ویدا به آرامي از کنارم برخاست و ماکان جای او را پر کرد. سیگاری روشن نمود و در صندلی لمید، به طوری که کسی شک نکند. به آرامي گفت: زیبا شده‌ای کوچولو.
از حرفش خنده‌ام گرفت. مستقیم در چشمانش نگاه کردم. مي‌خواهید بروید؟
- آه بله فقط آمده بودم تو را ببینم.
- یعنی این همه راه را برای دیدن من آمده‌اید؟ یا برای خداحافطی از ویدا؟
- معلوم است که برای دیدن تو. اگر قصدم خداحافظی از ویدا بود مي‌توانستم تلگرافی این کار را انجام دهم. اما آمدنم به اینجا بهانه‌ای برای دیدن تو بود.
- متشکرم بگویید ببینم، اقامت در شیراز برایتان دلچسب است؟
- آه بله. اما از بخت بدم بعد از ارتقاء درجه به سرگردی، مرا عازم کردستان نمودند.
- چرا کردستان؟
شش ماه برای ماموریت مي‌رم و اصلا نمي‌تونم به تهران بیایم.
راستی ارتقاء درجه تان را تبریک مي‌گویم. سرگردی برازنده‌ی شماست.
- متشکرم. اما مي‌دانی، دیبا، دلم مي‌خواهد همان افسر ساده بودم. زمانی که دانشکده‌ی افسری قبول شدم و به خدمت نظام در آمدم، از شوق در پوست نمي‌گنجیدم. تمام هدفم خدمت به نظام بود. کارهای زیادی انجام دادم. برخلاف بعضی از هم قطارانم که شاید درجه هایشان ۴ سال یکبار ارتقاء مي‌کرد من در مرزهای شمالی خراسان با روسها مي‌جنگیدم، در مرزهای بلوچستان از عبور اشرار جلوگیری کردم و به سرکوب افغانها پرداختم. در هر ماموریتی با پیشروی در خاک دشمن و سرکوب کردن آشوبها توانستم به درجه و مدالی نائل آیم. در آخرین ماموریتی كه در مرزهای کردستان داشتم، یکی دیگر از مدالهای افتخار را کسب کردم. اول سرخوش از جانفشانی بودم، اما تا چشم باز کردم دیدم برای این زمامدار مقتدر و زورگو فایده ندارد که خون ریخت و رشادت کرد و حالا افسوس مي‌خورم چرا همان سرباز ساده نیستم و چرا باید این چنین در اول جوانی خود را اسیر این همه مشغله کنم.
از حرفهای ماکان ترسیدم. چگونه مي‌توانست آنقدر بی پروا از شاه بد بگوید؟ مگر از جو جامعه خبر نداشت؟ مگر نمي‌دانست اعتراض برابر با مرگ است؟ نتوانستم در مورد حرفهایش نظر دهم. فقط سرم را به طرف زمین خم کرده بودم و به چکمه های بلند و براقش چشم دوخته بودم.
ماکان بعد از مدتی صحبت در مورد شاه و زورگویی هایش نسبت به اقشار عادی جامعه، سکوت کرد و پس از مکثی کوتاه گفت: بعد از صرف شام مي‌روم اما دلم مي‌خواهد قبل از رفتن تو را یک بار دیگر تنها ببینم مي‌توانی بیایی؟
با ترس پرسیدم: کجا؟ اگر کسی بفهمد چه؟
- در محوطه ی پشت باغ منتظرت هستم. خیالت راحت باشد، من ترتیب کارها را طوری مي‌دهم که کسی متوجه‌ی غیبتمان نشود.
