نگاهم را به سویش معطوف کردم و گفتم: داشتم به رفتم ویدا فکر مي‌کردم.
مادر خنده‌ای کرد و گفت: رفتن ویدا آنقدرها هم مهم نیست. عزیزم مهتا مادر شده و تو هم خاله.
از شوق خاله شدن پریدم و صورت مادر و مهتا را بوسیدم. مثل دوران بچگیمان دستها را دور گردن مهتا حلقه کردم و او را به سمت خود کشیدم. مادر فوری مانع شد و او را به عقب راند. هی، دختر، مي‌خواهی بچه‌اش بیفتد؟ داشتی چه کار مي‌کردی؟
مهتا خنده‌ای کرد و گفت: مادر هنوز برای این حرفها زود است. راستی دیبا به آقاجان چیزی نگی.
- چرا؟
- آخر من از او خجالت مي‌کشم.
- باشد.
سپس رو کردم به مادر و گفتم: شما هم آخر مادربزرگ شدید. اما مادر بزرگی جوان. پدر هم همینطور. من هم خاله شدم. کاش برادری مي‌داشتیم که بچه‌ی مهتا دایی هم مي‌داشت.
مادر با چهره‌ای محزون گفت: اگر برادر داشتی حال و روزت بهتر از این بود. مگر برادرت مي‌گذاشت تا این سن و سال در خانه بمانی و جواب خواستگارهایت را ندهی؟ برو خدارو شکر کن که برادر نداری. وگرنه من هر روز در آشوب و بلوای شما خون جیگر مي‌خوردم. تو آنقدر خودت را به بچگی زده‌ای که اصلا فکر آبروی ما را نمي‌کنی. آقا جانت هم که تو را آزاد گذاشته. حالا کار ما به جایی رسیده که مرضیه خانم نان پز و غلام پیر خانه و دایه‌ات مرا نصیحت مي‌کنند که تو را شوهر بدم. ای کاش مي‌مردم و از طرف اینجور آدمها شماطت نمي‌شدم. مي‌دانم آخر مرا به گور مي‌فرستی. نگاه کن تا با مهتا چه فرقی داری؟ این دختر اصلا باعث آزارم نشد، اما تو تا چشم باز کردی، فقط کارت آزار من بود. اگر مي‌خواهی خوشبخت شوی، نگذار دل مادرت بشکنه.
مادر با حرفهایش شادی‌ام را ضایع کرد. نمي‌خواستم جوابش را بدهم. سکوت کردم و سر به زیر انداختم.
نزدیک خانه مهتا سر حرف را به مسئله‌ی بچه کشاند که چه کارهایی باید برای سلامتی نوزداش بکند. مادر با مهربانی گفت: بگذار چند دقیقه‌ی دیگر که به خانم رسیدیم، مفصلا تو را روشن مي‌کنم. دیگر حتی نباید یک استکان چای جا به جا کنی. برای بچه‌ات بد است از خوردن بعضی از غذاها هم باید پرهیز کنی.
به سرعت لباسهایم را پوشیدم. کت و دامنی سرمه‌ای که برای آن شب تهیه دیده بودم به تن کردم و کفشهای پاشنه قندره‌ام را به پا مردم. موهایم را به سادگی شانه زدم و پشت سر رها کردم. کلاه کوچک لبه داری به سر گذاردم. یعنی مناسب مجلس حسن خان بودم؟ خیلی دلم مي‌خواست اگر ماکان هم در این جشن بود، در چشم او زیبا جلوه کنم.
مهمانی باشکوه بود. حسن خان سنگ تمام گذارده بود. ویدا هم مثل همیشه زیبا و پر غرور کنارش نشسته بود. چشمهایم همه جا را کاوید. بیشتر از همه‌ اطراف پدر را در نظر گرفتم تا ببینم ماکان هم در این جشن حضور دارد یا نه. اما افسوس به هر طرف که مي‌نگریستم اثری از ماکان نبود.
بعد از صرف میوه و شیرینی کنار ویدا نشستم و دستهایش را در دست گرفتم و آرام گفتم: از صمیم قلب دوستت دارم. دلم برایت تنگ مي‌شود. برای خوبی‌هایت برای دوستی خالصانه مان.
نگاهی عمیق به من افکند و گفت: ناراحت نشو. دیبا جان. اگر ماندگار دیار غربت نشدم ، به زودی برمي‌گردم. البته یک خبر خوش دیگر این که برای تعطیلات زمستانی به‌ ایران بر مي‌گردم.
