مي‌خواست حرفی بزند اما انگار نیرویی مانع شد، و او سکوت کرد. فقط به آرامي گفت: دیبا من ماموریتی به مدت یک هفته به بلوچستان دارم. امیدوارم جواب نامه‌هایم را زود بدهی.
ویدا روی پله‌ها انتطارمان را مي‌کشید. با آمدنم بلند شد و با لبخند گفت: برویم. امیدوارم از این که بی‌مقدمه مطلع بودن خود را از این قضیه عنوان کردم مرا ببخشی.
با نگاهی حاکی از تشکر گفتم: از لطفت ممنون. هیچگاه محبتت رو فراموش نمي‌کنم.
با هم وارد تالار شدیم، بدون این که کسی از غیبتمان بویی برده باشد. هنگام خداحافظی ماکان با نگاهی حزن آلود از من جدا شد و بعد از رفتنش ما هم از ویدا و حسن خان خداحافظی کردیم.
در خانه به اتاقم پناه بردم. هنوز عطر نفسهای ماکان را در کنارم حس مي‌کردم. سرم را به زیر ملافه سفید بردم و تا سحر گریستم.
تابستان رو به اتمام بود و پاییز کم کم چهره‌ی زرد خود را نشان مي‌داد. قبل از دریافت اولین نامه از ماکان، دختر مرضیه خانم که زهرا نام داشت به اتاقم احضار کردم. نمي‌دانستم چگونه سر صحبت را با او باز کنم که نسبت به نامه‌هایم مشکوک نشود. ناگهان فکری به مغزم رسید که نکند یکی از نامه‌هایم به دست پدر یا مادر بیفتد، چون تا آن هنگام از هیچ کس نامه‌ای دریافت نکرده بودم و پی بردن پدر به این مسئله برایم مشکل ساز بود.
زهرا با ترس و رنگ پریدگی وارد اتاق شد.
بیا جلو نترس. صدایت زدم تا در مورد مسئله ی مهمي باهات صحبت کنم.
دخترک به آرامي کنارم نشست و سر به زیر انداخت.
بگو ببینم، خواندن بلدی؟
به نشانه‌ی تصدیق سر تکان داد. مي‌دانستم آقاجان اجازه‌ی خواندن را به بچه‌های خدمه‌ی منزل داده بود، اما برای یقین این سوال را از وی کردم.
خب بگو ببینم، مي‌توانی برایم کاری انجام دهی و انعام خوبی بگیری؟
بله خانم هرکاری که بخواهید.
من هر چند هفته یک بار از یکی از دوستانم نامه دریافت مي‌کنم مي‌دانی نامه چیست؟
- بله خانم، خودم گاهی اوقات کاغذهای پدرم یا سایر خدمه را مي‌نویسم.، مي‌دانم چیست.

آفرین پس مي‌دانی. دلم مي‌خواهد از این به بعد تمام نامه‌هایی را که مي‌آید قبل از این که به دست آقاجانم برسد. جمع کنی و هر کدام که به اسم من بود بدون این که کسی بفهمد به اتاقم بیاری. هر نامه‌ای که سالم به دستم برسد یک شاهی نزد من انعام داری.
برق شادی در چشمان دخترک درخشید. باشد خانم جان قول مي‌دهم تمام نامه‌های شما را صحیح و سالم به دستتان برسانم.
خب حالا برو راستی......
دخترک رو برگرداند و گفت: بله خانم. امری دارید؟
بگو ببینم، مي‌توانی هر چند روز یکبار تا پست‌خانه بروی و نامه‌هایم را پست کنی؟
نه خانم، اجازه ندارم. این کار را برادرم باقر انجام مي‌دهد.
برادرت چند سال دارد؟
چهارده سال خانم.
- سواد خواندن نوشتن دارد؟
-سواد دارد ولی خیلی کم.
او هم اگر امر مرا به خوبی انجام دهد، برای هر نامه یک شاهی نزد من دارد. برو به او بگو. از فردا هر دو هوای این کار را داشته باشید.
زهرا از اتاق خارج شد. یادم رفته بود اولی کاری دو شاهی به او بدهم تا ماموریتش را به خوبی انجام دهد. بلند شدم و دنبالش به حیاط دویدم. صدایش زدم.
بیا زهرا، این دو شاهی مال تو و باقر.
اما خانم، اگر مادرم پولها را دید چه بگویم؟

بگو موهای مرا بافته‌ای و هر روز باید نظافت اتاقم را بکنی. من هم قول داده‌ام اگر کارت را به نحو احسن انجام دهی، هفته‌ای یک شاهی به تو بدهم.
دخترک پولها را در مشتش گرفت و با خوشحالی از حیاط اندرونی به حیاط پشتی متعلق به خدمه رفت.
نفس راحتی کشیدم و شروع به نوشتن اولین نامه کردم.
سه هفته بعد زهرا دم عصر با یک پاکت سفید وارد شد. با این که نامه‌ی ماکان در دستهایش بود هیچ ابراز شادی نکردم. دلم نمي‌خواست بویی ببرد. مي‌دانستم تازگیها پشت سرم در مطبخ، باغ، و هر سوراخ سنبمه‌ای شایعه است. بعضی‌ها مي‌گفتند طلسم شده‌ام و بختم را بسته‌اند. عده‌ای هزار و یک عیب و ایراد برایم مي‌تراشیدند و حرفهای بی‌ربط مي‌زدند. این خبر را دایه برایم مي‌گفت، و من فقط در دل به این کوته‌فکران مي‌خندیدم.
زهرا نامه را به دستم داد. در کشوی میز را گشودم و مژدگانی‌اش را دادم و گفتم: بگو باقر فردا صبح بیاید تا جوابش را به پستخانه ببرد. فراموش نکنی.
با رفتن زهرا شادی زیاد بر جانم نشست. نفسی عمیق کشیدم و با خیال آسوده نامه را به سینه فشردم. چنین آغاز شده بود:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