از اضطراب این دیدار پنهانی! که اگر کسی بویی مي‌برد آبروی خانوادگی مان را بر باد مي‌داد، بر خود لرزیدم. صرف شام اعلام شد و همه دور میز نشستیم. من در کنار ویدا بودم و حواسم به ماکان. چگونه مي‌توانستم خواسته‌اش را عملی سازم؟
بعد از صرف شما هر کس کناری نشست و مشغول صحبت با بغل دستی خود شد. پدر را از دور زیر نظر گرفتم. با حسن خان مشغول صحبت و گفتگو بود و هیچ توجهی به من نداشت. مادر هم در کنار مادر ویدا مثل همیشه معذب نشسته بود. دلهره به جان افتاده بود. هر لحظه احساس مي‌کردم نزدیک است قالب تهی کنم. برای لحظه‌ای ماکان را در جمع ندیدم. شاید زمان رفتن به میعادگاه بود. اما چگونه؟
در حال و هوای نقشه‌ای بودم که هرچه سریع تر خود را به‌او برسانم که ناگهان ویدا گفت: دیبا جان دوست داری کمي ‌در حیاط قدم بزنیم؟
از حرفش برق شادی در چشمانم نشست. چه فرصت خوبی! با خوشحالی گفتم: البته. من هم دوست دارم کمي هوا بخورم. اما چون بدون مصاحب گردش در باغ برایم دلچسب نبود از این کار صرف نظر کردم.
ویدا بلند شد و من نیز به آرامي برخاستم. شانه به شانه‌ی هم از در تالار خارج شدیم. پا روی اولین پله‌ی ایوان گذاشتن که ویدا با لبخند روی پله نشست. با تعجب گفتم: چرا نشستی مگر نمي‌خواستی کمي‌قدم بزنیم؟
ویدا با خنده گفت: آره عزیزم. فکر میکنم اینجا نشستن بهتر است. تو راحت باش. ماکان پشت عمارت منتظر توست. من هوایتان را دارم.
از تعجب و شرم دهانم نیمه باز ماند. یعنی او مي‌دانست؟ سرم را پایین انداختم و به آرامي گفتم: متشکرم هیچ وقت این لطفت رو فراموش نمي‌کنم.
به سرعت از ویدا دور شدم و به سمت پشت عمارت حرکت کردم. ماکان روی نیمکتی کنار گلهای بنفشه در انتظار من نشسته بود. از دور صدای پایم را شنید. از جا برخاست و با لبخندی به استقبالم آمد. نفسم در سینه حبس شده بود. اولین سوالم را پرسیدم: نگفتید که ویدا از ماجرای ما با خبر است؟
هنوز حرفم به پایان نرسیده بود که ماکان دست روی لبم گذاشت و گفت: راجع به این مسئله فکر نکن. ویدا عاقل تر از این حرفهاست. سرم را بالا گرفت و در چشمانم خیره شد.
- مي‌دانی تو را مثل جانم دوست دارم. ای کاش مي‌شد به گذشته برمي‌گشتم و اکنون هم سن و سال تو بودم. ای کاش مي‌شد....
حرفش را نیمه تمام رها کرد. در تاریکی حیاط دستهایم را جستجو کرد و در دستان گرمش جای داد. انگار خون در رگهایم به سرعت شروع به جوشش کرد. برای لحظه‌ای دستهایم را از دستهایش جدا ساخت. آنگاه جعبه ی مخملی کوچکی بیرون آورد و در حالی که لبخند جذابی بر لب داشت گفت: این هم هدیه برای تو، دیبای عزیزتر از جانم.
از دیدن هدیه‌اش نمي‌دانستم چه عکس العملی نشان دهم باید این هدیه را مي‌پذیرفتم؟
- بازش کن چرا معطلی. نمي‌خوای ببیتی ماکان برایت چه آورده؟ مي‌دانم نور حیاط کم است اما مي‌توانی تشخیص دهی.
در جعبه را گشودم. سنجاق سینه‌ای از طلا و بسیار ظریف و کنده کاری شده در آن بود. تا آن زمان هدایای گران قیمتی از پدر و مادر گرفته بودم اما این یکی از با ارزش ترین هدیه‌ای بود که گرفته بودم. این با من دستهای او را گرفتم و گفتم: مرسی سرگرد. بسیار زیباست.
چهره‌اش در نور مهتاب زیبا تر مي‌نمود. به آرامي‌گفت: لیاقت تو بیشتر از این هاست. اما چرا یادگاری است.
از حرفش جا خوردم. چرا یادگاری؟ مگر دیگر او را نمي‌بینم؟

ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.