از حرفهایش دلم گرفت. ای کاش چنین فکری نداشت. اگر مرا از پدر خواستگاری مي‌کرد حتما جوابم مثبت بود. در دل گفتم: چه کسی از فردا با خبر است؟ صدای دایه از آن سوی باغ به گوش رسید: دیبا دیبا جان مادر ناهار.
هول برم داشت نگاهی به ماکان انداختم و بلند شدم. قبل از این که حرفی بزنم خودش راهش را از من جدا کرد. چند قدمي برداشت، سپس به سمتم بازگشت و دستهایم را در دست گرفت و گفت: حالا عشق و امیدم را تنها به پای تو مي‌ریزم.
از لرزش دستانم احساس شرم کردم اما او به رویم نیاورد و قبل از این که دایه ما را ببیند از من جدا شد. از مسیر آن خلوتگاه، که تصادفی برایم تبدیل به میعادگاه عشق شده بود، برگشتم.
در نزدیکی ایوان دایه را دست به کمر دیدم. جلو آمد و گفت: ای خانم جان کجایی؟ ناهار را کشیده‌ایم. راستی سروان کو؟
با لکنت گفتم: چه مي‌دانم؟ مگر با من بوده؟ حتما همین اطراف است.
دایه نگاهی به چهره‌ام انداخت و به صورتش ضربه‌ای زد. خدا مرگم بدهد انگار تب دارید خانم جان.
با سادگی او خندیدم. نه دایه جان چه تبی؟ آن هم وسط تابستان؟ خسته‌ی راهم.
دایه دستی به پیشانی‌ام زد و گفت: داغی مادر. تو رو خدا مریض نشو وگرنه عصری باید به تهران برگردیم.
چه باید مي‌گفتم؟ این زن ساده دل نمي‌دانست سرخی چهره‌ام از تب عشق ماکان است.
خیالت راحت برو، دایه بگو آب بیاورند صورتم را بشورم.
غلام ظرف آب را آورد و سلامي کرد. با تعجب پرسیدم: شما کی آمدید؟
حنده‌ای کرد و گفت: خانم همین الان با کالسکه رسیدیم.
به ‌اطراف نظری افکندم. کالسکه زیر درخت سرو آن طرف مستقر بود و اسبهایش در اسطبل استراحت مي‌کردند. خم شدم تا دست و رویم را بشورم که ناگهان دست ماکان را پشت سرم احساس کردم. شاخه گل رزی را بالا گرفت، به طوری که من فقط دستش و گل را مي‌دیدم. رو برگرداندم. با خوشحالی گل را از وی گرفتم و به آرامي گفتم: سروان غذا را کشیده‌اند. امیدوارم غیبت ما سبب شک نشود.
با چشمان فوق‌العاده جذابش خنده‌ای کرد و گفت: خیالت راحت باشد. درضمن فراموش کردی مرا ماکان خطاب کنی.
چیزی نگفتم. سپس به غلام دستور دادم آب بریزد تا سروان دست و رویش را بشورد. بعد از آنجا دور شدم و به سمت اتاق رفتم.
خدمه در حال چیدن سفره‌ی ناهار بودند. سلامي ‌کردم و وارد شدم. پدر مشغول صحبت با دایی بود و ناصر و مهتا هم در گوشه مشغول بازی تخته نرد بودند. ما از بچگی این بازی را آموخته بودیم. من بیشتر از مهتا در این بازی مهارت داشتم. مادر و زن دایی و دخترانش در آن طرف روی مبل نشسته و گرم گفتگو بودند. مادر با دیدنم چشم غره‌ای رفت و گفت: دختر جان کجا بودی؟ فکر نمي‌کنی عزیزم دختردایی‌هایت تنها هستند.
منظورش را فهمیدم. فکر مي‌کرد با ماکان بیرون رفته‌ام. به خاطر این که سوء تفاهم پیش آمده را برطرف کنم گفتم: مادر رفته بودم اسطبل تا ببینم کره اسبم بزرگ شده یا نه.
زن دایی پشت چشم نازک کرد و با پوزخندی گفت: پس جناب سروان کجا هستند؟
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم: من چه مي‌دانم؟ حتما رفته است قدم بزند. با من که نبود. انگار زن دایی بویی برده بود. حس مي‌کردم همه مي‌دانند. دچار ترس شدیدی بودم. سر سفره ناهار بی‌میل فقز به غذا نگاه مي‌کردم. هنوز حرفهای ماکان مرا از رویایی تازه که عشق نام داشت بیرون نیاورده بود. ماکان برخلاف من غذایش را با اشتها خورد و در آخر بعد از تشکر کنار پدر نشست و با اجازه گرفتن از خانمها سیگاری روشن کرد. به دایی و ناصرخان هم تعارف نمود. بعد از لحظه‌ای مهتا و ناصرخان به طرف حیاط رفتند. مي‌دانستم که دلیل رفتنشان فقط این بود که ناصرخان به راحتی بتواند سیگار بکشد.
