هر سه‌ با شنیدن حرف من به خنده افتادند. پدر گفت: خیلی خب دیگر جای این حرفها نیست. برو بگو برای ما سه نفر خسته یک چای دبش بریزند. بعد از ناهار دایی جمشید به همراه خانواده‌اش به تهران برگشتند. دم عصر بعد از رفتنشان دلم هوای پیاده‌روی کرد. به مادر گفتم: مي‌خواهم کمي در اطراف باغ قدم بزنم.
مادر سری تکان داد و گفت: برو فعلا کاری ندارم. امروز خیلی خسته شدید. برو قدم بزن. چون فردا صبح به تهران بر مي‌گردیم.
هنوز چند قدمي از خانه دور نشده بودم که صدای ماکان مرا به خود آورد. دیبا بایست نمي‌خواهی همراهت بیام؟
با خوشحالی گفتم: چرا خیلی هم خوشحال مي‌شوم. ماکان نزدیک شد و شانه به شانه‌ی هم به راه افتادیم. ماکان در مورد مسائل پیش پا افتاده حرف مي‌زد و من به حرفهایش با دقت گوش مي‌کردم. چقدر زیبا بود این سخنان پنهانی و به دور از هیچ مزاحمتی، هر چند حرفهایمان رنگ و بوی خاصی نداشت.
بعد از کمي پیاده روی ماکان ایستاد و در چشمانم خیره شد. با آرامي گفت: دیبا من امشب به تهران بر مي‌گردم. مي‌خواستم از تو خداحافظی کنم. باورم نمي‌شد. چرا هرگز فکر نکرده بودم که ماکان از کنارم مي‌رود؟ قلبم به تپش افتاد. قطرات اشک از چشمانم فرو ریختند. صدای پرندگان ذهنم را بیدار نگه مي‌داشت و مانع فکر کردن به این مسئله مي‌شد که چرا این قدر متاثر هستم. یعنی به این زودی دل و جانم را باختم؟
ماکان به آرامي کنارم نشست و افزود: سرت را بلند کن دوست دارم در شبهای کویر چشمانت گم شوم. خواهش مي‌کنم گریه نکن و قلب مرا نلرزان. این دو روزی که با تو بودم یکی از پر خاطره‌ترین روزهای عمرم محسوب مي‌شود و به من بسیار خوش گذشته است. سالها بود که از جمع گریزان بودم. هرگز ضربان قلبم با تیر نگاهی به اوج نرسیده بود. اما امروز مي‌بینم اگر در جمع نباشم با خویشتن نیز بیگانه‌ام و اگر تیر آن نگاه شهلا به قلبم نخورد لحظه‌ای نمي‌توانم زندگی کنم. بعد با دستمالی که از جیبش در آورد، قطرات اشکم را پاک کرد: گریه نکن.
به آرامي گفتم: دلم برایتان تنگ مي‌شود باز هم به دیدنمان مي‌آیید؟
- آه بله مي‌آیم. مگر مي‌شود تو رو فراموش کرد؟
نمي‌شود امشب را بمانید و صبح با ما به تهران برگردید؟
نه من امشب کار مهمي دارم. باید به تهران برگردم صبح زود عازم شیرازم.
چشمانم را به آرامي‌ روی هم گذاشتم چه خوب بود که لحظه‌ها در اینجا متوقف مي‌شد و سالیان سال همینطور در کنار هم مي‌نشستیم و من از عطر نفسهای او جان مي‌گرفتم.
ماکان از جا بلند شد: برگردیم من باید به سرعت آماده شوم.
از جا برخاستم در زمان بازگشت زبانم عاجز از هرگونه سوالی بود.
ماکان ناگهان ایستاد: دیبا برایم نامه مي‌دهی؟
سرم را به علامت تایید تکان دادم.
خوشحالم کردی. من هم حتما جواب نامه‌هایت را سریع مي‌دهم شاید از این طریق فاصله‌ها و دلتنگی‌ها از بین برود.
از اضطراب دستهایم در هم گره خورده بود و تمام حواسم به حرفهایش بود. در آخر گفتم: زود به زود به ما سر بزنید.
به آرامي دستم را گرفت: حتما.