دیبای عزیزم سلام.
امیدوارم که حالت خوب باشد. شعله‌ی شمع مي‌سوزد و هنوز به چشمانم خواب ننشسته است. فکرم مي‌رود تا دور دستها، تا تو را در نقطه‌ای که روح عاشقم مي‌خواهد، به تنهایی پیدا کند و ساعتها با تو راز و نیاز نماید. زیر نور مهتاب و نوای ملایم رودخانه‌های عاشق. دیبای من، نمي‌دانی که عشق تو مرا چگونه رسوا و مجنون کرده‌است. اما ماکان تمام این شوریدگی‌ها را به جان و دل مي‌خرد، چون تو ای ملکه‌ی قلبم، ارزش داری که حتی به پایت جانم را نیز فدا کنم. نازنین من، اینجا هوا سرد است و روزها مدام باران مي‌بارد، اما قلب من به عشق تو آتشین و گرم است. دیبا جانم، شبها که سیاهی مطلق زمین را در آغوش مي‌کشد، و زمانی که عروس آسمان برای عشاق دلتنگ اغواگری مي‌کند من در رخ ماه عکس تو را مي‌بینم و هزاران بار بر مخموری چشمان و لبهایت بوسه مي‌زنم و باز در همان عالم خیال، که بیشتر به واقعیت شبیه است تو را مي‌بینم که با شعاع نور مهتاب، با ظرافت و طنازی پا به درون اتاقم مي‌گذاری و کنار من مي‌نشینی و من بر سر انگشتان هنرمند تو بوسه مي‌زنم و تا سحر تو را در کنار خود احساس مي‌کنم و رقص گیسویهای لخت و عریان تو را به دست باد تحسین مي‌کنم. دیبا نمي‌دانی چه معاشقه‌ی محشری به پا مي‌شود. گیسوان تو با موسیقی ملایم باد پیچ و تاب مي‌خورد و من سراپا چشم مي‌شوم و تو را مي‌نگرم و بعد با زبان نگاه با هم سخن مي‌گوییم. من برای لحظه‌ای کوتاه، مثل ثانیه‌ای بین خواب و بیداری، تندیس بلوری تو را در آغوش مي‌کشم و آنگاه خون در سراسر وجودم به سرعت مي‌جوشد. آنقدر سریع که انگار جام لبریزی را لاجرعه سر مي‌کشیده‌ام. دیبای من، در شب چشمانت گم مي‌شوم و بعد همچو اشکی از شیار گونه‌های برجسته‌ات به روی لبهاي لطیفت مي‌خزم و بعد تو مرا دوباره در جذبه‌ي بی‌حدت محو مي‌کنی ، حل مي‌کنی، و من و تو ما مي‌شویم.
دیبای من، بگو وفادار مي‌مانی برای ماکان. بگو و قسم بخور. بگو که فقط ماکان لذت با تو بودن را خواهد چشید. محبوبم، مي‌دانم تو پاک و با وفایی. ای کاش مي‌شد حضور تو را همیشه در قالبهای خالی اتاقم آینه مي‌گرفتم. مي‌خواهم تمام طول شبهای بی تو بودن را به تو بیندیشم. به تویی که آمده از مینوی و وعده داده هستی به تویی که عطر زلف‌هایت به عطر شکوفه‌های نارنج مي‌ماند. به تویی که برای دل ماکان الهه زیبایی هستی.
دیبای من بگذار، یک بار دیگر برایت بگویم که ناگفته‌های ماکان زیاد است، و صد افسوس که هرگز فرصتی پیش نیامد تا برایت بگویم. پس یهتر است تا مي‌توانم برایت بنویسم. شاید هم اگر فر صتی بود، ماکان شهامت گفتن خیلی از حرفها را نداشت. اما باز همین کاغذ بی‌جان به من نیرو مي‌دهد تا با جسارت بگویم دیبا جانم، دوستت دارم. بنویسم از آن زمان که در مجلس حسن خان دیدمت. چشمان و نگاه معصومت مرا آتش زد و قلبم را دیوانه و شیدا کرد، من از آن شب به بعد بارها با خود گفتم که ماکان، پس این گوهر یکدانه‌ی دریای بزرگ، این آهوی خرامان را چرا آنقدر دیر دیدی؟ چرا؟ و صدها بار آرزو کردم که ای کاش از آن من باشی. و دیبای من یک آه از اعماق قلبم برخاست، قلب رئوف و نازک تو را واداشت تا به عشقم پاسخ دهی،. من از این که خواسته‌ام اجابت شده، سر از پا نمي‌شناسم. دائما آن روز زیر درختهای نارون را به یاد مي‌آورم و این خود دلیل بی تابی من است که هر لحظه مي‌خواهم به تهران بیایم تا تو را ببینم. پس منتظر باش عزیزم. حتما خسته‌ات کردم. اما مرا ببخش. از راه دور صورت ماهت را مي‌بوسم و برایت بهترینهای دنیا را آرزو مي‌کنم.

عاشقت ماکان.

کردستان ساعت ۱۲ شب

در پایان کاغذ را تا زدم و در گوشه‌ای از گنجه ی اتاقم پنهان نمودم و به سرعت جواب را فرستادم.


ادامه دارد....

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.