از پشت پنجره به بیرون خیره شدم. تمام حواسم به ماکان بود نمي‌دانم چرا احساس مي‌کردم قلبم در گرو عشق اوست. هر لحظه نگاهم را به سمتش معطوف مي‌کردم و باز به خود نهیب مي‌زدم که خدا نکند کسی بویی ببرد.
در همین هنگام دو اسب سوار وارد باغ شدند. از دور قیافه شان را به خوبی نمي‌دیدم. اما بعد از نزدیک شدن احمد! پسردایی خشایار و یاسر، پسر دایی جمشید را شناختم و ورودشان را به پدر و بقیه اعلام کردم. زن دایی رنگ چهره‌اش را باخت. با شنیدن نام احمد زیر لب غرولند کرد و گفت: خدا به دور! نکند مهوش خانم، مادر محترمش هم آمده باشد شمیران!
مادر خنده‌ای کرد و گفت: نه! طاهره جان، خیالت راحت. مهوش از زمانی که زن خشایار شده، شاید دوبار بیشتر به شمیران نیامده. او ما را لایق مصاحبت نمي‌داند.
- مردم جاری دارند، ما هم جاری داریم. ناراحت نشوی! اختر جان، با این که زن برادرت مي‌شود و جاری من هم هست! اصلا از او خوشم نمي‌آید. انگار از دماغ فیل افتاده است. با هیچ کس رفت و آمد نمي‌کند و فقط بلد است حرفهای قلنبه بارمان کند. از عید دوسال قبل پایش را خانه‌ی برادر شوهرش نگذاشته. تازه تعجب کردم برای عروسی مهتا و ناصرخان آمد.
اما از این غیبت‌های مادر و زن دایی جمشید که اگر سر حرف زدن مي‌افتادند، هیچ احدی نمي‌توانست جلودارشان باشد. به ماکان لبخند زدم. او هم در جواب لبخندی زد.
پسردایی‌هایم به اسطبل مي‌رفتند تا اسبهایشان را آنجا ببندند. مهتا و ناصرخان هم با آنها گرم گفتگو بودند.
زن دایی دوباره گفت: اختر جان از دست احمد ذله شدم.. دست از سر یاسر بر نمي‌دارد. درست است پسر عمو هستند، اما هیچ دلم نمي‌خواد با پسرم بچرخد. به خدا مردم مي‌گویند شراب خوار است و دائم در غمار خانه‌ها پلاس. نمي‌دانم این مادر پرفیس و افاده‌اش که از تمام دنیا ایراد مي‌گیرد چرا جلودار پسرش نیست. در محله‌های بدنام شهر با آن زنان آن جوری که آدم رغبت نمي‌کند کلفت خانه‌اش باشند، مي‌پرد. طفلی بچه‌ام مي‌گوید احمد دنبال من مي‌آید وگرنه من هم دل خوشی از او ندارم. تازگی‌ها سه تار مي‌زند و در بعضی از جشن ها هم مي‌خواند. صدای خوبی دارد ولی نما دانم چرا به دل من نمي‌شیند.
مادر در حالی که به حرفهای طاهره خانم گوش مي‌داد، به آرامي گفت: خواهر جان عیب نگیر. خودت هم جوان داری. اصلا از کجا معلوم این حرفها درست باشد؟ در ضمن من با این که از مهوش دل خوشی ندارم، احمد و دخترها را خیلی دوست دارم.
با ورود یاسر و احمد مادر ساکت شد. پسرها سلامي کردند و به جرگه‌ی مردها پیوستند. مادر به طرف احمد و یاسر رفت، پیشونیشان را بوسید و گفت: بگویید ببینم پسرها ناهار خورده‌اید یا تمام راه را تاخته‌اید؟
احمد سر به زیر انداخت و یاسر جواب داد: وقتی دست پخت دایه و عمه جان باشد ما ناهار هیچ کجا نمي‌خوریم.
مادر خندید و گفت: الان دایه را صدا مي‌زنم تا برای پسرهای گلم ناهار بیاورد.
احمد جواب داد: نه عمه جان زحمت نکشید.
- ای شیطان! تو دیر به دیر به عمه سر مي‌زنی حالا هم که‌امدی تعارف مي‌کنی؟ راستی حال مهوش و دختر ها چطور است؟ احمد سر به زیر انداخت و گفت: خوبند. مادر همراه سروناز و صنوبر عازم رشت است. مي‌خواهد سری به خواهرهایش بزند. در ضمن از شما هم خداحافظی کرد. من هم تنها بودم، گفتم سری به باغمان بزنم. یاسر چون راهش سمت باغ شما بود مرا هم همراه خود آورد.
مادر در حالی که با مهربانی به‌او مي‌نگریست در پاسخ گفت: خوب کردی عزیزم که‌اومدی. واقعا خوشحالمان کردی.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.