ناصرخان برگشت و به صورت دایه خیره شد، یعد با خنده‌ای بلند گفت: دایه جان علت ماشین است، شما را هوای ماشین گرفته.
دایه با اخم افزود: آقا ناصر یعنی چه؟ مگر ماشین سگ است که مرا گرفته؟
از حرف دایه همگی خندیدیم. دایه حق داشت چون حال من هم کمی شبیه او بود. ابتدای ورود به ماشین احساس سرگیجه کرده بودم. اما بعد از طی مسافتی حالم به حالت اولیه برگشت.
از صدای خنده‌ی ما مادر و سروان با تعجب به ما نزدیک شدند. مادر گفت: چی شده دایه جان؟
دایه - ای بابا خانم بزرگ حالت تهوع دارم.
مادر چشم گرد کرد و گفت: دایه ساکت شو. جلوی سروان مراعات کن. با این حرفت حال همه را به هم می‌زنی.
دایه سکوت کرد. سروان با متانت خاصی دست به موهایش کشید و گفت: باید با آن چند نفر دیگه با کالسکه می‌آمدید. موقع برگشت با کالسکه برگردید. فعلا این حالت تا مدتها برایتان ادامه دارد.
دایه چشمی گفت و به طرف اثاث و چمدانها رفت. عده‌ای دیگر از مستخدمان با کالسکه به شمیران آمدند. بیچاره دایه قرار بود همراه آنان باشد، اما به اصرار من با اتومبیل آمده بود.
پدر مشغول صحبت با تقی بود. از بارندگی و محصول حرف می‌زدند. تقی می‌گفت: امسال تمام کشاورزان از بارندگی و محصول زیاد راضی‌اند.
نزدیک ظهر دایی جمشید و خانواده‌اش به ما پیوستند. در آن هوای گرم تابستانی هوس کردم کنار جوی آب بروم و صورتم را کمی خیس کنم. قبل از ناهار کتاب شعری رو که به همراه آورده بودم برداشتم و آرام آرام به سمت غرب باغ پیش رفتم. زیر سایه‌ی درختان هوا کمی خنک‌تر بود. تصمیم گرفتم به سمت درختهای نارون بروم. در زمان کودکی من و مهتا، گاهی هم با فائقه و فوزیه، در زیر آن سایه‌های درهم که در زیرشان هیچ اثری از نور آفتاب نبود، می‌نشستیم و بازی می‌کردیم.
در حال و هوای خودم بودم که احساس کردم بوی سیگار برگ ماکان به مشامم می‌رسد. تازه به خاطر آوردم که ماکان قبل از من برای پیاده روی از پدر جدا شده بود و گفته بود در باغ گردشی می‌کند. در دل گفتم خدا نکند با من رو به رو شود و یا زن دایی یا دایی جان از غیبت همزمان با خبر شوند، چون اصلا دلم نمی‌خواست پشت سرم حرفی گفته شود. می‌دانستم مادر در مورد این مسئله دیگر گذشت ندارد. تازه بعید هم نبود اجازه ندهند سروان به خانه‌ی ما رفت و آمد کند.
در زیر سایه‌ی یکی از درختان پیر باغ نشستم و سعی کردم آرامش خود را به دست آورم که ناگهان صدای پای ماکان مرا از عالم خود بیرون کشید. مدتی بود که بین ما نگاههای گرمی رد و بدل می‌شد. نمی‌دانم به چه جراتی احساس می‌کردم در دلم نسبت به او محبتی دارم. البته این راز سر به مهر فقط در قلب من جا داشت و نباید هیچ وقت در این صندوقچه را می‌گشودم، مگر این که از جانب او ابراز علاقه‌ای به عمل آید.
ماکان به من نزدیک شد. آرام از جا برخاستم و سلام کردم. کنارم روی تنه‌ی بریده‌ی درختی نشست. صدای نفسهایمان تنها صدایی بود که در گوشم می‌پیچید. سرم را پایین انداخته بودم و ناخن‌هایم را طبق عادت همیشگی می‌جویدم. حضور ماکان برایم لذت بخش و دلهره‌آور بود.صدایش را شنیدم که به آرامی گفت: حیف نیست دستانی به این زیبایی و هنرمندی معیوب شود؟
سر بلند کردم و از تحسین او تعجب شدم. گونه‌هایم را سرخی شرم فرا گرفته بود. دستهایم را پایین آوردم و بر روی زانوهایم گره کردم.
ماکان نگاهی به چهره‌ام انداخت و آرام‌تر از قبل گفت: دیبا! واقعا که خودتان هم به ظرافت و زیبایی دیبا هستید. اسمتان کاملا برازنده‌ی شماست.
گفتم: ممنونم. و سپس سکوت کردم.
ماکان هم خاموش بود. اما بعد از مکثی تقریبا طولانی گفت: شما با حرکاتتان من را یاد کسی می‌اندازید که مدتی در کنارم می‌زيست.
تا آن لحظه احساس نکرده بودم در زندگی‌اش، زندگی این مرد تنها، كسي وجود داشته باشد. با لکنت گفتم: همسرتان؟
ماکان با نگاهی غمگین گفت: بله همسرم.
الان کجا هستند؟
- سالها پیش مرا ترک کرد.
در دل گفتم: عجب زن سنگدلی بوده! چگونه توانسته مرد به این شایستگی را ترک کنه؟
ماکان با حسرت گفت: به دیار باقی شتافت و مرا در اول زندگی تنها گذاشت. اما او فرشته‌ای بود که تعلق به این کره‌ی خاکی نداشت.
نمی‌توانستم غمش را درک کنم با لحنی مصنوعی گفتم: متاسفم.
ماکان برای لحظه‌ای انگار که در فکر دوری باشد گفت: اما با دیدن شما همیشه احساس می کنم که او در کنارم است. حرکات شما فوق العاده شبیه اوست، با این فرق که شما جوان‌تر و زیباترید. چشمای شهلای شما شبهای کویر را به یادم می‌آورد، خرمن گیسوانتان با جیران هیچ فرقی ندارد.
دستپاچه از تعریفش گفتم: چه اسم زیبایی جیران! هنوز هم دوستش دارید؟
ماکان خنده‌ای کرد و گفت: شاید گاهی اوقات که بسیار تنهایم، به يادش می‌افتم و خاطرش را عزیز می‌دارم. اما می‌دانید، از دل برود هر آن که از دیده برفت. حالا آرزوهای دیگری در سر دارم. احساس می‌کنم عشقم مختص کس دیگری است. از نگاه زیبا و مردانه‌اش شراره‌های عشق ساطع می‌شد و من احساس می‌کردم در این شراره‌ها ذوب می‌شوم. گرمی حرفهایش قلب یخی مرا چون چشمه‌ای جوشان و سرشار از محبت می‌کرد.
سر بلند کردم. انگار حرفها برای گفتن داشت. اما فقط به این بسنده کرد که بگرید: دیبا دوست دارم از این لحظه مرا همراز خود و برادر بزرگت بدانی. امیدوارم اعتمادت را جلب کرده باشم.
در جوابش گفتم: آه سروان من به دوستی شما افتخار می‌کنم امیدوارم لیاقت این دوستی را داشته باشم.
خنده‌ای کرد و گفت: مرا ماکان خطاب کن نه چیز دیگری. درضمن من امیدوارم لیاقت این مصاحبت را داشته باشم ، نه تو.
آخر اگر من شما را ماکان خطاب کنم جواب پدر و مادرم را چه بدهم. می دانید در خانواده ی ما احترام گذاشتن به بزرگترها امری واجب و مهم است.


ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.