از سنش بیشتر نشان مي‌داد و در لباس سوار کاری باریکتر به نظر مي‌رسید. روی هم رفته قیافه‌ی جذابی داشت. اما هرچه بود، وقتی با ماکان مقایشه مي‌شد، خاری در برابر گل مي‌نمود.
نزدیکی عصر بود که نوکر حسن خان به باغ ما آمد و خبر آورد حسن خان از شما خواهش کرده‌اند عذر نیامدن ایشان را بپذیرید و خودتان ایشان را برای شما سرافراز بفرمایید. چون فرمودند که حتما بهادرخان و خانواده خسته از سفرند.
پدر پذیرفت و تشکر نمود. مادر دوباره در لاک خود فرو رفت اما به خاطر این که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود، اعتراضی نکرد.
دم غروب بود که من و مهتا و ماکان همراه ناصرخان و دایه تصمیم گرفتیم پیاده خود را به عمارت حسن خان برسانیم. در حال تعویض لباس بودم که مهتا وارد اتاق شد و با لبخندی کنار من نشست. دوباره صحبت را راجع به ازدواج باز کرد و گفت: مي‌دانی چه کسی تو رو از پدر خواستگاری کرده؟
در جوابش مات و مهبوت گفتم: نه چه کسی؟
- جعفرخان شریک تجارتخانه‌ی پدر.
با ترشرویی گفتم: جعفرخان؟ همان شریک آبله روی پدر که همیشه مورد خنده‌ی ما بود؟
مهتا با اخمي‌گفت: این چه حرفی است که مي‌زنی؟ آن زمان بچه بودیم که به مسائل بیهوده مي‌خندیدیم. اما حالا فکر مي‌کنم که طرز فکرمان باید عوض شده باشه. برای مرد که عیب نیست آبله‌رو باشد. درضمن جعفرخان مرد ثروتمند و با درایتی است. خیلی هم مورد احترام پدر. از خدایت هم باشه که او تو خواستگاری کرده.
پوزخندی زدم و با ترشرویی گفتم: یعنی آنقدر وبال گردنتان شدم که برایم نقشه مي‌کشید؟ از همین الان مي‌گویم نه.
مهتا متعجب گفت: خواهرجان پس کی؟ چرا انقدر بهانه مي‌گیری؟ مگر چند سال دیگر مي‌توانی مجرد بمانی؟ اصلا دختر، شاید ناف تو را با نه بریدند. کمي‌عاقل باش و به فکر پدر و مادر.
دوباره به یاد ماکان افتادم. برق شادی از چشمانم ساطع شد. دیر یا زود شاید مي‌توانستیم زیر یه سقف زندگی کنیم. فورا جواب دادم: صبر کنید به همین زودیها نوبت من هم مي‌شود. اما قبل از هر چیز جواب مرا به مادر بگو.
مهتا متعجب پرسید: کسی را در نظر داری؟
سریعا گفتم: نه. مگر کسی دور و بر ما هست که بتوان گفت شاید او را در نظر دارم؟
مهتا با خنده‌ای شیطنت آمیز گفت: شاید سروان ماکان نظر تو را گرفته.
از ترس زبانم به لکنت افتاد. خدا نکند مهتا بویی برده باشد٬ چون حتما تمام ماجرا را به مامان مي‌گوید. سریعا جواب دادم: سروان ماکان؟ مي‌دانی ده - دوازده سال از من بزرگتر است؟ نه. تازه او هیچ توجهی به من ندارد.
مهتا نفس عمیقی کشید و گفت: خدا رو شکر. اگر مي‌گفتی ماکان دلتو برده‌از خنده دیوانه مي‌شدم.
- چرا از خنده دیوانه مي‌شدی؟ مگر ماکان از جعفر آبله‌رو کمتر است؟
مهتا متعجب گفت: دفاع نکن. فعلا که به حال تو فرقی نمي‌کند. درضمن سرهنگ قبلا ازدواج کرده است. تازه پدر دوست ندارد تو با برادر خوانده‌اش چنین پیمانی ببندی. در آخر هم باید بگویم درست است که سروان ماکان مرد با شخصیت محترمي‌است اما نه ما و نه حتی پدر کس و کار او را نمي‌شناسیم. مي‌دانی که‌اصل مهم در ازدواج اصالت خانوادگی طرفین است. در صورتی که سروان هیچگاه در مهمانی یا مجلسی همراهی نیاورده که ریشه خویشی با هم داشته باشند.
بدون هیچ جوابی از جا برخاستم و عازم رفتن شدیم. مهتا و دایه جلوتر قدم بر مي‌داشتند و من پشت سر ناصر خان و ماکان مي‌آمدم. از حرفهای مهتا عصبی و دلخور بودم. اصلا دلم نمي‌خواست شانه به شانه‌اش راه بروم. در افکار خودم غوطه‌ور بودم و هیچ حواسم به اطراف نبود. فقط متوجه مي‌شدم هر از گاهی ماکان به پشت سر نگاهی مي‌اندازد و مرا که تنها قدم بر مي‌داشتم برانداز مي‌کند. یکبار هم با ادب و احترام گفت: اگر خسته هستید بفرستم کالسکه خبر کنند.
- نه متشکرم. لازم است کم پیادوه‌روی کنم.
ناصرخان هم چند بار برگشت و گفت: دیبا با ما همراه شو و آنقدر آرام آرام حرکت نکن. اگر بخواهی به این آهستگی قدم برداری حتما فردا صبح مي‌رسیم.
جلوی در عمارت رسیدیم. ماکان در فرصتی مناسب باخنده گفت: چی شده دیبا اخم کردي؟ اتفاقی افتاده؟ اگر موردی هست به من بگو.
- نه حوصله‌ام سر رفته.
فکر نمي‌کردم در این هوای خوب بعد از پیاده‌روی احساس کسالت کنی. امروز به من که بسیار خوش گذشت. زیرا در کنار تو بودن برایم تسکین اعصاب است.
- متشکرم سروان شما لطف دارید.
با دیدن ویدا حالم کمي جا آمد. ساعتی را در کنار هم به خنده و حرف زدن پرداختیم. تازگیها مهتا هم به جمع ما پیوسته بود و بیشتر از قبل با ویدا صمیمي شده بود.
زمان به باغمان پدر و سروان و دایی به اصرار زیاد حسن خان شب را آنجا ماندند تا صبح به شکار بروند. موقع خداحافظی ماکان آرزوی شبی خوش برایمان کرد.
زمان رسیدم به باغ آنقدر خسته بودم که روی ایوان کنار مادر و دایه به خواب رفتم. اما آن شب کابوسی هولناک دیدم. در لباس عروس در کنار مردی بدچهره نشسته بودم و زیر پایم مارسیاهی حلقه زده بود. سراسیمه از خواب برخاستم و لیوانی آب خوردم. چقدر آن مرد شبیه احمد بود. اما دیدن مار چه تعبیری داشت؟ دوباره پلکهایم روی هم افتاد و صبح با روحی آشفته از خواب برخاستم.
بعد از صرف صبحانه قرار شد من و مهتا همراه دایه و مادر سری به خانواده‌ی تقی بزنیم. تمام وقتمان پر بود از برنامه‌هایی که مادر برای سراسر روزمان در نظر گرفته بود.
طرفهای ظهر پدر و ماکان و دایی از شکارگاه برگشتند. چند کبک و یک بچه آهو صيد کرده بودند. با چشمانی پر از اشک پرسیدم: چطور دلتان آمد این حیوانکها را بکشید؟
پدر خنده‌ای کرد و گفت: دست شکار سروان است. وگرنه ما تیرمان به هدف نخورد.

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.