر بزنیم. چشم، من هم عروس می‌شوم تا خیال شما راحت شود. ولی نمی‌دانم چرا این مسئله برای شما مهم است. البته برای شما و مادر. پدر که حرفی ندارد. تازه! تازه مگر ویدا دختر حسن خان چند سال از من بزرگتر نیست؟ کسی او را در فشار گذاشته که تن به ازدواج بدهد؟
مهتا خنده‌ای کرد و گفت: ویدا دختر حسن خان؟ تو واقعا بچه‌ای. می‌دانی چرا او ازدواج نمی کند؟ خبر داری مردم چه اراجیفی پشت سر پدر و مادر و برادرهای بی غیرتش می‌گویند؟ به خدا همین آزادی بیش از اندازه‌ی اوست که باعث شده کسی در منزلشان را نزند. مادر راست می‌گوید. تو تحت تاثیر او قرار گرفته‌ای. اما نمی‌دانی همین خانم که به بهانه‌ی تحصیل به فرنگستان پناه برده‌اند، از حرف مردم و آوازه‌ی بدنامی‌شان پا به فرار گذاشته‌اند.
با تعجب پرسیدم: چه می‌گویی مهتا؟
- مگر خبر نداری؟ چند سال پیش همین خانم با فرهنگ عاشق جوانکی یک لاقبا شد و با وی گریخت. بیچاره حسن خان تمام شهر تهران را زیر پا گذاشت. و آخر سر دختره را از کنار مرد نامحرم بیرون کشید. نتوانستند مهارش كنند. به همین دلیل روانه‌ی فرنگش کردند. تازه بعد از گدشت چند سال مسأله فرار و رفتنش هنوز دهن به دهن مردم می‌چرخد. تو فکر می‌کنی ما می‌توانیم مثل خانواده‌ی آنها چشم بر هم بگذاریم و تو را سرخود بار آوریم؟
تازه فهمیدم چرا آن شب ویدا با حسرت به مهتا نگاه می‌کرد. اما چرا با آن اراده‌ی قوی به خاطر خواسته‌اش مقاومت نکرد؟ به خاطر شباهت افکارش با نظرات خودم درباره‌ی ازدواج، احساس نزدیکی شدیدی به او کردم. دختری که در انظار مردم بد جلوه می‌کرد در چشم من احترام خاصی داشت، زیرا من هم معتقدر بودم ازدواج یعنی عاشقی و تفاهم، و این امر نباید به اجبار صورت بگیرد.
تابستان فرا رسیده بود. در آن مدت سروان ماکان چندین مرتبه به خانه‌ی ما آمده بود. او مردی شوخ و بذله‌گو و در عین حال مودب و وقت شناس بود و عاشق کتاب خواندن. در مصاحبتی که چندین مرتبه با هم داشتیم، روحیات وی را کاملا درک کردم. گاهی اوقات آنقدر به او نزدیک می‌شدم که دلم می‌خواست از خودم و علایقم بیشتر برایش سخن بگویم. زیرا در بین اطرافیانم به جز پدر - او تنها کسی بود که بسیار روشنفکرانه عمل می‌کرد. ولی همیشه فاصله‌ی دوستی خانوادگی را رعایت می‌کردم. پدر مرا تشویق به نواختن پیانو می‌کرد و من خیلی راحت و آسوده پشت پیانو می‌نشستم و برای آنها می‌زدم. ماکان با نگاهی سراسر تشویق به صورتم لبخند می‌زد.
صبح یکی از روزهای تابستان خانواده‌ی ما و سروان ماکان همراه ناصرخان و مهتا و چندین نفر از مستخدمین به باغ شمیران پدر رهسپار شدیم. مهتا تازگی رنگ و رویش پریده به نظر می‌رسید! اما مثل همیشه زیبا بود. در راه کنارش نشسته بودم و از پنجره‌ی ماشین به اطراف خیره شده بودم. آن سال، سال پرباری بود به خصوص برای کشاورزان و باغداران. تمام درختها پر بود از میوه‌های تابستانی.
مهتا آرنجی به پهلویم زد و گفت: دیبا ببین چه هوای خوبی است. هرچه به کوچه باغ ها نزدیکتر می‌شویم، بوی گل وحشی و کاهگل باران خورده‌ی بامها بیشتر حس می‌شود.
خنده‌ای کردم و گفتم: بله، خواهرجان. اما می‌دانی به چه فکر می‌کنم؟ مادر از این که دوباره با هم هستیم خیلی خوشحال است، اما می‌توانم قسم بخورم اگر سروان ماکان در جمع خانوادگی ما نبود کیف مادر کوک کوک بود، چون همانطور که می‌دانی مادر از دیدن غریبه‌ها خیلی دلشاد نمی‌شود.
مهتا با خنده گفت: پس اگر بفهمد امشب مهمان داریم چه می‌کند؟
با تعجب پرسیدم: که می‌خواهد بیاید؟ اگر منظورت دایی‌جان است که آنها غریبه نیستند.
مهتا سری تکان داد و گفت: نه بابا، خانواده‌ی حسن خان را می‌گویم. مثل این که چند روزی است که به باغشان آمده‌اند. ناصرخان می‌گفت آقاجان امشب آنها را برای شام دعوت کرده است. حتما آنها هم می‌آیند.
با خوشحالی گفتم: خدا کند ویدا بیاید. چون از دیدن دختر دایي‌های پر فیس و افاده‌مان هیچ خوشم نمی‌آید.
مهتا کمی سرخ شد و آهسته زیر گوشم گفت: آرام دیبا جان، الان است که آقا ناصر صدایمان را بشنود. خدایا، دختر، تو چرا این طور از فامیلانت گریزانی؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.