زمان خداحافظی فرا رسید. ناصرخان ماکان را به تهران مي‌برد. و من و مهتا هم به پیشنهادش با او همراه شدیم تا زمان برگشت تنها نباشد. در تمام طول راه من هیچ حرفی نزدم. زیرا از شدت اندوه رمق حرف زدن نداشتم. ماکان نیز سکوت اختیار کرده بود و فقط به سوالات ناصرخان جوابهای کوتاه مي‌داد. نگاهش دائما به نقطه‌ای خیره بود. انگار او هم از طعم تلخ جدایی‌مان در بدو آشنایی بیزار بود.
او را جلوی اداره‌ی امنیه پیاده کردیم. برای آخرین بار نگاهمان در هم گره خورد. از شدت تاثر قطره اشکی بر گونه‌ام نشست که فقط ماکان آن را دید.
در راه بازگشت به شمیران ناصرخان و مهتا هرچه سر به سرم مي‌گذاشتند و مي‌خواستند دست کم در خنده‌هایشان شریک شوم، سر درد را بهانه کردم و پاسخی به شوخی‌هایشان ندادم.
اول غروب به اتاقم پناه بردم و ساعتی گریستم. ناگهان صدای دایه از پشت در مرا به خود آورد. دیبا خانم، بیایید شام حاضر است.
- میل ندارم. لطفا مزاحمم نشوید.
دایه به آرامي وارد اتاق شد. چرا مادر؟ مي‌خواهی آقاجانت را عصبانی کنی؟ زود بیا تا مادرت نیامده.
بلند شدم. دایه از دیدن چشمان پف آلودم پی برد که گریه کرده‌ام. وحشت زده پرسید: مادر گریه کرده‌ای؟
با ترس گفتم: نه دایه سرم درد مي‌کنه. انگار بعد از ماشین سواری حالم اصلا خوب نیست.
دایه از اتاق خارج شد. با رفتنش از جا برخاستم و آماده شدم. نمي‌خواستم کسی بویی ببرد.
سر سفره‌ی شام احمد هم حاضر بود. نمي‌دانم چرا از حضورش و نگاههای بی شرمانه‌اش چندشم مي‌شد. خواب شب قبلم نیز به این تنفر دامن مي‌زد. هر وقت سر بلند مي‌کردم او مي را مي‌دیدم که زل زده و به چشمانم مي‌نگرد. از فرط عصبانیت بلند شدم و روی صندلی پشت مردها نشستم. مي‌خواستم از دید آن نگاههای بی‌شرمانه دور باشم.
ناگهان مادر گفت: دیبا چرا شام نخوردی؟ مگر گرسنه نیستی؟
با سر پاسخ دادم: نه گرسنه‌ام نیست.
پدر خندید و گفت: تو که عاشق کلم پلوی شیرازی هستی. چرا امشب لب به غذا نزدی؟
از حرف پدر و شنیدن نام شیراز بغضی در گلویم لانه کرد. به آرامي گفتم: آقا جان سرم گیج مي‌رود. ماشین مرا گرفته.
پدر خنده‌ای کرد و لیوان دوغ را روی میز گذاشت. ماشین خریدن ما هم دردسر شده. دختر گلم سرش گیج مي‌رود. البته خوب مي‌شود. هنوز عادت نداری.
قرار شد به سلیقه مهتا برای هدیه‌ی دم راهی ویدا شالی قلاب بافی شده تهیه کنم که در فصل زمستان هر وقت آن را روی شانه‌اش مي‌اندازد، مرا به خاطر آورد. مهتا شال را به رنگ سوسنی ملایم بافت و عصر یکی از آخرین روزهایی که ویدا عازم رفتن بود، همراه مادر و مهتا به منزل حسن خان رفتیم. ما را به اتاق مخصوص مهمانان راهنمایی کردند. مادر ویدا همراه مستخدمي پیر از ما پذیرایی کرد و از آمدنمان اظهار خشنودی نمود. چندی بعد ویدا نیز به جمع ما پیوست. دوباره صحبتها گل کرد. بیشتر حرفمان راجع به رفتن او و اوضاع کشور های غربی بود. در آخر من هدیه‌ام را به او تقدیم کردم. ویدا با دیدن شال قلاب بافی شده رویم را بوسید و به اتاقش رفت، بعد با کتاب رمان جدیدی به سمتم آمد و آن را به من داد: این هم یادگاری از من. امیدوارم از خواندن آن لذت ببری.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.