تمام مدعوین غرق شور و نشاط بودند. سالن آکنده از گل و نور بود. حسن خان که گه گاه نگاه غمگینی به دخترش مي‌انداخت و برادرهای ویدا، رحیم و رحمان که دوقلوی شبیه به هم و از ویدا دو سالی بزرگتر بدند، دائم دور و بر خواهرشان مي‌گشتند. جالب این بود که دو برادر همسری اختیار نکرده بودند. در چند جلسه‌ای که با آنها برخورد کرده بودم متوجه شدم هر دو بسیار سر به زیر و آرام و کمي‌هم خجالتی‌اند و برعکس خواهرشان از رهسپار فرنگ شدن بیزارند.
به آرامي‌از ویدا پرسیدم: سروان ماکان دعوت نشده؟
- چرا اتفاقا به خاطر تشکر از ماکان پدر قبل از همه‌ او را دعوت کرد. امیدوارم به این زودیها برسه. چون اگر قبل از شام آمد که هیچ، وگرنه دیگر نتوانسته بیاید.
به ساعت دیواری اتاق پذیرایی خیره شدم. ساعت هفت و نیم بود و تا صرف شام ۲ ساعت دیگر وقت داشتیم. او را دوست داشتم چون اولین مردی بود که به صراحت توانسته بود عشقش را به من ابراز کند.
ساعت حدود ۸:۳۰ بود که ماکان به همراه دو گماشته‌اش وارد مجلس شد. با اشاره‌ای سربازها را از مجلس مرخص کرد. و بعد صدایش را شنیدم که به آنها گفت: منتظرم بمانید تا دو ساعت دیگر بر مي‌گردم.
خدای من یعنی باید به‌این زودی بازمي‌گشت؟
ماکان به جمع پدر و دوستانش پیوست. همه با وی احوال پرسی کردند. دست آخر کنار حسن و خان و پدر جای گرفت. مثل همیشه لباس نظامي برازنده هیکل مردانه و قد کشیده‌اش بود. البته زنگ یونیفرمش تیره تر شده بود، شکل سردوشی هایش تغییر کرده بود و یکی دو مدال دیگر هم به سینه‌اش اضافه شده بود.
از دور چشمش به ما افتاد. بعد از این که گیلاسش شربتی نوشید، به آرامي ‌بلند شد و به همراه حسن خان به طرف من و ویدا آمد. از همیشه شادتر به نظر مي‌رسید و خطوط چهره‌اش محو شده بود. به اندازه همان ده دوازده سال تفاوت سنی‌مان جوان‌تر مي‌نمود. ماکان دستم را به گرمي فشرد و از دیدارم ابراز شادی کرد. لحظه‌ای کنارمان و ماند و زمانی که قصد دور شدن داشت. ویدا به او گفت: ماکان عزیز امیدوارم امشب را نزد ما بمانید.
ماکان خنده‌ای کرد و گفت: فقط آمدم شما را ببینم و عرض کنم آن سفارشتان را اجرا کردم. دوستتان مي‌تواند فردا با ارائه مدارک لازمي که از او خواهند خواست، اول به امنیه و بعد به وزارت امور خارجه برود. دیگر مشکلی در کار نیست. من سفارشهای کامل را کرده‌ام و ساعت ده شب عازم ماموریت هستم. و در حالی که دست به موهایش مي‌کشید گفت: باور کنید روز و شببم را نمي‌فهمم. حکم انتقالی ام را به شیراز داده‌اند اما دائما در سفرم. حالا هم یک هفته عازم سیستان و بلوچستان هستم و از آنجا شش ماه به کردستان مي‌روم.
ویدا نگاهی به سردوشی‌های ماکان انداخت و گفت: سروان ما انگار ارتقاء درجه یافته‌اند. تبریک مي‌گم.
از شنیدن این حرف احساس شادی عجیبی کردم. ای کاش مي‌شد من هم به همان راحتی ویدا بی پرده احساسم را عنوان مي‌کرد و این ارتقاء درجه یافتن را تبریک مي‌گفتم. اما هنوز هم احساس کم رویی مي‌کردم.
ماکان با افتخار افزود: بله در ماموریت آخری که داشتم به درجه‌ی سرگردی سریدم.
ویدا دست ماکان را فشرد و از این که نمي‌توانست امشب در کنار ما باشد اظهار ناراحتی کرد.
احساس حسادتی فوق العاده بر من غالب شد. چرا وجود ماکان برای ویدا مهم بود؟ آیا بین آنها عشقی وجود داشت؟

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.